کتابچه سفید
داستانهاي افراد
معتادان گمنام از سال 1953 تا كنون رشد بسيار زيادي كرده است . بنيانگذاران اين انجمن كه هميشه در قلب ما جا دارند ، در طول اين دوران مطالبی با ارزش فراوان در مورد اعتياد و بهبودي به ما آموخته اند .
در قسمت بعد داستاني كه يكي از اعضاي اوليه انجمن ما در سال 1965 به رشته تحرير در آورده است را برايتان بازگو مي كنيم . داستان بهبودي اعضائي كه بعداّ به انجمن ما پيوسته اند در كتاب اصلي ما(پایه) معتادان گمنام آورده شده است .
ما بهبود پيدا مي كنيم
ضرب المثلي است كه مي گويد : سياست غريبه ها را با هم آشنا مي كند و بر طبق ضرب المثل در جمع ما اعتياد غريبه ها را آشنا مي كند با آنكه ممكن است جزئيات داستان هريك از ما با ديگري تفاوت داشته باشد اما در مجموع همگي ما يك وجه مشترك داريم . وجه مشترك ما بيماري يا اختلالي است به نام اعتياد . ما از دو چيز كه در ساختمان اعتياد واقعي به كار رفته است به خوبي مطلعيم ، يكي از آنها وسوسه و ديگری اجبار است . وسوسه همان فكر ثابت و سمجي است كه دوباره و دوباره ما را به طرف مواد مخدر مورد علاقه مان و يا مشابه آن مي كشاند تا بلكه همان حالت خوش خوبي را كه زماني تجربه كرده ايم دوباره بدست آوريم .
اجبار: وقتي ما اين جريان را به يك ,پك ، يك دود ، يك قرص و يا يك پیک مشروب به حركت مي اندازيم ، ديگر نمي توانيم با اراده خودمان جلوي آن را بگيريم ما به خاطر حساسيت جسميمان (آلرژی) به مواد مخدر كاملاً در چنگال يك نيروي قهار(نابود كننده)و قوي تر از خود گرفتاريم .
وقتي ما به آخر خط مي رسيم و مي بينيم كه ديگر چه با موادمخدر و چه بدون آن نمي توانيم مانند یک انسان زندگي كنيم ، همگان با يك سئوال مشترك مواجه مي شويم ، آيا كارديگري مانده است كه انجام نداده باشيم ؟! اينطور به نظر مي رسد كه دو راه بيشتر نباشد ، ما يا مي توانيم به بهترين نحو ممكن روانه عاقبت تلخ خود یعنی– زندان ،تيمارستان يا مرگ شويم – يا راه تازه اي براي زندگي پيدا كنيم . در گذشته تعداد بسيار كمي از معتادان شانس پيدا كردن راه دوم را داشته اند ، اما معتادان امروز خوشبخت ترند .براي اولين بار در تاريخ بشر راه ساده اي براي معتادان پيدا شده است كه تأثير آن در زندگي بسياري از آنان به اثبات رسيده است . درهاي اين برنامه بر روي همگان باز است اين یک برنامه روحاني ساده و غيرمذهبي ، به نام معتادان گمنام است .
در حدود پانزده سال پيش وقتي كه اعتياد مرا به نقطة عجز ،بيهودگي و تسليم كامل رسانده بود با انجمن الكليهاي گمنام آشنا شدم . در آن دوران انجمن معتادان گمنام هنوز تشكيل نشده بود در آنجا با معتادان ديگري آشنا شدم كه آنها هم راه حل مشكل خود را در آن برنامه پيدا كرده بودند اما من و دوستانم مي دانستيم كه هنوز عدة زيادي از همنوعان معتاد ما در سراشيب سرخوردگي ،سر افكندگي به سختي روزگار میگذرانند و تلف مي شوند و نمي توانند متوجه نكات مشترك خود و الكلي ها ، در الكلي هاي گمنام شوند . وجه مشترك آنها در حد علائم ظاهري خلاصه مي شد و به حدود عميق تر احساسات و عواطف كه در آن همدلي تبديل به مرهمي درماني براي تمام معتادان مي شود نمي رسيد . در ماه جولاي سال 1953 به كمك چند نفر از معتادان وعده اي از اعضاي الكلي هاي گمنام كه به ما و برنامه اعتقاد زيادي داشتند ، انجمني را كه اكنون به نام معتادان گمنام مي شناسيم ، شروع كرديم ، ما احساس مي كرديم كه پس از آن ، تازه واردان مي توانند از معتاداني كه بهبودي هاي دراز مدت دارند به عنوان نمونه استفاده كنند و نكات مشتركي را كه براي متقاعد كردن خود لازم دارند در آنها ببينند و به خود بقبولانند كه آنها هم مي توانند پاك بمانند . اين درست همان چيزي است كه ما در اساس بدان احتياج داشتيم و در طي سالهاي گذشته صحت آن برايمان كاملاً روشن شده است . ايمان و اعتقاد به يكديگر احترام و درك بي چون و چرا كه آن را همدردي مي ناميم ، باعث آفرينش فضايي شده است كه ما مي توانيم در آن ، زمان و دنياي واقعي را احساس و لمس كنيم و با ارزش هاي روحاني كه بسياري از ما مدتها پيش آنرا گم كرده بوديم دوباره از نو آشنا شويم . ما در اين انجمن هم از لحاظ تعداد و هم از لحاظ نيرو درحال رشديم. تا بحال هرگز ديده نشده است كه اين همه معتاد با انتخاب خود و در يك اجتماع آزاد بتوانند هر جا كه مي خواهند دور هم جمع شوند و با آزادي كامل و سازنده به بهبودي خود ادامه دهند.
حتي خود معتادان هم مي گفتند اين كار بصورتي كه ما در نظر داريم عملي نخواهد بود . ما به جلسات علني اعتقاد داشتيم و مانند گروههاي ديگر سعي نكرديم جلسات خود را مخفيانه برگزار كنيم . ما اعتقاد داشتيم اين روش با تمام روشهاي ديگري كه دوري دراز مدت از اجتماع را براي معتادان توصيه و دنبال كرده اند تفاوت دارد و احساس مي كرديم كه معتاد هرچه زودتر با مسائل روزمره خود روبرو شود به همان نسبت سريع تر مي تواند به يك عضو فعال و واقعي و سازنده اجتماع تبديل شود . ما بالاخره باید بر روي پاهاي خود بايستيم و با زندگي آنگونه كه هست روبرو شويم بنا براين چرا این کار را از اول شروع نكنيم .
البته به خاطر همين چيزها بسياري از افراد لغزش كردند و بسياري هم به كلي مفقود شدند . اما در هر صورت تعداد زيادي ماندند و تعدادي هم پس از قدري عقب نشيني به مرور دوباره به طرف ما برگشتند . نكته درخشان تر ، اين واقعيت است كه تعدادي از اعضاي كنوني ما مدتهاي درازي است كه از مواد مخدر به طور كامل پرهيز كرده اند و حال بهتر مي توانند به تازه واردان كمك كنند . ديدگاه و طرز تلقي اين اعضاء كه بر اساس مفاهيم روحاني قدمها و سنتهاي ما استوار شده است ، قوة محركه رشد و وحدت برنامه ماست . ما اكنون مي دانيم كه زمان مناسب فرا رسيده است و ديگر آن دروغ كهنه و قديمي كه مي گويد وقتي معتاد شدي براي هميشه آلوده خواهي ماند نه از طرف جامعه يا خود معتاد تحمل نخواهد گرديد . حقيقت آن است كه ما بهبود پيدا مي كنيم .
يك سوم زندگي من
امروز روز كسالت آوري بود مثل عصر، جمعه . تمايل شديدي براي مواد احساس مي كردم و اگر مي خواستم چيزي گير بياورم بايد سعي مي كردم كه ساقي ها را پيدا كنم تمام روز دلهره داشتم اما وقتي به خانه رسيدم و يك ساعتي دراز كشيدم احساس آرامش كردم . من مي توانم اين وضع طبيعي را ادامه دهم چون اكنون چيزي برايم باقي نمانده است جز يك وجدان بيدار . تمام دلهره هاي گذشته از بين رفته است اكنون مي توانم دراز بكشم و از اين بابت دغدغه اي نداشته باشم و آرام و راحت باشم . هر چه بيشتر پاك بمانم بهتر با اين وضع خو مي گيرم . تا وقتي كه پاك هستم وضع واقعي من اين است كه وقتي صبح از خواب برمي خيزم ديگر به اين فكر نمي افتم كه آيا هوا مه آلود است يا آفتابي . حالا ديگر نه از آن كش و قوس ها خبري است نه از آن عرق ريختن ها . اوقاتي را به ياد مي آورم كه نمي توانستم با خيال راحت بخوابم چونكه مقداري ماده مخدر در كمدم داشتم ، اما اگر میخواستم آنرا مصرف كنم صبح كه از خواب بلند مي شدم ديگر چيزي نداشتم و آن وقت دوباره خمار میشدم و حالم خراب مي شد .
هرگز فكر نمي كردم كه در اينجا بتوانم با غريبه ها قاطي شوم اما اكنون فكر مي كنم كه گاهگاه من هم درست همان احساسات آنها را دارم .حالا ديگر اجازه نمي دهم كه همه چيز هاي كوچك و تنگ نظرانه ذهنم را اشغال كند و مثل آن وقتها بي مبالات و حقه باز بشوم . تنها كسي که نسبت به او بي مبالات و نيرنگ باز بودم خودم بودم . هر كسي مي توانست درون مرا ببيند . من ديگر دنبال مواد مخدر نمي دوم و تمايل شديدي هم به آن ندارم مگر اينكه دچار حساسيت شوم يا مسئله اي پيش آيد . اكنون مي توانم شب به خانه بروم ، شمد ها و پتوها را تميز و مرتب كنم ، دعاي كوچكم را بخوانم و بخوابم . اين وضع واقعاً به خير و صلاح من است .
ديروز روز پرداخت حقوق بود . رفتم بيرون و براي خودم چند تا هديه خريدم نه اينكه مثل ايام كريسمس زمان مصرف چيزي بدزدم . حالا مي توانم به همه اين فروشگاهها سر بزنم بي آنكه حتي وسوسه دزدي يا بلند كردن اجناس به سرم بزند اين سومين كريسمسي است كه با آدمهاي خوب مي گذرانم و از وقتي كه از آن دار و دسته هاي فاسد بريده ام حتي نمي توانم فكرش را بكنم كه دزدي هم مي كرده ام . من احساس مي كنم كه از زمان كودكي ذاتاً آدم شرافتمندي بوده ام ، اما دزدي مي كردم كه به درد اعتيادم برسم ، كه آن ماده لعنتي را به دست آورم ، كه خودم را سر پا نگه دارم ، كه جلو بيرون روي شكمم(اسهالم) را بگيرم ،كه از سرازير شدن آب بینی ام جلوگيري كنم . چه دماغي ! چه مريض بودم چه نبودم هميشه آب بینی ام سرازير بود .
قصة من شبيه قصة خيلي هاي ديگر است . سيزده ساله بودم كه كارم به يك بيمارستان رواني كشيد . راستش چيز زيادي از آن قضيه به يادم نمانده است ، اما دليلش مصرف قرص آمفتامين بود . آنها خيال مي كردند كه من به يك افسردگي جنون آسا مبتلا هستم ، به سختي از شر آن قرصها خلاص شدم و بعد فكر كردند كه من يك آدم عصبي و روانپریش هستم .
با اين حال قضيه ادامه يافت . دوباره با قاچاقچي ها ارتباط برقرار كردم . من اكنون سي سال دارم و دوازده سال و نيم از زندگي ام اين طور گذشت ، اما مطمئن باشيد كه ديگر آن طور زندگي كردن را دوست ندارم . از سه سال پيش كه دور مواد مخدر را خط كشيده ام ،نمي توانم بگويم كه وسوسه نشده ام ، نمي توانم بگويم كه (هوس مصرف) فكر گذراي مصرف كردن به سرم نيفتاده است ، گاهگاه اين حالتها را داشته ام . اما حالا اين جور افكار مثل اين فكر گذرا است كه : « در آنجا يك اتومبيل خوشگل وجود دارد و دلم مي خواهد من هم يكي مثل آن را داشته باشم » و بعد اين فكر زود از بين مي رود . به نظر من زمانها و دوره هاي بيماري پس از آنكه اتفاق افتادند از آدم دور مي شوند .
اكنون مدت دوسال است كه وسوسه شديدي براي مصرف مواد ندارم . اكنون سعي مي كنم كه اراده و زندگي ام را به خداوند ،بدانگونه كه او را درك ميكنم بسپارم . بعضي اوقات سعي مي كنم كه نقش خداوند را بازي كنم و همه كارها را خود به تنهايي اداره كنم اما اين روش مؤثر نمي افتد . هرچه كه بيشتر با گروه باشم و پاك بمانم زندگي لذت بخش تر مي شود . آخرين دفعه اي كه ار گروه كنار كشيدم تبديل به يك آدم هراسان ،فين فينو ، دو برابر افسرده ، دو برابر نيرنگ باز شدم و باز همان راه گذشته را پيمودم و همان حرفهاي گذشته را تكرار كردم . اكنون هر وقت كه بتوانم در جلسات انجمن شركت مي كنم . مدتي قبل نزد گروه خودمان برگشتم و آنروز مهمتر از تولدم بود . برو بچه ها مرا با روي باز پذيرفتند و از ديدنم خوشحال شدند . من با حالاتي كه معمولاً داشتم براي بسياري از آنها دردسر زيادي به وجود آوردم . در آن زمان هيچ چيزي به دردم نمي خورد و همه چيز در نظرم نا مطلوب بود ، جز مواد مخدر . با آنكه اشتياق شديدي به مواد مخدر داشتم اما در آن زمان براي به دست آوردن هر چيز ديگري هم كه بتواند پاهايم را از زمين بكند آمادگي داشتم . اما حالا مي دانم كه هر چيزي كه بتواند پاهايم را از زمين بكند ( كه البته هواپيما نيست ) مرا واقعاً دچار مشكل مي كند . من صادقانه به اين موضوع اعتقاد دارم . اكنون نمي دانم كه آيا با تمام توانم به قدمهاي دوازده گانه عمل خواهم كرد يا نه ، اما مي دانم كه با اجراي آنها با تمام وجودم توانستم كه حدود سه سال پاك بمانم .
اكنون وقتي دوباره دچار مشكل مي شوم مي فهمم كه بيشتر اين مشكلات از كجا ناشي مي شود از خود من . حالا مي فهمم كه خيلي بيشتر مردم را تحمل مي كنم و نسبت به اطرافيانم شكيبايي بيشتري دارم و اين يك تغيير بزرگ در من است . عمل كردن به اصول اين برنامه به آن صورتي كه من آنها را مي فهمم ، پاك ماندن حتي براي يك روز ، و تقسيم كردن تجربه ها با ديگر معتاداني كه تازه به جمع ما پيوستند كلاً اعمالي هستند كه نگاه كلي مرا نسبت به زندگي تغيير داده اند . اين راه خوبي براي زندگي است .
بار ديگر كاري از دستم ساخته نيست
من از يك مركز درماني ويژه بانوان به انجمن معتادان گمنام پيوستم . همان شب اولي كه از مركز درماني مرخص شدم به انجمن آمدم و در اينجا بود كه راه و رسم زندگي كردن را آموختم ، به طوري كه ديگر مجبور نبودم در زندگي روزمره ام هيچ نوع مواد مخدري مصرف كنم . دراينجا بود كه چيزهاي زيادي درباره خودم آموختم ، زيرا ما معتادان شباهت خيلي زيادي به يكديگر داريم . در جلسات ما هر وقت كه مشكلات و راه حل هاي پيشنهادي مورد بحث قرار مي گيرد من آن سوي ديگر خود را مي ببينم . من از آنهايي كه برنامه بهبودي را با تمام توان خود دنبال مي كنند آموختم كه چطور من هم اگر بخواهم و كوشش كنم مي توانم همين راه را دنبال كنم .
همچنين از آنهايي كه اشتباه كرده اند آموخته ام كه چگونه اشتباه نكنم . وقتي مي بينم كه بعضي ها اين انجمن را ترك مي كنند تا دوباره همان راه گذشته را آزمايش كنند احساس بدي پيدا مي كنم ، اما مي دانم كه اگر نخواهم به آن راه بيفتم بايستی كه انجمن را ترك نكنم . ديگر اينكه مجبور نيستم كه دزدي كنم يا چك هاي بي پشتوانه و تقلبي بكشم .
اعتياد من به گذشته دور بر مي گردد . وقتي شانزده ساله بودم شروع كردم به مشروبخواري و بعد به شكل بدي آن را ادامه دادم و اكنون مي فهمم كه دليل آن اين بود كه من در اصل بیمار بودم . من در واقع يك جور بيماري عاطفي داشتم كه خيلي هم شديد بود . اگر از نظر عاطفي بیمار نبودم فكر نمي كنم كه به آن صورت گرفتار شرابخواري مي شدم . وقتي كه روشن شد كه مصرف الكل من همواره بالاتر مي رود ، از آنجا كه حرفه ام پرستاري بود سعي كردم كه داروهاي مخدر ديگري را تجربه كنم . مصرف اين داروها بيشتر و بيشتر شد و به صورت مشكل وحشتناكي درآمد .
اگر چه به يقين اين يك راه خود كشي تدریجی بود ، اما من موقعي آگاه شدم و به خود آمدم كه فهميدم معتاد شده ام و كاري هم از دستم ساخته نيست . نمي دانستم آيا راه حلي وجود دارد يا نه . در آن زمان واقعاّ راه حلي وجود نداشت . من در سانفرانسيسكو بودم و راهي براي تغيير وضعم نمي شناختم و بنابراين دست به خودكشي زدم و موفق نشدم . در آن زمان بيست و شش سال داشتم . اكنون فكر مي كنم كه برايم امكان داشت من هم در آن زمان مثل بسياري از كساني كه امروزه در اينجا هستند به اين انجمن مي پيوستم .
زندگي من به هر حال به اين صورت ادامه يافت . من نه تنها اعتماد به نفسم را از دست داده بودم ، بلكه احترام و عشق خانواده ام ، فرزندانم ، و شوهرم را نيز از دست داده بودم . همچنين خانه و شغلم را هم از دست دادم . به هر ترتيب به نقطه اي نرسيده بودم كه بتوانم يا بخواهم اين راه يا راه ديگري را براي زندگي آزمايش كنم . من فقط مجبور بودم كه ادامه بدهم و راه خودم را آزمايش كنم . من همچنان داروهاي مخدر مصرف مي كردم و سر انجام سه بار سر و كارم به يك مركز درماني افتاد .
آخرين بار كه به آنجا رفتم حس كردم كه بار ديگر كاري از دستم ساخته نيست . من اين احساس را فوراّ به اعتيادم ربط ندادم . به راستي بار ديگر كاري از دستم ساخته نبود مسئله اين نبود كه ديگر نمي توانم مواد مخدر مصرف كنم « بلكه اين بود كه » بار ديگر كاري از دستم ساخته نيست « كاملاّ احساس نوميدي و درماندگي مي كردم و هيچ چاره اي نداشتم . تمام غرور روحي و عاطفي ام از بين رفته بود» .
مطمئنم كه وقتي در مركز درماني بودم آنها در صداقت من و تمایلم در اينكه اصلاّ بخواهم در مورد مشكلم كاري انجام دهم شك داشتند ، اما من به راستي مي خواستم و تمایل داشتم كه در اين مورد كاري انجام دهم ، و اين را مي دانم كه برنامه ترك اعتياد هيچ تاثيري نخواهد داشت مگر اينكه خود آن را واقعا بخواهيم . اين برنامه براي افرادي نيست كه به آن نياز دارند بلكه براي افرادي است كه آن را مي خواهند و طالب آن هستند . من سرانجام به قدري به آن تمايل پيدا كردم كه به روانكاوها ، روانپزشكان ، كشيشان ، و به هر جاي ديگري كه مي توانستم مراجعه كردم.
فكر مي كنم يكي از بچه هاي انجمن ، به من جرات و شهامت زيادي داد ، چون توانستم به طور كامل سه گام اول را بردارم . من پذيرفتم كه به خاطر اعتيادم عاجزم و اختيار زندگي ام از دستم خارج است . من راههاي زيادي را آزموده بودم و بنابراين به اين نتيجه رسيدم كه فقط قدرتي برتر از قدرت خودم مي تواند سلامت عقل را به من باز گرداند تا آنجا كه در توانم بود اراده و زندگي خود را در اختيار خداوندي كه خود مي شناسم قرار دادم و كوشش كردم كه در زندگي روزمره ام هرگز خداوند را از ياد نبرم .
من انواع كتابهاي مربوط به متافیزیک (ماوراءالطبيعه) را خوانده بودم .آن كتابها را تاييد مي كردم . در زندگي روزمره ام و فكر ميكردم كه آثار مهمي هستند ، با اين حال اصلاّ به آنها عمل نمي كردم . در زندگي روزمره ام هرگز پايبند به هيچ ايماني نبودم . اين شگفتي آور است كه چطور پس از آنكه آن همه از حوزه ايمان به دور افتاده بودم شرافت و صداقت اندكي به دست آوردم و توانستم به خودم آن طور كه واقعاّ بودم نگاه كنم . من شك داشتم كه بتوانم آدم شريف و درستكاري شوم ، اما با نگاه كردن به آن سوي خود و به معتاداني كه در اطرافم بودند ، با شناختن آنها و درك آنها ، و با دوست شدن با آنها توانستم خود را بشناسم .
من دوست دارم اعتبار چيزهايي را كه شايسته اعتمادند را باور كنم ، و اكنون باور دارم كه شركت هر روزه ام در گروههاي روان درماني ، كه داراي روانكاوان فهميده اي هستند ، به من كمك كرد كه خودآگاهي و شناخت پيدا كنم و بتوانم در مورد مشكل خودم كاري انجام دهم ، اما وقتي اين گروهها را ترك مي كردم مي انديشيدم « آه ، آيا مي توانم اين مشكل را از خودم دور كنم ؟ » مراكز درماني بسياري از سالهاي زندگاني ام را گرفته بود و شگفت زده بودم كه آيا بالاخره مي توانم پاك بمانم و كارهاي معمولي و عادي انجام دهم .
شك داشتم كه بتوانم يك زندگي عادي را ادامه دهم ، اما خواست خداوند بر اين قرار گرفت كه من در اين يك سال و نيم اخير براي يك زندگي معمولي آمادگي پيدا كنم . من توانايي اين را پيداكردم كه بطور منظم كار كنم . ابتدا شغلهاي ثابتي نداشتم اما بين شغلهاي مختلف هيچوقت فاصله زيادي نمي افتاد .
اگر چه مدتي فكر بازگشت به حرفه ام يعني پرستاري را به كنار گذاشتم ، اما دوباره به اين فكر افتادم و اكنون تقريباّ در جريان بازگشت به پرستاري به طور تمام وقت هستم . اكنون به كمك بعضي افراد فهميده و صميمي گروه با آينده اي كه بسيار روشن به نظر مي رسد رو به رو هستم . در اين روزها با تمام وجودم كوشيده ام كه خود را وقف شغلم كنم و در اين كار كاملاّ موفق بوده ام ، در صورتي كه وقتي براي آخرين بار مركز درماني را ترك مي كردم همه فكر مي كردند كه من به درد كار و استخدام نمي خورم .
براي من اين يك برنامه روحاني ، و مايه تقويت و رشد يك تجربه معنوي است . اين را مي دانم كه بدون امداد و نيروي شفابخش معتادان ديگر كه معمولاّ از طريق گفتگو و درد دل و كمك دادن به يكديگر صورت مي گيرد رهايي من امكان پذير نبود. دراين مدت وسوسه استفاده از مواد مخدر به كلي از من دور شده و مي دانم كه اين امر فقط به خاطر لطف پروردگار است . اكنون تمام توجهم به مسائل روزانه ام دوخته شده است . شگفتي آور است كه آن نمونه ها و موارد ترس ، دلهره ، بيزاري و دلسوزی به حال خود كه آن همه در من شديد بود اكنون از بين رفته است ديگر اين چيزها حاكم بر زندگي من نيست . من هرصبح تقاضاي كمك ميكنم و هر شب كارهاي خوبم را مي شمارم . من براستي شكر گزارم كه ديگر مجبور نيستم با آن بيماري كه همراهم هست با مصرف انواع مواد مخدر زندگيم را سپري كنم . فكر مي كنم كه يكي از بزرگترين عواملي كه در اينجا به من كمك كرد اين بود كه این برنامة يك برنامة پرهيز و پاكي كامل است .
من به اين نتيجه رسيدم كه يك ” مشكل دوگانه “ دارم . مشكل من اين يا آن مادة مخدر نيست ، بلكه مشكل من زندگي كردن است و اين مهمترين چيزي است كه امروزه بايستي در باره اش فكر كنم . زمانيكه به نظر مي رسيد همه ، چه خانواده ام و چه دوستانم ، مرا در بدبختيم تنها گذاشته اند ,كمك زيادي از راهنمايم دريافت كردم . نمي دانم اگر به خاطر آن درهايي كه او در نامه هايش برويم گشود نبود آيا مي توانستم به اين موفقيت ها دست يابم و او مرا در تجربه اش ، توانش و اميدش سهيم كرد و اين امر بسيار سودمند افتاد . او همچنان به عنوان يك دوست خوب باقي مانده است . در اينجا ، در انجمن معتادان گمنام ، دوستاني ، خانواده اي و راهي براي زندگي يافته ام . خانواده ام نيز بخاطر برداشتن اين گامها ، نه به خاطر اين كه مستقيماً بر اين مشكل من تأثير بگذارند ، دوباره بسوي من بازگشتند . چيز هاي عالي و شگفت انگيز بسياري برايم اتفاق افتاده است نمي توانم فكرش را بكنم چيزي اتفاق بيفتد كه مرا وادار كند اين طريقه زندگي را رها كنم .
چرخه معيوب
اسمم ژان است و معتاد هستم . با نوشتن سرگذشت خودم اميدوارم بتوانم به ديگر معتادان مانند خودم كه سعي مي كنند با جانشين كردن يك چيز به جاي چيز ديگر بر اعتيادشان غلبه كنند كمك كنم . حكايت من هم اين طور بود ، من در سن 14 سالگي هر وقت كه دستم مي رسيد مشروب مي خوردم . بعد علف را هم به آن اضافه كردم به طوريكه مي توانستم در فعاليتهاي اجتماعي دبيرستان در كنار اطرافيانم احساس آرامش كنم .
در 17 سالگي شروع به مصرف هروئين كردم و بزودي تبديل به يك معتاد شدم . پس از يك سال و نيم مصرف هروئين تصميم گرفتم كه به بستري شدن در يك مركز درماني تن در دهم . وقتي آنها درخواست مرا پذيرفتند هول ورم داشت و بعد از اين كه از خانه بيرونم انداختند وارد ارتش شدم . فكر مي كردم كه با دور شدن از محيطم مي توانم مشكلم را حل كنم .
حتي در ارتش هم اغلب به بهانه هايي غيبت مي كردم تا بتوانم هروئين گير بياورم . بعد ازاینكه به اروپا فرستاده شدم فكر مي كردم كه اگر فقط مشروب بخورم مي توانم مشكلم را حل كنم . اما در واقع مشكلي بر مشكلاتم افزودم . وقتي از ارتش مرخص شدم به وطن و به همان محيط بازگشتم و دوباره به هروئين و انواع مواد مخدر ديگر روي آوردم . اين وضع دو سال طول كشيد .
وقتي كوشش كردم كه با شربت سرفه ، قرص هاي مسكن ، و داروهاي مخدر ديگر خودم را از شر هروئين خلاص كنم در واقع رقيباني را برگزيده بودم كه بسيار فرساينده و خطرناك بودند . تا اين موقع نمي دانستم كه چگونه يك اعتياد قطع مي شود و اعتياد ديگر شروع مي شود . يك سال قبل از اينكه در انجمن معتادان گمنام شركت كنم با درماندگي در يافتم كه به شربت سينه معتاد شده ام . روزي پنج يا شش شيشه 150 گرمي شربت مي خوردم . به كمك نياز داشتم و از اين رو به پزشك مراجعه كردم . دكسدرين ( يك جور داروي محرك سيستم عصبي ) برايم تجويز كرد و آمپولي به من زد كه باعث شد احساس راحتي و سرخوشي كنم . پس از آن هر روز به سراغش ميرفتم .
اين وضع حدود 8 ماه ادامه يافت و من از بابت اعتياد جديد قاتوني ام بسيار خوشحال و راضي بودم . من از يك پزشك ديگر هم كدئين مي گرفتم . آن وقت دچار هراس ديوانه واري شدم و دوباره مشروب خواري را هم شروع كردم . اين وضع هرشبانه روز به مدت يك ماه ادامه داشت و سر انجام كارم به يك بيمارستان رواني كشيد .
پس از مرخص شدن از بيمارستان فكر كردم كه از شر مواد مخدر خلاص شده ام و حالا مي توانم به طور تفريحي مشروب بخورم . خيلي زود فهميدم كه نمي توانم . در آن زمان بود كه در جستجوي كمك گرفتن از معتادان گمنام برآمدم .
در اينجا متوجه شدم كه مشكل واقعي من در مواد مخدري نبود كه مصرف مي كردم بلكه در شخصيت دگرگون شده اي بودم كه طي سالهاي اعتياد من يا حتي قبل از آن شكل گرفته بود . در انجمن معتادان گمنام توانستم به كمك ديگر افراد همانند خودم به خودم كمك كنم . حس مي كنم كه در مقابله با واقعيت در حال پيشرفتم و روز بروز دارم رشد مي كنم . من هم اكنون تعلقات تازه اي پيدا كرده ام كه خود من در مواد مخدر بدنبالش مي گشتم .
هنوز در بعضي مواقع برايم مشكل است كه با واقعيت ها روبرو شوم ، اما من ديگر تنها نيستم و هميشه مي توانم كسي را پيداكنم كه در نقاط پيچا پيچ و صعب العبور زندگی به كمكم بشتابد . سر انجام افرادي مانند خودم را يافته ام كه مي فهمند من چگونه احساس مي كنم . اكنون مي توانم به ديگران كمك كنم تا آنچه را كه من دارم آنها هم پيدا کنند ، در صورتيكه واقعاً آنرا بخواهند . من خداوند را ، خداوندي كه خود مي شناسم را به خاطر اين روش جديد زندگي شاکر و سپاسگزارم.
چيزي با ارزش
حالا مي فهمم كه من آن رهبر يا فيلسوف بزرگي نيستم كه سعي مي كردم مردم باور كنند كه هستم . پس از آنكه پانزده سال كوشش كردم تا با اين ظاهر بيهوده و فريبنده زندگي كنم اكنون مي فهمم كه فقط به آن صورت كه واقعاً هستم پذيرفته مي شوم . در تمام زندگي گذشته ام من فقط به روش خودم عمل مي كردم . اگر كس ديگري توصيه يا پيشنهادهايي ارائه مي داد با چشم بسته آنها را رد مي كردم ، بي آنكه اصلاً كوشش كنم ببينم آنچه كه آنها ارائه مي كنند موفقيت يا شكست در پي دارد . به نظر مي رسد كه اگر چه روش من هميشه به شكست مي انجاميد ولي دوباره مجبور بودم آن را به كار ببندم ، تا اينكه به زندان افتادنهاي مكرر مرا قانع كرد كه يك جاي كار غلط است .
من به نقطه اي رسيدم كه نوميدانه مي خواستم كاري با زندگي ام بكنم كه ارزشمند و پر معنا باشد . لازم بود راه ديگري را آزمايش كنم كه مفيد باشد . سالها پيش از اين تصميم ، معتادان گمنام را پيدا كرده بودم ، اما در آن موقع آمادگي تغيير يافتن را نداشتم ، و اگر چه بارها در اين انجمن را پشت سر بستم ، اما هميشه بازگشت دوباره من با خوشامدگويي مواجه شد .
از آنجا كه تمايل پيدا كرده ام كه به وسيله برنامه معتادان گمنام كاري در مورد زندگي ام انجام دهم زندگي ام كاملتر و پر معني تر شده است . پيش از اين نمي توانستيم زندگي روزمره ام را بدون مواد بگذارانم . به اين مواد نياز داشتم تا بتوانم با زندگي روزانه مواجه شوم . اكنون مي دانم كه اگر قرار باشد كاملاً پاك بمانم بايستي كه اين طرز فكر و زندگي را تغيير دهم . من اكنون دارم با اجراي اصول برنامه مان اين كار را انجام مي دهم .
اگرچه اكنون به مواد مخدر نه اشتياق و نه نياز دارم اما بايستي خلائي را كه باقي مانده با چيز با ارزشي پركنم . من اين چيز را در انجمن معتادان گمنام پيدا كرده ام . بايستي در كنار برنده گان بمانم و از همان مسيري بروم كه آنها رفتند . اين را مي دانم كه تا وقتي كه قدمهاي اين برنامه را دنبال مي كنم مي توانم اين مسير را طي كنم . اگر چه اين برنامه را آسان نمي يابيم اما براي آدم سردر گمي مانند من آن اندازة آسان هست كه بتوانم آن را دنبال کنم.
من متفاوت بودم
داستان من ممكن است با داستانهايي كه از ديگران شنيده ايد فرق داشته باشد چونكه من هرگز نه بازداشت شده ام و نه در بيمارستان بستري بوده ام . اما سرانجام به نقطه درماندگي و عجزي رسيدم كه بسياري از ما آن را تجربه كرده اند . اين گزارشي نيست كه خط سير اعتياد مرا نشان بدهد بلكه بيشتر گزارشي است از احساسات و زندگي من . اعتياد رسم و راه زندگي من بود ، تنها رسم و راهي كه طي سالها مي شناختم .
اگر بخواهم به گذشته فكر كنم بايستي نگاهي به زندگي ام بيندازم و قاطعانه بگويم كه هيچ قسمتي از آن را دوست نداشته ام .من متعلق به يك خانوادة سنتي خوب بودم كه جزء طبقه متوسط به بالا بود ولي دچار تنگدستي و بدبياري شده بود . نمي توانم هيچ زماني را به ياد بياورم كه جور ديگري نبوده باشم و از خط خارج نيفتاده باشم . وقتي بچه كوچكي بودم فهميدم كه مي توانم دردم را با غذا تسكين دهم و از همين جا اعتياد من به دارو شروع شد .
جنون قرص خواري دهه 1950 مراهم در برگرفت . حتي در آن زمان هم برايم مشكل بود كه براي مداوا طبق تجويز پزشك عمل كنم . خيال مي كردم كه دو قرص دو برابر يك قرص در بهبودي ام تأثير خواهد داشت . يادم مي آيد كه قرصها را از گنجه داروهاي مادرم كش مي رفتم چون او طاقت نمي آورد كه بگذارد قرصهايش تمام شود و بعد جاي آنها را پر كند .
در تمام ايام جواني به اين طريق به مصرف دارو ادامه دادم . وقتي كه به دبيرستان رفتم و جنون دارو خواري غوغا مي كرد تهيه داروهاي مخدر از داروخانه ها يا از خيابان امري طبيعي بود . ده سالي بود كه هر روز داروهاي مخدر مصرف مي كردم . اين دارو ها طبعاً مرا از كار و جنبش انداخت . در عين جواني احساس بي لياقتي و حقارت مي كردم و از وضع خودم به ستوه آمده بودم . تنها جوابي كه براي اين وضع داشتم اين بود كه اگر چيزي مصرف كنم وضع بهتر مي شود و بهتر مي توانم كار كنم.
داستان من در مورد تهيه مواد مخدر از خيابان چيزي عادي است . من هر چيزي و هر نوعي را كه هرروز دردسترس بود مصرف مي كردم . برايم مهم نبود كه چه چيز مصرف كنم ، فقط اين برايم مهم بود كه نشئه شوم . در آن سالها به نظر مي رسيد كه مواد مخدر برايم مفيد است . من مانند يك سرباز دست از جان شسته بودم ، من يك نظاره گر بودم ، هراسان بودم ، و تنها بودم . بعضي اوقات احساس مي كردم كه از هرجهت نيرومندم و بعضي اوقات دعا مي كردم كه خدا بي فكري و سبك مغزي ام را تسكين دهد و حتي مجبور نباشم كه فكر كنم . يادم می آيد كه احساس مي كردم جور ديگري هستم ، نه كاملاً يك انسان ، و نمي توانستم اين احساس را تحمل كنم . من در وضع طبيعي خود باقي ماندم : گرانبار و زير فشار روحي شديد بودم.
فكر مي كنم در سال 1960 بود كه به هروئين تمايل پيداكردم . پس از آن براي من ، مانند بسياري ديگر از ما ، هيچ چيزي مثل هروئين جذبه و تأثير نداشت . ابتدا گاه به گاه و عشقي مي كشيدم و بعد فقط در تعطيلات آخر هفته ، اما يك سال بعد اعتياد پيداكردم و دو سال بعد از كالج بيرونم كردند و ناچار در جايي كه ساقيم كار مي كرد شروع به كار كردم . من هم مصرف مي كردم و هم مواد توزيع مي كردم و يك سال و نيم ديگر را اين طوري گذراندم تا اينكه مريض شدم و از وضع بيمار گونه و كسالت آور خود خسته شدم .
ناگهان خود را ديدم كه از خط آدمها خارج شده ام و ديگر قادر نيستم كه مثل يك انسان عمل كنم . طي آخرين سال اعتيادم به دنبال كمك مي گشتم . هيچ كاري مؤثر نبود! هيچ چيزي كمك نمي كرد !
همچنانكه بر روي اين خط پيش مي رفتم شماره تلفن مردي از انجمن معتادان گمنام به دستم افتاد . با سبك سنگين كردن قضيه ،و بدون اميد ، تلفني كردم كه شايد بتوان گفت مهمترين تلفن زندگي ام بود .
كسي به نجاتم نيامد ، من فوراً شفا نيافتم . آن مرد به سادگي گفت كه اگر مشكل اعتياد دارم ممكن است كه از جلسات انجمن بهره بگيرم ، و نشاني جلسه اي را كه همان شب برگزار مي شد به من داد . محل جلسه ديگري را هم داد كه قرار بود دو روز بعد برگزار شود و محلش هم به خانة من نزديكتر بود . به او قول دادم كه در جلسه شركت كنم و نگاهي به آن بيندازم . وقتي آن شب رسيدم سخت ترس برم داشته بود كه نكند در آنجا بازداشت شوم يا با معتادان شرير و شيطان صفتي رو به رو شوم. اين را مي دانم كه من از آن جور معتاداني نبودم كه شما در كتابها يا روزنامه ها خوانده ايد . با وجود اين همه ترس و دلهره در آن جلسه شركت كردم . لباس مشكي پوشيده و كراوات مشكي زده بودم ، و پس از يك سال و نيم گرفتاري 84 ساعت مي شد كه خودم را از جريان كنار كشيده بودم . دلم نمي خواست كسي بفهمد كي هستم و چه كاره ام . خيال نمي كنم قصد فريب كسي را داشتم . من براي كمك فرياد مي كشيدم و همه اين را فهميدند . براستي چيز زيادي از آن اولين جلسه بخاطرم نمانده است ، اما بايستي چيز هايي شنيده باشم كه مرا به گذشته ام باز گرداند . اولين احساسي كه در مورد اين برنامه به خاطرم مانده اين ترس آزار دهنده بود كه چون به دليل مواد مخدر هرگز زنداني يا در بيمارستان بستري نشده بودم ممكن است واجد شرايط تشخيص داده نشوم و پذيرفته نگردم دو هفته اولي كه دو رو بر اين برنامه بودم فقط دوبار از مواد مخدر استفاده كردم و بعد بكلي تركش كردم .
ديگر اهميت نمي دادم كه آيا واجد شرايط تشخيص داده مي شوم يا نه . ديگر اهميت نمي دادم كه آيا پذيرفته مي شوم يا نه . حتي اهميت نمي دادم كه مردم درباره ام چه فكري مي كنند . خسته تر از آن بودم كه به اين چيز ها اهميت بدهم .
يادم نمي آيد كه دقيقاً كي بود ، اما اندكي بعد ار ترك بود كه كم كم اميدوار شدم كه ممكن است اين برنامه برايم مفيد وكارساز باشد . شروع كردم به تقليد از بعضي چيزهايي كه پيروزمندان يا بهبود يافتگان انجام مي دادند . من در انجمن معتادان گمنام پذيرفته شدم . احساس خوبي داشتم . اين خيلي مهم بود كه پس از سالها براي نخستين بار كاملاً پاك بودم .
پس از شش ماه كه در اين وضع و حال بودم تازگي پاك بودنم كهنه شد و من از آن ابر صورتی كه سوارش بودم فرو افتادم . وضع دشواري پيش آمده بود . به هر ترتيب از آن واقعيت تلخ سالم جستم . فكر مي كنم تنها چيزي كه در آن زمان رهايم نمي كرد اين اشتياق بود كه بهر ترتيب پاك بمانم ، و اين باور كه تا وقتي مواد مصرف نكنم همه چيز روبراه خواهد بود احساس مي كردم مردمي وجود دارند كه وقتي از آنها درخواست كمك كنم با كمال میل كمك خواهند كرد. از آن به بعد تلاش و تقلاي دشواري شروع شد . من بايستي كار مي كردم تا بتوانم پاك بمانم . لازم مي ديدم كه در بسياري از جلسات حضور يابم ، با تازه واردان كار كنم ، در جلسات معتادان گمنام شركت كنم ، و خودم را مشغول و در گير كنم . بايستي به بهترين شكلي كه مي توانستم قدمها را اجرا مي كردم ، و بايستي ياد مي گرفتم كه زندگي بكنم .
امروز زندگي من خيلي ساده تر است . شغلي دارم كه مورد علاقه ام است ، در زندگي زناشوئيم راحت هستم ، دوستاني واقعي دارم ، و در انجمن معتادان گمنام فعال هستم . به نظر مي رسد كه اين نوع زندگي كاملاً مناسب حال من است . من معمولاً وقتم را در پي يافتن چيز هاي جادويي صرف ميكردم – آن افراد ، محلها ، و چيز هايي كه زندگيم را به شكل دلپسند و دلخواه در مي آورد. اكنون ديگر وقتي براي آن چيزهاي جادويي ندارم. تمام وقتم صرف اين مي شود كه يادم بگيرم كه چگونه بايد زندگي كرد. اين يك روند آهسته و طولاني است. بعضي اوقات فكر مي كنم كه دارم ديوانه مي شوم. بعضي اوقات فكر مي كنم كه فايده اش چيست؟ بعضي اوقات به شدت دچار وسوسه مي شوم و فكر مي كنم كه راه گريزي نيست و بعضي اوقات فكر مي كنم كه ديگر نمي توانم مشكلات زندگي را تحمل كنم، اما بعد اين برنامه راه حل مشكلات را به دست مي دهد و اين اوقات بد سپري مي شود.
بيشتر وقتها زندگي برايم خوب و عالي است. و بعضي وقتها زندگي برايم مهم است، مهمتر از آنكه اصلاً بتوانم به خاطر بياورم. من آموخته ام كه خودم را دوست بدارم و دوستان خوبي پيدا كنم. من اينجا رسيده ام كه خود را كمي بشناسم و با خودم به تفاهم برسم من اندكي ايمان پيدا كرده ام و در نتيجه آن به آزادي دست يافتم. من مفهوم خدمت را درك كردم و فهميدم كه خدمت كردن رضايت خاطري را كه لازمه شادي است فراهم مي آورد.
مادر هراسان
من خيال مي كردم معتاد كسي است كه مواد مخدر قوي مصرف مي كند، يا كسي است كه زندگي اش در خيابانها يا در زندانها مي گذرد. اما وضع من با معتادهاي ديگر فرق داشت ، چون داروهاي مخدرم را از پزشك يا از دوستان مي گرفتم. مي دانستم كه به راه خطا مي روم، با اين حال سعي مي كردم كه درستكار باشم – در كارم، در ازدواجم ، و در تربيت فرزندانم. واقعاً كوشش مي كردم كه كارهايم را به خوبي انجام دهم و با اين حال هميشه با ناكامي مواجه مي شدم. زندگي من به اين صورت ادامه می یافت.
به نظر مي رسيد كه هيچ چيز تغيير نخواهد كرد . دلم مي خواست مادر خوبي باشم، همسر خوبي باشم ، و عضو جامعه اي باشم كه هرگز حس نمي كردم عضوي از آن هستم.
سالهاي سال به فرزندانم مي گفتم: متأسفم، اما اين دفعه وضعم عوض خواهد شد. از مطب اين پزشك به مطب پزشك ديگر مي رفتم و تقاضاي كمك مي كردم. براي مشورت مي رفتم و حس مي كردم كه ديگر همه چيز روبه رو است. اما هنوز درونم مي گفت كه يك جاي كار مي لنگد. شغلهايم را عوض مي كردم، كتابهاي جورواجور، مذاهب مختلف ، و رنگ موهاي گوناگون را آزمايش مي كردم ، و اسباب و اثاثيه منزل را تغيير دادم. در ايام مرخصي به سفر مي رفتم و باز در كنج خانه مي ماندم. طي سالها از اين جور كارها بسيار كردم و با اين حال دائماً حس كردم كه در اشتباه هستم، كه با ديگران فرق دارم، و آدم درمانده و ناموفقي هستم.
من هنوز سعي مي كردم اما خيلي كم موفق میشدم. كارم را رها كرده بودم و تلاش مي كردم كه دوباره سر كار برگردم، اما نمي تونستم. دائم روي تخت افتاده بودم و از هر چيزي واهمه داشتم وزنم به چهل و دو كيلو افت كرده بود و لبها و بيني ام زخم شده بود. مرض قند داشتم و طوري مي لرزيدم كه به زحمت مي توانستم قاشق را به دهان ببرم.
وقتي برنامه معتادان كمنام را شروع كردم افراد بسياري بودند كه براي گذران زندگي روزمره توصيه هايي به من مي كردند، مثل خوب غذا خوردن ، حمام كردن، درست لباس پوشيدن ، پياده روي كردن، و در جلسات انجمن شركت جستن. آنها به من گفتند: نگران نباش، همه ما اين راه را طي كرديم . من طي اين سالها در جلسات بسياري شركت كرده ام. يك چيز از من جدايي ناپذير شده است ، چيزي كه از همان اول به من يادآوري مي كردند : بتي ، تو مي تواني از ادامه اين راه دست برداري و اين قدر به اين در و آن در نزني، تو مي تواني همان چيزي شوي كه مي خواهي و همان كارهايي را انجام دهي كه مي پسندي.
من همچنين به اين نتيجه رسيدم كه اگر بخواهم با مردم رابطه درست و شايسته اي برقرار كنم لازمه اش اين است كه خودم را بهتر بشناسم. من دارم ياد مي گيرم كه چگونه با دخترهايم رابطه برقرار كنم. من اكنون دارم سعي مي كنم كه خيلي از كارهايي را كه از سالها پیش دلم ميخواست انجام دهم. حالا ديگر مي توانم خيلي از چيزهايي را كه از ذهنم بيرون رانده بودم دوباره به ياد مي آورم. من به اين درك و دريافت رسيده ام كه بتي ديگر آن موجودي پوچ و درون تهي نيست بلكه كسي است يا موجوديتي است كه قبلاً هرگز به صرافت نيافته بودم كه درست بشناسمش يا به حرفهايش گوش كنم. در آوريل آينده پنجمين سالگرد تولد دوباره ام در انجمن معتادان گمنام را جشن خواهم گرفت و اين براي اول آوريل شوخي جذابي است.
معتاد چاق
من معتادم، طي يك دوره هيجده ساله، دست كم از پنجاه نوع ماده مخدر گوناگون استفاده كرده ام. وقتي شروع به استعمال مواد مخدر كردم شناختي از آن نداشتم، اما تنها به يك دليل به مواد مخدر روي آوردم و آن اين بود كه نسبت به زندگيم احساس ناخوشايندي داشتم و دلم مي خواست كه احساس بهتري پيدا كنم. هيجده سال از زندگي ام را صرف اين كردم كه بتوانم احساس ديگري پيدا كنم. من قادر نبودم كه با واقعيات زندگي روزمره رو به رو شوم . از كودكي چاق بودم و در سراسر زندگي چاق باقي ماندم و همواره احساس درماندگي و طرد شدگي مي كردم.
زندگي خانوادگي من آشفته و دردناك بود، اما در جريان رشد و پرورشم ارزشهاي اخلاقي بسياري به من منتقل شد. هميشه سعي مي كردم كه بيكار نمانم . واقعيت اين است كه در بيشتر مواقع مي توانستم كه براي خود شغلي دست و پا كنم ،حتي مي توانستم با عضويت در بعضي سازمانهاي تعاوني و خيريه موقعيت اجتماعي به دست آورم.
من كه سرگردان بودم و جايي براي رفتن نداشتم قدم به اين انجمن گذاشتم . از لحاظ اخلاقي كلاً و كاملاً دچار انحطاط شده بودم. درباره ارزشهاي معنوي هيچ چيز نمي دانستم. درباره زندگي نيز چيزي نمي دانستم. زندگي نهايتاً چيزي جز درد و رنج روزمره نبود . تنها چيزي كه مي دانستم اين بود كه شكمم را از غذا يا مواد مخدر خالي نگذارم ، يا براي خوش بودن از سكس بهره بگيرم. كه در اين مورد ديگر چندان كاري از دستم بر نمي آمد. من ديگر نمي توانستم از هيچ چيز به اندازه كافي بهره ببرم.
وقتي به اين برنامه روي آوردم چيزي را دريافتم كه پيش از آن هرگز تجربه نكرده بودم – پذيرش كامل كسي يا چيزي كه من بودم – از من دعوت شد كه عضويت در انجمن را بپذيرم و به من گفته شد كه در آنجا از كسي وروديه يا حق عضويت دريافت نخواهد شد، و اگر همچنان به حضور خود در جلسات انجمن ادامه دهم به آزادي كامل و روش تازه اي براي زندگي دست خواهم يافت. امروز، پس از سالها، مي فهمم كه از اعتياد و پر خوري ناگزير، رهايي يافته ام و در جامعه شأن و منزلتي دارم. من اكنون داراي خانه و خانواده خوبي هستم و از موقعيت اداري برجسته اي برخوردارم و از همه اينها مهمتر يك رابطه شخصي با خدا برقرار كرده ام كه همين امر موجب اين موفقيتها بوده است. اكنون احساس خوبي دارم ، مي توانم سعادت و شادي را احساس كنم، مي توانم آرامش و بي دغدغه بودن را احساس كنم، حتي زماني كه اوضاع چنانكه بايد و شايد بر وفق مراد نيست باز هم اين احساسات بر جاي خود هستند.
هيچ بحثي در اين نيست كه من زندگي خود را مديون انجمن معتادان گمنام و خداوند خود هستم. من اكنون مي توانم اميدم را تعميم دهم و قاطعانه بگويم كه اگر شما نيز همان رنجي را تحمل مي كنيد كه من زماني تحمل مي كردم پس قطعاً به اصول برنامه معتادان گمنام عمل كنيد مطمئن باشيد از رنج رهايي خواهيد يافت و به زندگي مرفه و با معنايي دست خواهيد يافت.
درباره بیماری و بهبودی