قدم یک هموابستگان گمنام
«ما پذیرفتیم که در برابر دیگران عاجز بودیم و زندگیمان غیرقابلاداره شده بود.»
برای بسیاری از ما، رسیدن به قدم یک زمانی اتفاق میافتد که دیگر نمیتوانیم واقعیت زندگی خود را با همان توضیحهایی که سالها به خود دادهایم پنهان کنیم. ممکن است مدتها رفتارهای خود را محبت، دلسوزی، مسئولیتپذیری، فداکاری، وفاداری یا نگرانی برای دیگران نامیده باشیم. ممکن است باور داشته باشیم اگر بیشتر تلاش کنیم، بیشتر محبت کنیم، بیشتر ببخشیم، بیشتر تحمل کنیم، بیشتر مراقب دیگران باشیم و مشکلات آنها را بیشتر حل کنیم، سرانجام به آرامش و امنیتی که میخواهیم خواهیم رسید. اما زمانی فرا میرسد که میبینیم با وجود تمام این تلاشها، آرامش پیدا نکردهایم؛ بلکه خسته، مضطرب، رنجیده، کنترلگر، وابسته و تنها شدهایم.
ممکن است بفهمیم سالها بیشتر از آنکه زندگی خودمان را زندگی کنیم، درگیر زندگی دیگران بودهایم. احساسات دیگران را زیر نظر گرفتهایم، مشکلاتشان را حل کردهایم، تصمیمهایشان را بررسی کردهایم، به آنها راهنمایی دادهایم، از پیامد انتخابهایشان نجاتشان دادهایم و برای اینکه ناراحت، عصبانی یا دور نشوند، خودمان را تغییر دادهایم. گاهی نیز برعکس، وقتی نتوانستهایم آنها را کنترل کنیم، از آنها فاصله گرفتهایم، سکوت کردهایم، قهر کردهایم یا وانمود کردهایم که دیگر برایمان اهمیتی ندارند. در هر دو حالت، مرکز زندگی ما همچنان دیگری بوده است.
در منابع CoDA، قدم یک آغاز رابطه شخصی ما با قدمها معرفی میشود و تأکید میشود که پذیرفتن عجز به معنای ضعف نیست؛ بلکه دیدن این واقعیت است که تلاش برای کنترل دیگران، راهی برای ایجاد امنیت واقعی نیست. همچنین تأکید میشود که نگاه کردن به دیگران برای تعیین مسیر زندگی خودمان، ما را از زندگی کردن زندگی خودمان دور میکند.
یأس و انزوا
هموابستگی ممکن است سرانجام ما را به جایی برساند که دیگر نتوانیم مشکلات خود را انکار کنیم. همه توجیهها، امیدهای غیرواقعی و داستانهایی که برای خود ساختهایم، وقتی با واقعیت زندگی روبهرو میشویم، کمکم کنار میروند. شاید متوجه شویم بارها گفتهایم «اگر او تغییر کند، من آرام میشوم»، «اگر بیشتر دوستم داشته باشد، احساس امنیت میکنم»، «اگر فرزندم درست رفتار کند، خیالم راحت میشود»، «اگر همسرم مرا ترک نکند، ارزشمندم» یا «اگر دیگران به من نیاز داشته باشند، میفهمم که دوستداشتنی هستم».
اما زندگی ممکن است بارها خلاف این باورها را به ما نشان داده باشد.
ممکن است دیده باشیم هرچه بیشتر کنترل کردهایم، دیگران بیشتر فاصله گرفتهاند؛ هرچه بیشتر فداکاری کردهایم، توقع و رنجشمان بیشتر شده است؛ هرچه بیشتر خودمان را کنار گذاشتهایم، احساس بیارزشی بیشتری کردهایم؛ هرچه بیشتر تلاش کردهایم دیگران را نجات دهیم، مسئولیت بیشتری روی دوش خودمان گذاشتهایم. ممکن است بفهمیم بسیاری از روابطمان نه بر پایه آزادی و صمیمیت، بلکه بر پایه ترس، نیاز، تأیید گرفتن، مورد نیاز بودن یا ترس از ترک شدن شکل گرفتهاند.
انزوا نیز همیشه به معنای تنها بودن فیزیکی نیست. ممکن است در میان خانواده، دوستان و اطرافیان باشیم اما کسی واقعاً ما را نشناسد؛ زیرا احساسات واقعی، نیازها، ترسها و آسیبپذیری خود را پنهان کردهایم. ممکن است سالها نقش فرد قوی، فداکار، نجاتدهنده، آرامکننده یا همیشه مسئول را بازی کرده باشیم و دیگر ندانیم خود واقعی ما چه میخواهد.
در این مرحله ممکن است احساس کنیم هیچ رابطهای آن آرامشی را که تصور میکردیم به ما نمیدهد. ممکن است از تنهایی بترسیم و در عین حال از بودن با دیگران خسته باشیم. ممکن است به کسی نیاز داشته باشیم تا احساس ارزش کنیم و همزمان از همان وابستگی رنج ببریم. این نقطه ممکن است شبیه شکست به نظر برسد، اما میتواند نخستین لحظه صداقت باشد؛ لحظهای که برای اولین بار میگوییم: «روش قدیمی من برای اداره روابط، دیگر کار نمیکند.»
عجز
کلمه «عجز» ممکن است در ابتدا برای ما سنگین باشد. ممکن است آن را با ضعف، بیارادگی یا بیکفایتی اشتباه بگیریم. اما در قدم یک، عجز به معنای این نیست که ما هیچ قدرتی نداریم. عجز یعنی پذیرفتن محدوده قدرت خود.
ما در برابر انتخابها، احساسات، افکار و رفتارهای دیگران قدرت کنترل نداریم.
نمیتوانیم کسی را مجبور کنیم ما را دوست داشته باشد. نمیتوانیم کسی را مجبور کنیم تغییر کند. نمیتوانیم او را مجبور کنیم به توصیه ما گوش دهد. نمیتوانیم احساسات او را مدیریت کنیم. نمیتوانیم تضمین کنیم که کسی ما را ترک نکند. نمیتوانیم با فداکاری، محبت کسی را بخریم. نمیتوانیم با نگرانی از وقوع اتفاقی جلوگیری کنیم و نمیتوانیم با کنترل کردن زندگی دیگران، امنیت خودمان را تضمین کنیم.
اما این عجز به معنای بیاختیاری نیست.
من نمیتوانم دیگری را کنترل کنم، اما میتوانم رفتار خودم را انتخاب کنم. نمیتوانم تصمیم دیگری را بگیرم، اما میتوانم درباره مشارکت خودم در آن تصمیم بگیرم. نمیتوانم احساس دیگری را تغییر دهم، اما میتوانم مسئول احساس و واکنش خودم باشم. نمیتوانم دیگری را مجبور کنم مرزهای مرا رعایت کند، اما میتوانم مرز خود را مشخص کنم و درباره ادامه رابطه تصمیم بگیرم.
بنابراین عجز قدم یک را میتوان اینگونه فهمید:
من در برابر انتخابهای دیگران عاجزم، اما در برابر انتخابهای خودم مسئولم.
این یکی از مهمترین تفاوتهای قدم یک با درماندگی است. درماندگی میگوید «هیچ کاری از من برنمیآید»؛ اما عجز میگوید «همهچیز در اختیار من نیست.» و این دو کاملاً متفاوتاند.
در هموابستگی، ما معمولاً از محدوده قدرت خود فراتر میرویم. میخواهیم دیگری را درست کنیم، احساس او را تغییر دهیم، تصمیم او را عوض کنیم، از پیامد انتخابهایش جلوگیری کنیم یا کاری کنیم که مطابق خواسته ما رفتار کند. وقتی موفق نمیشویم، اضطراب، خشم، رنجش یا ناامیدی ایجاد میشود و دوباره تلاش بیشتری برای کنترل میکنیم.
به همین دلیل، یکی از نشانههای عجز این است که کاری را بارها تکرار کنیم و انتظار داشته باشیم این بار نتیجه متفاوتی ایجاد کند.
بارها توضیح میدهم.
بارها نصیحت میکنم.
بارها فداکاری میکنم.
بارها تهدید میکنم.
بارها قهر میکنم.
بارها سکوت میکنم.
بارها نجات میدهم.
بارها خودم را کنار میگذارم.
و باز هم همان نتیجه تکرار میشود.
قدم یک از من میخواهد این چرخه را ببینم و بپذیرم که مشکل فقط این نیست که «دیگران همکاری نمیکنند». شاید مسئله این باشد که من همچنان تلاش میکنم چیزی را کنترل کنم که اساساً متعلق به من نیست.
الگوهای هموابستگی
CoDA برای شناخت هموابستگی، الگوهایی مانند انکار، عزتنفس پایین، سازش افراطی، کنترل و دوریگزینی را مطرح میکند. این الگوها قرار نیست برچسبی برای شخصیت ما باشند؛ ابزاری هستند برای اینکه ببینیم هموابستگی چگونه در زندگی واقعی ما ظاهر میشود.
در انکار ممکن است نتوانیم احساس واقعی خود را تشخیص دهیم، احساساتمان را کوچک یا پنهان کنیم، درد خود را با خشم، شوخی یا انزوا بپوشانیم یا خودمان را کاملاً فداکار و بینیاز از دیگران ببینیم. ممکن است بگوییم «من ناراحت نیستم» در حالی که ذهنمان ساعتها درگیر است. ممکن است بگوییم «من فقط کمک میکنم» در حالی که در درون انتظار داریم طرف مقابل مطابق میل ما رفتار کند.
در عزتنفس پایین ممکن است ارزش خود را از تأیید دیگران بگیریم، برای تصمیم گرفتن بیش از اندازه به نظر دیگران وابسته باشیم، از اشتباه کردن بترسیم، نتوانیم نیازهای خود را درخواست کنیم یا برای احساس امنیت به دیگری تکیه کنیم. گاهی حتی احساس ارزشمندی ما به میزان توجه، محبت یا نیازی که دیگران به ما دارند وابسته میشود.
در سازش افراطی ممکن است برای جلوگیری از خشم یا طرد شدن، ارزشها و خواستههای خود را کنار بگذاریم. ممکن است بگوییم «هر طور تو میخواهی» در حالی که درونمان پر از مخالفت است. ممکن است نیازهای خود را پنهان کنیم و بعد انتظار داشته باشیم دیگری بدون اینکه چیزی گفته باشیم، آنها را بفهمد. CoDA در الگوهای سازشی به ماندن طولانی در موقعیتهای ناسالم، کنار گذاشتن علایق شخصی و ترس از بیان باورها و احساسات متفاوت اشاره میکند.
در کنترل، ممکن است باور داشته باشیم دیگران نمیتوانند از خودشان مراقبت کنند. بدون درخواست آنها راهنمایی کنیم، از رد شدن کمکمان ناراحت شویم، با هدیه و لطف بخواهیم کسی را تحت تأثیر قرار دهیم، برای احساس مورد نیاز بودن تلاش کنیم یا از خشم، سرزنش، شرم، درماندگی و حتی بیتفاوتی برای تغییر نتیجه استفاده کنیم. CoDA این رفتارها را در الگوهای کنترل مطرح میکند.
در دوریگزینی نیز ممکن است از صمیمیت عاطفی دور شویم، احساسات و نیازهایمان را پنهان کنیم، از گفتوگوی مستقیم فرار کنیم یا وقتی کسی بیش از حد به ما نزدیک میشود، او را پس بزنیم. گاهی حتی کنترل و دوریگزینی پشت سر هم اتفاق میافتند: ابتدا دیگری را به خود نزدیک میکنم، سپس وقتی نزدیکی واقعی ایجاد شد، از آن میترسم و فاصله میگیرم. CoDA نیز سرکوب نیازها برای اجتناب از آسیبپذیری، ارتباط غیرمستقیم و کشیدن افراد به سمت خود و سپس پس زدن آنها را در این الگوها قرار میدهد.
غیرقابلاداره بودن زندگی
قدم یک فقط از ما نمیخواهد بگوییم «در برابر دیگران عاجزم»؛ از ما میخواهد ببینیم این نپذیرفتن عجز چه اثری بر زندگی ما گذاشته است. اگر من دائماً تلاش کنم دیگری را کنترل کنم، زندگی من نیز به تدریج غیرقابلاداره میشود.
غیرقابلاداره بودن همیشه آشکار و بیرونی نیست. ممکن است شغل داشته باشم، خانوادهام را اداره کنم و از بیرون فردی مسئول به نظر برسم، اما درونم دائماً درگیر اضطراب، نگرانی، کنترل، رنجش و ترس باشد.
ممکن است یک پیام کوتاه از کسی، تمام روز مرا به هم بریزد.
ممکن است جواب ندادن یک تماس، ذهن مرا ساعتها درگیر کند.
ممکن است ناراحتی یک نفر، مرا مجبور کند خواسته خودم را کنار بگذارم.
ممکن است مخالفت دیگری را به معنای بیمحبتی یا طرد شدن بدانم.
ممکن است نتوانم بگذارم دیگری پیامد انتخاب خودش را تجربه کند.
ممکن است آرامش من به این وابسته باشد که دیگران امروز چگونه با من رفتار میکنند.
اینها نشانههایی از غیرقابلاداره شدن درونی هستند؛ یعنی زندگی روانی من بیش از اندازه توسط چیزی هدایت میشود که در اختیار من نیست.
از خود میپرسم: آیا آرامش من به رفتار شخص دیگری وابسته است؟ آیا وقتی کسی طبق انتظار من رفتار نمیکند، به هم میریزم؟ آیا هر مخالفتی را توهین یا طرد شدن تلقی میکنم؟ آیا دائماً درباره احساس و فکر دیگران حدس میزنم؟ آیا مسئولیتهایی را که متعلق به من نیستند بر عهده میگیرم؟ آیا بعد از فداکاری، توقع و رنجش پیدا میکنم؟ آیا برای حفظ رابطه نیازهای خود را کنار میگذارم؟ آیا از ترس تنهایی در روابط ناسالم میمانم؟ آیا برای تغییر کسی که خودش نمیخواهد تغییر کند، انرژی زیادی صرف میکنم؟ آیا وقتی کمک یا توصیه من پذیرفته نمیشود، احساس خشم یا بیارزشی میکنم؟
آیا میتوانم اجازه بدهم دیگران انتخابهای خود را داشته باشند، حتی وقتی با آنها موافق نیستم؟ آیا میتوانم مرز بگذارم بدون اینکه بخواهم طرف مقابل را تغییر دهم؟ آیا میتوانم «نه» بگویم بدون اینکه احساس کنم انسان بدی هستم؟ آیا میتوانم نیاز خود را مستقیم بیان کنم، به جای اینکه با سکوت، قهر، فداکاری یا توقع غیرمستقیم آن را منتقل کنم؟ آیا میتوانم بپذیرم که ممکن است دیگری از تصمیم من ناراحت شود و این ناراحتی لزوماً به معنای اشتباه بودن تصمیم من نیست؟
الگوی اصلی قدم یک
وقتی به زندگی خود نگاه میکنیم، ممکن است ببینیم بسیاری از مشکلات ما از یک چرخه مشترک پیروی کردهاند:
ترس → فکر → احساس → میل به کنترل یا فرار → رفتار هموابسته → آرامش موقت → پیامد ناسالم → ترس بیشتر.
مثلاً میترسم تنها بمانم. فکر میکنم «اگر برای او ضروری نباشم، مرا ترک میکند». احساس اضطراب و ناامنی میکنم. میل پیدا میکنم بیشتر کمک کنم و بیشتر مراقب او باشم. بیش از اندازه وارد زندگی او میشوم. برای مدتی احساس میکنم مورد نیاز هستم و آرام میشوم. اما او احساس فشار میکند و فاصله میگیرد. من این فاصله را نشانه بیارزشی خود میبینم و ترسم شدیدتر میشود. سپس دوباره کنترل را بیشتر میکنم.
این همان چیزی است که قدم یک از ما میخواهد ببینیم: رفتارهای ما همیشه از جایی شروع میشوند. پشت کنترل ممکن است ترس باشد. پشت فداکاری ممکن است ترس از طرد شدن باشد. پشت خشم ممکن است ترس از نادیده گرفته شدن باشد. پشت دوریگزینی ممکن است ترس از آسیبپذیری باشد.
وقتی این را میبینم، دیگر لازم نیست خودم را «آدم بد» بدانم. میتوانم بگویم: «من یک الگوی قدیمی دارم که وقتی میترسم، مرا به سمت کنترل، سازش، انکار یا دوریگزینی میبرد.»
این شناخت، آغاز مسئولیتپذیری است.
پرسشهای قدم یک
در برابر چه چیزی عاجزم؟ آیا در برابر انتخاب، احساس، فکر و رفتار انسانهای دیگر تلاش میکنم قدرتی داشته باشم که واقعاً ندارم؟ برای کنترل دیگران چه کارهایی انجام دادهام؟ آیا نصیحت ناخواسته کردهام؟ آیا بیش از اندازه کمک کردهام؟ آیا کسی را نجات دادهام تا احساس کنم مورد نیاز هستم؟ آیا وقتی کمکم پذیرفته نشده، رنجیدهام؟ آیا برای حفظ رابطه ارزشها و نیازهای خود را کنار گذاشتهام؟ آیا از ترس طرد شدن سکوت کردهام؟ آیا احساسات خود را پنهان کردهام؟ آیا از ترس صمیمیت دیگران را پس زدهام؟ آیا با خشم، قهر، سکوت، بیتفاوتی، فداکاری یا مظلومنمایی تلاش کردهام نتیجهای را که میخواهم ایجاد کنم؟
زندگی من از کجا غیرقابلاداره شده است؟ در روابط؟ در احساسات؟ در تصمیمگیری؟ در مرزها؟ در نیاز به تأیید؟ در ترس از تنهایی؟ در تلاش برای نجات دیگران؟ در ناتوانی از گفتن «نه»؟ در کنترل کردن؟ در رنجشهای مداوم؟
آیا بارها یک رفتار را تکرار کردهام و انتظار نتیجهای متفاوت داشتهام؟ آیا برای آرام کردن خودم، دیگری را کنترل کردهام؟ آیا به جای پذیرفتن واقعیت، به «اگر او تغییر کند...» چسبیدهام؟ آیا آرامش خود را به رفتار دیگران وابسته کردهام؟
و مهمتر از همه: اگر دیگران هیچ تغییری نکنند، من چه چیزی را میتوانم در زندگی خودم تغییر دهم؟
معنای عمیق قدم یک
پذیرفتن قدم یک یعنی من دیگر نمیخواهم برای ایجاد امنیت، کنترل چیزی را بر عهده بگیرم که در اختیار من نیست. این پذیرش تسلیم شدن در برابر زندگی نیست؛ تسلیم شدن در برابر واقعیت است.
من نمیتوانم دیگران را کنترل کنم، اما میتوانم خودم را بشناسم.
نمیتوانم کسی را مجبور کنم مرا دوست داشته باشد، اما میتوانم نیاز خود به محبت را بپذیرم.
نمیتوانم تضمین کنم کسی مرا ترک نکند، اما میتوانم یاد بگیرم خودم را ترک نکنم.
نمیتوانم احساسات دیگران را اداره کنم، اما میتوانم مسئول احساسات و واکنشهای خودم باشم.
نمیتوانم زندگی دیگران را نجات دهم، اما میتوانم از زندگی خودم مراقبت کنم.
نمیتوانم نتیجه را کنترل کنم، اما میتوانم انتخاب کنم چگونه پاسخ بدهم.
بنابراین عجز قدم یک، شکست نیست؛ شناخت مرز قدرت است. وقتی این مرز را میپذیرم، انرژیای که سالها صرف کنترل دیگران کردهام، آزاد میشود تا صرف شناخت، مراقبت و ساختن زندگی خودم شود.
قدم یک در نهایت مرا به این حقیقت میرساند:
من مسئول زندگی خودم هستم، اما مسئول زندگی دیگران نیستم.
من مسئول انتخابهای خودم هستم، اما مسئول انتخابهای دیگران نیستم.
احساس دیگران مسئولیت من نیست، اما نحوه رفتار من با آنها مسئولیت من است.
مسئولیت را میپذیرم، اما کنترل را رها میکنم.
و شاید عمیقترین پذیرش قدم یک این باشد که بگویم:
«خداوند خدایی میکند، من خداوند نیستم. من دیگر نمیخواهم با کنترل کردن دیگران امنیت خودم را بسازم. آنچه در اختیار من است با صداقت انجام میدهم و آنچه در اختیار من نیست، به نیروی برتر از خودم میسپارم.»
از اینجا قدم یک به قدم دو متصل میشود؛ زیرا وقتی میپذیرم روش قدیمی من برای اداره زندگی کافی نبوده است، آماده میشوم باور کنم که راه دیگری نیز وجود دارد؛ راهی که در آن لازم نیست همهچیز را خودم کنترل کنم.
یأس و انزوا
هموابستگی ما سرانجام ممکن است ما را به جایی برساند که دیگر نتوانیم ماهیت مشکلات خود را انکار کنیم. سالها ممکن است رفتارهای خود را با نامهایی مانند محبت، دلسوزی، مسئولیتپذیری، فداکاری، صبوری، وفاداری یا نگرانی توجیه کرده باشیم. ممکن است باور کرده باشیم اگر بیشتر محبت کنیم، بیشتر ببخشیم، بیشتر تحمل کنیم، بیشتر مراقب دیگران باشیم و بیشتر برای حل مشکلات آنها تلاش کنیم، سرانجام رابطهای امن، آرام و سرشار از محبت خواهیم داشت. اما زمانی فرا میرسد که با واقعیت زندگی خود روبهرو میشویم و میبینیم با وجود تمام تلاشها، آرامش بیشتری پیدا نکردهایم؛ بلکه خستهتر، مضطربتر، خشمگینتر و تنهاتر شدهایم.
ممکن است متوجه شویم سالها به جای اینکه زندگی خودمان را زندگی کنیم، زندگی دیگران را مدیریت کردهایم؛ به جای شناخت نیازهای خود، نیازهای دیگران را دنبال کردهایم؛ به جای بیان صادقانه احساساتمان، آنها را پنهان کردهایم؛ به جای مرزبندی، سازش کردهایم؛ به جای اعتماد، کنترل کردهایم و به جای پذیرش واقعیت، امیدوار بودهایم که با تلاش بیشتر بتوانیم انسان دیگری یا نتیجه یک رابطه را تغییر دهیم. ممکن است در ظاهر اطرافمان پر از آدم باشد، اما در درون احساس کنیم کسی واقعاً ما را نمیشناسد؛ زیرا آنچه دیگران میبینند، اغلب همان شخصیتی است که برای جلب محبت، جلوگیری از طرد شدن یا حفظ رابطه ساختهایم.
در این مرحله ممکن است نوعی یأس و انزوا شکل بگیرد؛ نه الزاماً به این معنا که هیچکس در اطراف ما نیست، بلکه به این معنا که از خود واقعیمان، احساساتمان، نیازهایمان و ارتباط سالم با دیگران فاصله گرفتهایم. ممکن است بفهمیم بسیاری از روابط ما بر پایه ترس از تنهایی، نیاز به تأیید، مورد نیاز بودن، نجات دادن، کنترل کردن یا ترس از ترک شدن شکل گرفتهاند. ممکن است رابطهای داشته باشیم که از بیرون صمیمی به نظر برسد، اما درون آن پر از ترس، توقع، رنجش، کنترل، سکوت و وابستگی باشد.
در این نقطه ممکن است برای نخستین بار بپذیریم که مسئله فقط رفتار دیگران نیست. شاید سالها گفته باشیم «اگر او تغییر کند، من آرام میشوم»، «اگر او مرا بیشتر دوست داشته باشد، حالم خوب میشود»، «اگر فرزندم درست رفتار کند، خیالم راحت میشود»، «اگر همسرم مرا ترک نکند، احساس امنیت میکنم» یا «اگر دیگران قدر زحمات مرا بدانند، احساس ارزشمندی خواهم کرد». اما به تدریج متوجه میشویم که آرامش خود را به انتخابها و رفتارهای دیگران گره زدهایم. این همان جایی است که یأس میتواند به یک بیداری تبدیل شود؛ زیرا درمییابیم روشهایی که سالها برای رسیدن به امنیت استفاده کردهایم، خودشان بخشی از مشکل بودهاند.
ممکن است از خود بپرسیم: چه بحرانهایی باعث شد بفهمم شیوه رابطه برقرار کردن من دیگر قابل ادامه نیست؟ چه اتفاقهایی باعث شد برای نخستین بار به الگوهای رفتاری خودم شک کنم؟ چه زمانی فهمیدم که کنترل کردن، فداکاری کردن، نجات دادن، راضی نگه داشتن دیگران یا فرار از صمیمیت، آرامش واقعی برای من ایجاد نمیکند؟ اولین بار چه زمانی متوجه شدم که وابستگی و ترس بر تصمیمهای من تأثیر میگذارند؟ آیا سعی کردهام این الگوها را تغییر دهم؟ اگر آری، چگونه؟ آیا فقط رفتار ظاهری خودم را تغییر دادهام یا ریشه ترس و باورهایی را که پشت این رفتارها قرار دارند نیز دیدهام؟ اگر سعی نکردهام، چه چیزی مانع من شده است؟
عجز
کلمه «عجز» ممکن است در ابتدا برای ما دشوار باشد. ممکن است آن را با ضعف، بیارادگی، شکست یا بیکفایتی اشتباه بگیریم. ممکن است تصور کنیم اگر بپذیریم عاجز بودهایم، یعنی دیگر هیچ قدرتی نداریم. اما در هموابستگی، عجز معنای دقیقتری دارد. عجز یعنی پذیرفتن اینکه من نمیتوانم انسان دیگری را کنترل کنم و نمیتوانم با رفتار خودم نتیجهای را که در اختیار من نیست تضمین کنم.
ممکن است سالها تلاش کرده باشیم دیگری را تغییر دهیم، نجات دهیم، متقاعد کنیم، آرام کنیم، راضی نگه داریم یا از تصمیمهای اشتباه او جلوگیری کنیم. ممکن است بارها توضیح داده باشیم، نصیحت کرده باشیم، خواهش کرده باشیم، تهدید کرده باشیم، سکوت کرده باشیم، قهر کرده باشیم، بیش از اندازه محبت کرده باشیم یا حتی خودمان را قربانی کرده باشیم تا نتیجهای را که میخواستیم به دست آوریم. اما سرانجام میبینیم انسان دیگری همچنان انتخاب خودش را میکند.
اینجا عجز یعنی پذیرفتن یک حقیقت ساده و در عین حال بسیار عمیق: من نمیتوانم اراده دیگری را در اختیار بگیرم. نمیتوانم کاری کنم که کسی مرا دوست داشته باشد. نمیتوانم کسی را مجبور کنم مرا ترک نکند. نمیتوانم احساس دیگری را مدیریت کنم. نمیتوانم با فداکاری تضمین کنم که قدردانی دریافت خواهم کرد. نمیتوانم با کنترل، امنیت مطلق ایجاد کنم. نمیتوانم با نگرانی از وقوع هر اتفاقی جلوگیری کنم.
اما این عجز به معنای بیاختیاری کامل نیست. من هنوز در برابر رفتار خودم مسئولم. میتوانم مرز بگذارم، درخواست کنم، «نه» بگویم، کمک بخواهم، رابطهای را ادامه بدهم یا ترک کنم، درباره احساس خود صحبت کنم و برای زندگی خود تصمیم بگیرم. بنابراین تفاوت اساسی این است: من در برابر انتخابهای دیگران عاجزم، اما در برابر انتخابهای خودم مسئولم.
برای کار کردن قدم یک لازم است این عجز را نه فقط به صورت ذهنی، بلکه در زندگی خود ببینیم. باید ببینیم چند بار تلاش کردهایم چیزی را در اختیار خود بگیریم که در واقع متعلق به ما نبوده است. چند بار آرامش خود را به رفتار دیگران وابسته کردهایم؟ چند بار مسئولیت احساسات دیگران را بر عهده گرفتهایم؟ چند بار فکر کردهایم اگر بیشتر تلاش کنیم، بالاخره دیگری تغییر خواهد کرد؟ چند بار خواستهایم کسی را نجات دهیم در حالی که خودش مسئول انتخابهایش بوده است؟ چند بار از نیازهای خود گذشتهایم تا کسی از ما ناراحت نشود؟ چند بار برای حفظ رابطهای که سالم نبوده، ارزشها و مرزهای خود را کنار گذاشتهایم؟
آیا تا به حال تصمیم گرفتهام دیگر کنترل نکنم، اما وقتی شرایط مطابق خواسته من پیش نرفته دوباره به کنترل برگشتهام؟ آیا تا به حال گفتهام «دیگر برایم مهم نیست»، در حالی که تمام ذهنم درگیر رفتار شخص دیگری بوده است؟ آیا تا به حال آنقدر برای کسی کار کردهام که بعداً از او انتظار داشته باشم محبت یا قدردانی مرا جبران کند؟ آیا تا به حال از ترس طرد شدن با چیزی موافقت کردهام که در واقع مخالف آن بودهام؟ آیا تا به حال برای اینکه مورد نیاز باشم، مسئولیتهایی را بر عهده گرفتهام که متعلق به من نبودهاند؟ آیا تا به حال از ترس تنهایی در رابطهای ماندهام که در آن احساس امنیت، احترام یا آرامش نداشتهام؟
آیا تا به حال برای اینکه دیگری را از ناراحتی، شکست یا پیامد انتخابهایش نجات دهم، وارد زندگی او شدهام؟ آیا وقتی کمک یا توصیهام پذیرفته نشده، احساس خشم یا بیارزشی کردهام؟ آیا از محبت، هدیه، توجه، سکوت، قهر یا حتی بیتفاوتی برای تغییر رفتار دیگری استفاده کردهام؟ آیا گاهی خودم را مظلوم، ناتوان یا درمانده نشان دادهام تا دیگری کاری را که میخواهم انجام دهد؟ آیا از جذابیت، مهربانی یا فداکاری خود برای گرفتن تأیید استفاده کردهام؟ آیا نیاز به «مورد نیاز بودن» باعث شده مرزهای خودم و دیگری را نادیده بگیرم؟
آیا برای حفظ یک رابطه، باورها و ارزشهای خود را کنار گذاشتهام؟ آیا از بیان عقیده واقعی خود ترسیدهام؟ آیا وقتی کسی با من مخالف بوده، مخالفت او را به معنای طرد شدن یا بیارزش بودن خودم دانستهام؟ آیا برای اینکه دوست داشته شوم، خود واقعیام را پنهان کردهام؟ آیا نیازهای خودم را سرکوب کردهام تا رابطه به خطر نیفتد؟ آیا محبت یا توجهی را پذیرفتهام در حالی که در واقع نیاز عمیقتری مانند عشق، امنیت یا پذیرفته شدن داشتهام؟
همچنین باید ببینیم وقتی از روی الگوهای هموابستگی عمل میکنیم، شخصیت و رفتار ما چگونه تغییر میکند. آیا متکبر و کنترلگر میشوم؟ آیا خودمحور میشوم و تصور میکنم بهتر از دیگران میدانم چه چیزی برای آنها خوب است؟ آیا بیش از حد فرمانبردار و بیاراده میشوم و دیگر نمیتوانم از خودم محافظت کنم؟ آیا نقش قربانی میگیرم؟ آیا دیگران را مقصر همه مشکلات میدانم؟ آیا با خشم، سکوت، بیتفاوتی یا احساس گناه دادن به دیگران تلاش میکنم نتیجه دلخواهم را به دست آورم؟ آیا برای ادامه یک رابطه ناسالم از دیگران سوءاستفاده عاطفی میکنم؟ آیا با محبت افراطی، فداکاری یا نجات دادن، وابستگی متقابل ایجاد میکنم؟
غیرقابلاداره بودن
قدم یک از ما میخواهد علاوه بر پذیرفتن عجز، بپذیریم که زندگیمان نیز به شکلی غیرقابلاداره شده است. این دو موضوع از یکدیگر جدا نیستند. اگر بارها تلاش کرده باشم چیزی را کنترل کنم که در اختیار من نیست، طبیعی است که زندگی درونی و روابط من به تدریج از تعادل خارج شوند.
غیرقابلاداره بودن فقط به معنای فروپاشی آشکار زندگی نیست. ممکن است کسی شغل خود را حفظ کرده باشد، خانهاش مرتب باشد، مسئولیتهای روزمرهاش را انجام دهد و از بیرون فردی کاملاً موفق و منظم به نظر برسد، اما در درون خود دائماً مضطرب، نگران، خشمگین، وابسته یا درگیر باشد. بنابراین غیرقابلاداره بودن هم میتواند بیرونی و آشکار باشد و هم درونی و شخصی.
غیرقابلاداره بودن بیرونی ممکن است خود را در تعارضهای مداوم خانوادگی، از دست دادن رابطهها، جداییهای مکرر، مشکلات شغلی، درگیریهای شدید، قطع ارتباط با نزدیکان یا قرار گرفتن مداوم در روابط ناسالم نشان دهد. ممکن است به دلیل کنترلگری، دخالت، خشم یا وابستگی شدید، دیگران از ما فاصله بگیرند. ممکن است به دلیل سازش افراطی، افراد از نیازها و مرزهای ما عبور کنند و ما بعداً احساس کنیم از ما سوءاستفاده شده است.
اما غیرقابلاداره بودن درونی شاید عمیقتر باشد. ممکن است ارزش خود را بر اساس نظر دیگران تعیین کنیم. اگر کسی از ما راضی باشد، احساس ارزشمندی کنیم و اگر ناراضی باشد، احساس کنیم انسان بدی هستیم. ممکن است آرامش ما به یک پیام، یک تماس، یک رفتار یا یک تصمیم شخص دیگر وابسته شود. ممکن است ساعتها درباره اینکه دیگری چه فکری میکند، چه احساسی دارد یا چرا چنین رفتاری کرده فکر کنیم. ممکن است کوچکترین مخالفت را توهین، طرد یا بیمحبتی تلقی کنیم. ممکن است وقتی امور طبق نقشه ما پیش نمیرود، به سرعت فروبریزیم، خشمگین شویم یا دچار اضطراب شدید شویم.
غیرقابلاداره بودن درونی میتواند خود را در نوسانهای شدید عاطفی نیز نشان دهد؛ یک روز احساس کنیم بدون یک نفر نمیتوانیم زندگی کنیم و روز دیگر بگوییم دیگر هیچکس برایمان اهمیتی ندارد. یک لحظه بیش از اندازه محبت کنیم و لحظهای دیگر از شدت رنجش بخواهیم همهچیز را قطع کنیم. ممکن است احساسات خود را سرکوب کنیم تا زمانی که ناگهان منفجر شویم. ممکن است از ترس تنهایی در رابطه بمانیم و همزمان از همان رابطه عمیقاً ناراضی باشیم.
در اینجا لازم است از خود بپرسیم: مفهوم غیرقابلاداره بودن زندگی برای من چیست؟ آیا آرامش من به رفتار انسان دیگری وابسته است؟ آیا وقتی چیزی طبق برنامه من پیش نمیرود، به سرعت به هم میریزم؟ آیا مخالفت را توهین تلقی میکنم؟ آیا دائماً ذهنم درگیر این است که دیگران چه فکر یا احساسی نسبت به من دارند؟ آیا برای جلوگیری از ناراحتی دیگران نیازهای خودم را کنار میگذارم؟ آیا مسئولیتهایی را بر عهده میگیرم که متعلق به من نیستند؟ آیا بعد از انجام آنها احساس خشم و رنجش میکنم؟ آیا به جای درخواست مستقیم، توقع دارم دیگران خودشان نیازهای مرا بفهمند؟ آیا وقتی نیازم برآورده نمیشود، احساس قربانی بودن میکنم؟
آیا میتوانم مسئولیت زندگی و اعمال خود را بپذیرم، بدون اینکه مسئولیت زندگی دیگران را نیز بر دوش بگیرم؟ آیا میتوانم به دیگران اجازه دهم پیامد انتخابهای خود را تجربه کنند؟ آیا میتوانم بدون اینکه احساس گناه کنم «نه» بگویم؟ آیا میتوانم بدون اینکه دیگری را تغییر دهم، مرز خود را مشخص کنم؟ آیا میتوانم بپذیرم که ممکن است کسی از تصمیم من ناراحت شود و این ناراحتی لزوماً به معنای اشتباه بودن تصمیم من نیست؟ آیا میتوانم احساسات دیگران را تحمل کنم بدون اینکه فوراً برای از بین بردن آنها وارد عمل شوم؟
آیا علائم هشداردهنده روابط ناسالم را نادیده میگیرم و به خودم میگویم «بالاخره درست میشود»؟ آیا بارها وارد رابطههایی شدهام که از ابتدا نشانههای آشکار ناسالم بودن آنها وجود داشته است؟ آیا به امید اینکه بتوانم شخص دیگری را تغییر دهم، مدت زیادی در شرایطی ماندهام که به من آسیب میزده است؟ آیا نیاز به مورد نیاز بودن باعث شده به افرادی جذب شوم که دائماً به نجات، مراقبت یا مدیریت من نیاز داشتهاند؟ آیا وقتی کسی به کمک من احتیاج ندارد، احساس پوچی یا بیارزشی میکنم؟
آیا تاکنون برای حفظ یک رابطه به خودم، ارزشهایم یا نیازهایم آسیب زدهام؟ آیا به خاطر ترس از تنها ماندن، رفتارهایی را پذیرفتهام که در شرایط عادی نمیپذیرفتم؟ آیا برای جلب محبت، خود واقعیام را پنهان کردهام؟ آیا از دیگران فاصله گرفتهام تا مجبور نباشم آسیبپذیر باشم؟ آیا کسانی را به خود نزدیک کردهام و بعد، وقتی صمیمیت ایجاد شده، آنها را پس زدهام؟ آیا به جای گفتن مستقیم «من ناراحت شدم» یا «این رفتار برای من قابل قبول نیست»، از سکوت، قهر، کنایه، خشم یا بیتفاوتی استفاده کردهام؟
قدم یک از من نمیخواهد ثابت کنم که انسان بدی هستم. از من میخواهد شواهد زندگی خودم را ببینم. اگر بارها تلاش کردهام دیگران را کنترل کنم و موفق نشدهام، اگر بارها خودم را قربانی کردهام و در نهایت پر از رنجش شدهام، اگر بارها از ترس تنهایی در روابط ناسالم ماندهام، اگر بارها نیازهای خودم را انکار کردهام و بعد منفجر شدهام، اگر بارها تلاش کردهام با محبت، فداکاری، خشم، سکوت یا فاصله نتیجهای را ایجاد کنم که در اختیار من نبوده، آنگاه میتوانم با صداقت بپذیرم که روشهای قدیمی من برای اداره زندگی کارآمد نبودهاند.
این پذیرش به معنای ناامیدی نیست؛ اتفاقاً میتواند پایان ناامیدی باشد. زیرا تا زمانی که تصور میکنم باید بتوانم دیگران را کنترل کنم، شکستهای مداوم مرا فرسوده میکنند. اما وقتی میپذیرم که کنترل دیگران در اختیار من نیست، انرژی خود را از جنگیدن با واقعیت آزاد میکنم. دیگر لازم نیست هر احساس دیگران را مدیریت کنم، هر مشکلی را حل کنم، هر کسی را نجات دهم یا با فداکاری تضمین کنم که ترک نخواهم شد. میتوانم مسئولیت خودم را بپذیرم و مسئولیت دیگران را به خودشان واگذار کنم.
در نهایت، عجز و غیرقابلاداره بودن در قدم یک به یک حقیقت ساده اما عمیق ختم میشود: من نمیتوانم دیگران را کنترل کنم، اما میتوانم خودم را بشناسم؛ نمیتوانم محبت کسی را بخرم، اما میتوانم نیاز خود به محبت را انکار نکنم؛ نمیتوانم از ترک نشدن تضمین بگیرم، اما میتوانم یاد بگیرم خودم را منزوی نکنم؛ نمیتوانم احساسات دیگران را مدیریت کنم، اما میتوانم مسئول احساسات و واکنشهای خودم باشم؛ نمیتوانم نتیجه زندگی را کنترل کنم، اما میتوانم انتخاب کنم چگونه با آنچه رخ میدهد روبهرو شوم.
بنابراین عجز در هموابستگی به معنای «من هیچ کاری نمیتوانم بکنم» نیست؛ بلکه به معنای «من نمیتوانم کاری را انجام دهم که اساساً در اختیار من نیست» است. و غیرقابلاداره بودن به من نشان میدهد که هرچه بیشتر تلاش کردهام با کنترل، سازش، نجات دادن، انکار یا دوریگزینی امنیت ایجاد کنم، بیشتر از آرامش واقعی فاصله گرفتهام. قدم یک نقطهای است که در آن برای نخستین بار دست از جنگیدن با این واقعیت برمیدارم و میگویم: من در برابر زندگی دیگران عاجزم، اما در برابر زندگی خودم مسئولم. من مسئول انتخابهای خود هستم، اما مسئول نتیجه انتخابهای دیگران نیستم. من میتوانم مسئولیت را بپذیرم، اما کنترل را رها کنم. و درست از همین نقطه است که امکان بهبودی آغاز میشود.
بیماری هموابستگی
بیماری هموابستگی را میتوان نه به معنای بد بودن شخصیت یا خراب بودن انسان، بلکه بهعنوان مجموعهای از الگوهای تکرارشونده در فکر، احساس و رفتار درک کرد؛ الگوهایی که معمولاً از ترس آغاز میشوند و فرد برای رسیدن به احساس امنیت، دوستداشتنی بودن، ارزشمند بودن یا رها نشدن، به روشهایی پناه میبرد که در کوتاهمدت ممکن است آرامش ایجاد کنند، اما در بلندمدت زندگی و روابط او را غیرقابلاداره میکنند. بنابراین وقتی در مسیر بهبودی از «بیماری هموابستگی» صحبت میکنیم، منظور این نیست که انسان بد، خودخواه، ضعیف یا معیوب است؛ بلکه منظور این است که یک الگوی قدیمی در زندگی او شکل گرفته که بارها تکرار شده و بهتدریج نحوه فکر کردن، احساس کردن، تصمیم گرفتن و رابطه برقرار کردن او را تحت تأثیر قرار داده است. مسئله این نیست که من چه آدم بدی هستم؛ مسئله این است که چه الگویی در من بارها تکرار شده و این الگو چه پیامدهایی برای زندگی من داشته است.
الگو یعنی چیزی که یک بار اتفاق نمیافتد، بلکه در موقعیتهای مختلف خود را تکرار میکند. یک بار کمک کردن به کسی هموابستگی نیست، یک بار نگرانی برای فرزند هموابستگی نیست و یک بار کوتاه آمدن برای حفظ رابطه نیز الزاماً هموابستگی نیست. مسئله زمانی شکل میگیرد که ساختار زندگی من مرتباً به این صورت عمل کند که وقتی دیگری ناراحت میشود، من میترسم؛ وقتی میترسم، احساس میکنم باید کاری انجام دهم؛ سپس تلاش میکنم دیگری را آرام کنم، تغییر دهم، نجات دهم یا راضی نگه دارم؛ نیازهای خودم را کنار میگذارم؛ بیش از اندازه کمک میکنم؛ در درونم خشم و رنجش جمع میشود؛ از دیگری توقع پیدا میکنم؛ وقتی توقعم برآورده نمیشود، احساس طردشدگی و بیارزشی میکنم و بعد یا بیشتر کنترل میکنم یا از رابطه فاصله میگیرم. در این حالت دیگر با یک رفتار منفرد روبهرو نیستیم، بلکه با چرخهای روبهرو هستیم که مرتباً خودش را بازتولید میکند.
در بسیاری از موارد، ریشه این چرخه ترس است. ممکن است ظاهر رفتار من محبت باشد، اما در زیر آن ترس از رها شدن وجود داشته باشد. ممکن است ظاهر رفتار من خشم باشد، اما در زیر خشم ترس از نادیده گرفته شدن یا بیارزش بودن قرار گرفته باشد. ممکن است ظاهر رفتار من فداکاری باشد، اما در عمق آن ترس از این باشد که اگر برای دیگران ضروری نباشم، دیگر دوستم نخواهند داشت. ممکن است ظاهر رفتار من کنترل باشد، اما در عمق آن ترس از این باشد که اگر امور را کنترل نکنم، اتفاق بدی رخ خواهد داد. به همین دلیل، برای شناخت هموابستگی فقط نباید به رفتار ظاهری نگاه کرد؛ باید از خود پرسید پشت این رفتار چه ترسی قرار دارد. گاهی زنجیره به این شکل است: ترس، فکر، احساس، میل به کنترل یا فرار، رفتار هموابسته، آرامش موقت، پیامد ناسالم و سپس ترس بیشتر. برای مثال ممکن است در درون خود بترسم که اگر به من نیاز نداشته باشند، دیگر دوستم ندارند. این فکر اضطراب و ناامنی ایجاد میکند و من برای کاهش این اضطراب شروع میکنم به کمک کردن بیش از اندازه، حل کردن مشکلات دیگران، دخالت کردن در تصمیمهای آنها و تبدیل شدن به کسی که همیشه باید مشکل را برطرف کند. در کوتاهمدت احساس میکنم مورد نیاز هستم و آرام میشوم، اما بهتدریج طرف مقابل احساس میکند آزادی و استقلالش محدود شده است و فاصله میگیرد. فاصله گرفتن او همان ترس اولیه مرا تأیید میکند و من دوباره بیشتر تلاش میکنم او را نگه دارم. به این ترتیب، چیزی که ابتدا برای ایجاد امنیت انجام دادم، در نهایت ناامنی بیشتری ایجاد میکند.
یکی از مهمترین بخشهای این چرخه، انکار است. انکار فقط این نیست که انسان بگوید «من هموابسته نیستم». انکار میتواند بسیار ظریف باشد. ممکن است بگویم «من فقط خیلی مهربانم»، در حالی که نمیتوانم اجازه بدهم دیگری مسئول زندگی خودش باشد. ممکن است بگویم «من فقط نگرانش هستم»، در حالی که نگرانی من به کنترل تبدیل شده است. ممکن است بگویم «من فقط برای خانوادهام فداکاری میکنم»، در حالی که در درونم انتظار دارم به خاطر این فداکاری محبت، توجه، قدردانی یا اطاعت دریافت کنم. گاهی حتی احساس واقعی خودم را هم انکار میکنم؛ میگویم ناراحت نیستم، در حالی که ذهنم ساعتها درگیر است، بدنم منقبض است و خشمم از راه سکوت، کنایه، سردی یا رفتار غیرمستقیم خودش را نشان میدهد. بنابراین انکار یعنی واقعیت درونی من وجود دارد، اما من آن را نمیبینم، کوچک میکنم، تغییر میدهم یا برای آن توضیح دیگری میسازم. قدم یک از من میخواهد برای نخستین بار با صداقت نگاه کنم و بگویم شاید بعضی رفتارهایی که سالها نامشان را محبت، مسئولیت، دلسوزی یا فداکاری گذاشتهام، در بعضی مواقع پوششی برای ترس، نیاز به تأیید یا تلاش برای کنترل نتیجه بودهاند. این دیدن برای سرزنش خود نیست؛ برای آغاز آگاهی است.
کنترل نیز یکی از محورهای اصلی هموابستگی است. انسان هموابسته ممکن است به این باور برسد که اگر بتواند دیگران و شرایط را درست کند، سرانجام احساس امنیت خواهد کرد. بنابراین تلاش میکند دیگری درست تصمیم بگیرد، عصبانی نشود، مصرف نکند، او را ترک نکند، قدر او را بداند یا همانگونه رفتار کند که او انتظار دارد. اما مشکل اساسی اینجاست که من برای چیزی تلاش میکنم که مالک آن نیستم: اراده و انتخاب انسان دیگری. اینجاست که معنای عجز در قدم یک روشن میشود. عجز به معنای بیعرضگی، ضعف یا ناتوانی در زندگی نیست؛ به معنای پذیرفتن این واقعیت است که من نمیتوانم دیگری را کنترل کنم. من میتوانم احساس خودم را بیان کنم، درخواست داشته باشم، پیشنهاد بدهم، مرز بگذارم و درباره انتخاب خودم تصمیم بگیرم، اما نمیتوانم انسان دیگری را مجبور کنم همان چیزی را بخواهد که من میخواهم. بنابراین میتوان گفت: من در برابر انتخابهای دیگران عاجزم، اما در برابر انتخابهای خودم مسئولم.
در کنار کنترل، سازش افراطی نیز میتواند یکی از شکلهای هموابستگی باشد. شاید در نگاه اول سازش کردن نقطه مقابل کنترل به نظر برسد، اما گاهی سازش افراطی نیز تلاشی برای کنترل نتیجه است. من خواسته خودم را کنار میگذارم تا دیگری ناراحت نشود، نیاز خودم را پنهان میکنم تا مبادا طرد شوم، با چیزی موافقت میکنم که در واقع قبول ندارم تا رابطه حفظ شود و ارزشها یا مرزهای خودم را زیر پا میگذارم تا دیگری مرا ترک نکند. ظاهر این رفتار ممکن است فداکاری و محبت باشد، اما در عمق آن ممکن است معاملهای نادیده وجود داشته باشد: «من خودم را کنار میگذارم تا تو همانطور رفتار کنی که من برای احساس امنیت به آن نیاز دارم.» وقتی این اتفاق نمیافتد، رنجش شکل میگیرد. فرد میگوید «من برای تو همه کار کردم»، اما در واقع شاید هرگز خواسته واقعی خود را به شکل سالم بیان نکرده و اکنون انتظار دارد دیگری بهای فداکاری او را بپردازد. اینجاست که فداکاری میتواند به توقع، توقع به رنجش و رنجش به فاصله تبدیل شود.
دوریگزینی نیز روی دیگر همین چرخه است. وقتی کنترل جواب نمیدهد یا صمیمیت بیش از اندازه ترسناک میشود، ممکن است فرد به سکوت، سردی، قطع ارتباط، بیتفاوتی، پنهان کردن احساسات یا ایجاد فاصله روی بیاورد. در ظاهر شاید بگوید «دیگر برایم مهم نیست»، اما در عمق ممکن است هنوز شدیداً نیازمند محبت و پذیرش باشد. گاهی فرد میخواهد نزدیک باشد اما از نزدیک شدن میترسد؛ میخواهد دیده شود اما احساسات واقعی خود را پنهان میکند؛ میخواهد دوست داشته شود اما از بیان نیازهایش شرم دارد. حتی ممکن است ابتدا کسی را به خود نزدیک کند و وقتی صمیمیت واقعی شکل گرفت، او را پس بزند. بنابراین هموابستگی میتواند انسان را در تناقضی دردناک گرفتار کند: «میخواهم به من نزدیک شوی، اما از نزدیک شدن تو میترسم.» ریشه این تناقض معمولاً این باور است که آسیبپذیر شدن خطرناک است و اگر خود واقعیام را نشان بدهم، ممکن است طرد شوم.
به این ترتیب، ترس، انکار، کنترل، سازش و دوریگزینی پنج رفتار کاملاً جدا از یکدیگر نیستند؛ آنها میتوانند اجزای یک چرخه واحد باشند. من میترسم که رها شوم، بنابراین احساس ترسم را انکار میکنم. بعد برای ایجاد امنیت، دیگری را کنترل میکنم. وقتی مقاومت میکند، برای جلوگیری از از دست دادن رابطه بیش از حد سازش میکنم. درونم پر از خشم و رنجش میشود و سپس برای محافظت از خودم فاصله میگیرم. دیگری نیز فاصله میگیرد و این فاصله ترس اولیه مرا شدیدتر میکند. دوباره کنترل آغاز میشود و چرخه ادامه پیدا میکند. بنابراین بیماری هموابستگی را میتوان بهصورت چرخهای دید که از ترس تغذیه میکند و با رفتارهایی که ظاهراً برای کاهش ترس انجام میشوند، در نهایت همان ترس را تقویت میکند.
در این نگاه، «بیماری» به معنای بد بودن من نیست. مسئله این است که یک الگوی قدیمی، تکرارشونده و خودتقویتشونده در زندگی من شکل گرفته است؛ الگویی که بدون آگاهی میتواند رفتار مرا هدایت کند. من میترسم، ذهنم داستانی درباره آن ترس میسازد، احساسی در من ایجاد میشود، میل به کنترل یا فرار شکل میگیرد، رفتار قدیمی را انجام میدهم، برای مدتی کوتاه آرام میشوم، سپس پیامد ناسالم ظاهر میشود و در نتیجه ترسم بیشتر میشود. اگر مسئله را «بد بودن خودم» بدانم، احتمالاً به سرزنش، شرم و ناامیدی میرسم؛ اما اگر مسئله را «الگوی قدیمی» ببینم، میتوانم آن را مشاهده کنم، مسئولیت خودم را بپذیرم و رفتار متفاوتی انتخاب کنم. در اینجا رحمت نسبت به خود و مسئولیتپذیری در برابر خود قرار نمیگیرند، بلکه در کنار یکدیگر قرار میگیرند. من میتوانم بگویم «این الگو در من شکل گرفته است» بدون اینکه بگویم «من این الگو هستم». گذشته من توضیح میدهد چرا این رفتارها را یاد گرفتهام، اما قرار نیست بهانهای برای ادامه دادن آنها باشد.
از همینجا ارتباط قدم یک با قدمهای بعدی روشن میشود. قدم یک به من میگوید ابتدا باید چرخه را ببینم و بپذیرم که روشهای قدیمی من برای ایجاد امنیت، آرامش و حفظ رابطه، همیشه نتیجهای را که میخواستم ایجاد نکردهاند. قدم دو امکان امید را باز میکند؛ اینکه لازم نیست برای همیشه تحت فرمان همان الگوهای قدیمی زندگی کنم و میتوانم از نیرویی فراتر از خودم برای بازگشت به سلامت عقل و دیدن واقعیت کمک بگیرم. قدم سه به من میآموزد که لازم نیست برای کنترل نتیجه، تمام بار زندگی را بر دوش خود بگذارم و میتوانم اراده و زندگی خود را به مراقبت خداوند بسپارم، در حالی که مسئولیت انتخابهای خودم را همچنان بر عهده دارم. سپس قدم چهار به من فرصت میدهد این الگوها را با صداقت بررسی کنم و ببینم ترس، انکار، کنترل، سازش و دوریگزینی دقیقاً در کدام بخشهای زندگی من حضور داشتهاند.
در نهایت، عجز قدم یک به این معنا نیست که «من هیچ کاری از دستم برنمیآید». معنای آن این است که من دیگر نمیخواهم برای به دست آوردن امنیت، کاری را انجام دهم که اساساً در اختیار من نیست. من نمیتوانم دیگران را کنترل کنم، نمیتوانم محبت را از کسی بگیرم، نمیتوانم با فداکاری تضمین کنم که ترک نشوم، نمیتوانم با نگرانی آینده را امن کنم، نمیتوانم با خشم احساسات دیگران را تغییر دهم و نمیتوانم با سکوت از درد خود فرار کنم. اما میتوانم احساس خودم را ببینم، نیاز خودم را بشناسم، مرز بگذارم، «نه» بگویم، کمک بخواهم، مسئول انتخابهای خودم باشم و نتیجهای را که در اختیار من نیست به خداوند بسپارم. بنابراین یکی از عمیقترین پیامهای قدم یک این است: «من مسئول زندگی خودم هستم، اما مسئول کنترل زندگی دیگران نیستم.» وقتی این مرز روشن میشود، عجز دیگر شکست نیست؛ آغاز آزادی است. من مجبور نیستم برای دوستداشتنی بودن، خودم را قربانی کنم؛ مجبور نیستم برای احساس امنیت، دیگران را کنترل کنم؛ مجبور نیستم با مورد نیاز بودن ارزش خودم را ثابت کنم. میتوانم بپذیرم که انسانم، نیاز دارم، میترسم، اشتباه میکنم و هنوز ارزشمندم. این پذیرش، نقطهای است که از آنجا بهبودی میتواند آغاز شود: دیدن الگوی قدیمی بدون نفرت از خود، پذیرفتن مسئولیت بدون سرزنش خود، و سپردن آنچه در کنترل من نیست به نیرویی برتر از خودم.
قدم شش و هفت کدا
### قدم ششم و هفتم انجمن هموابستگان گمنام (CoDA)
### قدم ششم: آمادگی برای برطرف شدن نواقص شخصیتی
«کاملاً آمادگی پیدا کردیم که خداوند تمام این نواقص شخصیتی را برطرف کند.»
### ۱. مفهوم قدم ششم
قدم ششم ادامه طبیعی قدمهای اول تا پنجم است. در قدم چهارم الگوهای رفتاری خود را میبینم، در قدم پنجم آنها را صادقانه با خودم، خداوند و یک انسان دیگر در میان میگذارم. در قدم ششم دیگر فقط نمیخواهم بفهمم چه مشکلی دارم؛ میخواهم بررسی کنم آیا حاضرم از راهحلهای قدیمی خود دست بردارم یا نه.
مثلاً فهمیدهام که کنترلگری دارم. میدانم از ترس و ناامنی میآید و در رابطهام رنج ایجاد میکند. اما ممکن است هنوز در درونم بگویم:
«قبول دارم کنترلگری بد است، ولی اگر کنترل نکنم، همهچیز خراب میشود.»
اینجا دقیقاً محل کار قدم ششم است.
من نقص را شناختهام، اما هنوز به آن وابستهام؛ چون تصور میکنم این الگو از من محافظت میکند.
قدم ششم از من نمیخواهد فقط از نقص بدم بیاید؛ از من میخواهد آمادگی پیدا کنم که دیگر برای تأمین امنیت و آرامش خود به آن متوسل نشوم.
### ۲. چرا رها کردن نقص دشوار است؟
بعضی از نقصهای شخصیتی زمانی برای ما نقش محافظ داشتهاند. ممکن است امروز به خوشبختی و روابط سالم ما آسیب بزنند، اما زمانی راهی بودهاند برای کنار آمدن با شرایط دشوار.
این نکته کلید کار قدم ششم است.
فرض کن من در کودکی یا روابط گذشته یاد گرفتهام که برای حفظ محبت دیگران باید مراقب حال آنها باشم. هر وقت کسی ناراحت میشود، من فوراً احساس خطر میکنم و تلاش میکنم حالش را خوب کنم.
در بزرگسالی، این الگو ممکن است به شکل نجاتدادن، مسئولیتپذیری افراطی یا کنترلگری ظاهر شود.
در ظاهر میگویم: «من فقط میخواهم کمک کنم.»
اما در عمق ممکن است چنین اتفاقی بیفتد:
* اگر او ناراحت باشد، من احساس ناامنی میکنم.
* اگر او از من راضی نباشد، میترسم دوستداشتنی نباشم.
* اگر نتوانم مشکلش را حل کنم، احساس درماندگی میکنم.
* اگر مسئولیتش را به خودش واگذار کنم، ممکن است احساس گناه کنم.
بنابراین نجاتدادن فقط یک رفتار نیست؛ ممکن است راهی باشد که با آن از احساس درماندگی، گناه یا ترس فرار میکنم.
چرا به نقص میچسبم؟ چون بخشی از وجودم هنوز باور دارد بدون آن نمیتوانم زنده بمانم، دوستداشتنی باشم یا رابطهام را حفظ کنم.
به همین دلیل، آمادگی کامل با تنفر از خود به دست نمیآید. اگر از خودم به خاطر کنترلگری متنفر شوم، ممکن است دوباره به همان الگوی قدیمی خودتنبیهی و کمالگرایی برگردم.
در قدم ششم باید بتوانم بگویم:
«این الگو زمانی به من کمک کرده که با ترس و ناامنی کنار بیایم. اما امروز میبینم که هزینهاش سنگین است. میتوانم از نقشی که برایم داشته آگاه باشم، بدون اینکه همچنان مجبور باشم از آن استفاده کنم.»
این یعنی پذیرش خود، بدون تأیید رفتار ناسالم.
### ۳. چگونه قدم ششم را عملی کار کنم؟
برای کارکرد قدم ششم، بهجای اینکه فقط فهرستی از نقصها بنویسم، هر نقص را به یک چرخه زنده در زندگی خودم تبدیل میکنم.
برای هر الگو این پنج پرسش را بررسی میکنم:
1\. الگوی من چیست؟ کنترلگری، نجاتدادن، مردمپسندی، رنجش، انکار، کمالگرایی یا هر رفتار تکرارشونده.
2\. چه چیزی آن را فعال میکند؟ چه واقعیتی، رفتار دیگری یا احساس ناخوشایندی باعث میشود الگو شروع شود؟
3\. این الگو از چه چیزی در من محافظت میکند؟ از طردشدگی، شرم، اضطراب، تنهایی، احساس بیارزشی یا درماندگی؟
4\. این الگو چه هزینهای دارد؟ چه آسیبی به آرامش، عزت نفس، رابطه، زمان، مسئولیتپذیری یا آزادی من میزند؟
5\. اگر این نقص برداشته شود، از چه چیزی میترسم؟ آیا میترسم دیگر دوستم نداشته باشند، اوضاع خراب شود، احساس گناه کنم یا کنترل را از دست بدهم؟
هدف این نیست که به خودم ثابت کنم آدم بدی هستم. هدف این است که بفهمم چرا به یک رفتار چسبیدهام، چه چیزی را از دست میدهم و آیا آمادهام آن را به خداوند بسپارم.
### مثال اول: نجاتدادن همسر
فرض کنیم همسرم مشکلی دارد، ناراحت است یا تصمیمی میگیرد که من با آن موافق نیستم.
واقعیت: او ناراحت است و مسئولیت تصمیم خودش را دارد.
الگوی من: فوراً راهحل میدهم، نصیحت میکنم، بارش را به دوش میکشم یا اصرار میکنم طور دیگری رفتار کند.
احساس زیرین: اضطراب، ترس از خراب شدن رابطه یا احساس مسئولیت برای حال او.
منفعت کوتاهمدت نقص: وقتی دخالت میکنم، موقتاً احساس میکنم کاری انجام دادهام و درمانده نیستم.
هزینه بلندمدت: خستگی، رنجش، وابستگی متقابل و کمشدن مسئولیتپذیری هر دو نفر.
حالا قدم ششم از من میپرسد:
آیا آمادهام به جای نجاتدادن، اجازه بدهم همسرم احساسات و مسئولیتهای خودش را داشته باشد، حتی اگر من از دیدن ناراحتی او مضطرب شوم؟
آمادگی یعنی حاضر باشم اضطراب خودم را تجربه کنم، بدون اینکه برای خاموش کردن آن، دیگری را تغییر بدهم.
این به معنای بیتفاوتی یا خودداری از کمک در شرایط ضروری نیست. کمک سالم با رضایت، احترام به استقلال دیگری و رعایت مرزها همراه است.
### مثال دوم: مردمپسندی و ناتوانی در نه گفتن
کسی از من درخواست کمک میکند، اما من خستهام و واقعاً نمیخواهم قبول کنم.
الگوی قدیمی میگوید: «اگر نه بگویم، ناراحت میشود و شاید دیگر دوستم نداشته باشد.»
من قبول میکنم، اما در درون ناراحت میشوم و بعد انتظار دارم قدرم را بداند.
در قدم ششم، آمادگی یعنی حاضر باشم خطر ناراحتشدن دیگری را بپذیرم، بدون اینکه خودم را به خاطر آن آدم بدی بدانم.
نقصی که باید رها شود، مهربانی نیست؛ اجبار به خریدن محبت از راه فداکردن خود است.
### ۴. آمادگی کامل یعنی چه؟
آمادگی کامل یعنی من دیگر نمیخواهم آگاهانه از نقص خود دفاع کنم یا آن را تنها راه نجات خود بدانم؛ نه اینکه دیگر هرگز کنترلگر، مضطرب، خشمگین یا مردمپسند نشوم.
ممکن است هنوز وقتی همسرم ناراحت است، اضطراب بگیرم. تفاوت بهبودی در این است که قبلاً اضطراب مرا مجبور میکرد دخالت کنم؛ اکنون میتوانم اضطراب را ببینم و انتخاب دیگری داشته باشم.
پس سه چیز را از هم جدا میکنم:
احساس: ممکن است ترس یا خشم همچنان وجود داشته باشد.
میل یا وسوسه: ممکن است میل به کنترل یا نجات دیگری فعال شود.
عمل: میتوانم به جای پیروی خودکار از میل، رفتاری سالمتر انتخاب کنم.
قدم ششم جنگ با احساسات نیست؛ آمادگی برای کنار گذاشتن رفتارهای ناسالمی است که در پاسخ به احساسات به کار میگرفتم.
اگر پس از کارکرد قدم ششم هنوز یک الگو در من فعال میشود، معنایش این نیست که قدم را شکست خوردهام. میتوانم دوباره آن را بررسی کنم، کمک بگیرم و آمادگیام را عمیقتر کنم.
### قدم هفتم: با فروتنی از خداوند خواستیم نواقص ما را برطرف کند
### ۵. چرا بعد از آمادگی باید درخواست کنم؟
قدم هفتم ادامه مستقیم قدم ششم است. در قدم ششم میگویم آمادهام از الگوی قدیمی دست بردارم؛ در قدم هفتم این آمادگی را به درخواست، تواضع و عمل تبدیل میکنم.
چون ممکن است هنوز تصور کنم که خودم باید با زور اراده، تمام نواقصم را از بین ببرم.
مثلاً تصمیم میگیرم از فردا دیگر کنترلگر نباشم. به خودم فشار میآورم، مراقب تکتک رفتارهایم میشوم و اگر یک بار اشتباه کنم، خودم را سرزنش میکنم.
در واقع همان کنترلگری قدیمی را این بار متوجه خودم کردهام.
قبلاً میخواستم دیگری را مجبور کنم مطابق خواستهام رفتار کند؛ حالا میخواهم خودم را مجبور کنم مطابق تصویر ایدهآلم رفتار کنم.
این هنوز همان منطق قدیمی است:
«اگر همهچیز را با زور کنترل کنم، بالاخره آرام میشوم.»
قدم هفتم مرا به فروتنی دعوت میکند؛ یعنی بپذیرم که بهتنهایی قادر نیستم تمام الگوهای ریشهدارم را با زور اراده تغییر دهم. از نیروی برتر کمک میخواهم و در عین حال مسئولیت رفتار و انتخابهای خودم را میپذیرم.
فروتنی یعنی نه خودم را قادر مطلق بدانم و نه خودم را بیقدرت و بیارزش.
در زبان معنوی قدم هفتم، من از خداوند میخواهم مرا از اسارت الگوهای قدیمی آزاد کند. در عمل، این درخواست را با صداقت، تمرین، پذیرش بازخورد و انتخابهای تازه همراه میکنم.
### ۶. فروتنی در قدم هفتم چیست و چه چیزی نیست؟
فروتنی واقعی به ما کمک میکند چیزها را همانطور که هستند ببینیم.
در هموابستگی، فروتنی یعنی:
من میپذیرم که ممکن است اشتباه کنم. ممکن است برداشت من از دیگری کامل نباشد. ممکن است نتوانم نتیجه یک رابطه را تعیین کنم. ممکن است احساس گناه کنم، اما این احساس بهتنهایی ثابت نمیکند که مقصرم.
فروتنی به معنای تحمل تحقیر، خشونت، سوءاستفاده یا نادیدهگرفتن حقوق خود نیست. مرزبندی و درخواست کمک حرفهای نیز میتوانند بخشی از رفتار مسئولانه باشند.
### دعای عملی قدم هفتم
«خداوندا، من میدانم که برای آرام کردن ترسهایم بارها به کنترلگری، نجاتدادن و تأییدطلبی پناه بردهام. میدانم که این روشها به خودم و روابط من آسیب زدهاند. از تو میخواهم کمکم کنی از این الگوها آزاد شوم. به من توان تحمل اضطراب، صداقت در دیدن سهم خودم و شهامت احترام گذاشتن به مرزهای خودم و دیگران را بده. کمکم کن امروز به جای کنترل دیگران، مسئولیت رفتار خودم را بپذیرم. اراده و زندگیام را به مراقبت تو میسپارم.»
این دعا قرار نیست جای عمل را بگیرد؛ جهت عمل را مشخص میکند.
### ۷. قدم هفتم چگونه در یک موقعیت واقعی اجرا میشود؟
فرض کنیم همسرم کاری انجام داده که من را ناراحت کرده است. میل قدیمی من این است که توضیح بدهم، اصرار کنم، بحث را ادامه بدهم یا با قهر و سکوت کاری کنم که او رفتار خود را تغییر دهد.
در همان لحظه، کارکرد عملی قدم هفتم میتواند اینگونه باشد:
1\. مکث میکنم. قبل از واکنش، چند نفس میکشم و میپذیرم که ناراحتم. لازم نیست همین لحظه مسئله را حل کنم.
2\. الگو را تشخیص میدهم. از خودم میپرسم: آیا دارم برای حل یک مسئله واقعی اقدام میکنم یا میخواهم اضطراب خودم را با تغییر رفتار او خاموش کنم؟
3\. درخواست کمک میکنم. در دل میگویم: «خداوندا، کمکم کن این ترس را تحمل کنم و از روی اجبار عمل نکنم.»
4\. رفتار تازه را انتخاب میکنم. میتوانم احساس و نیازم را محترمانه بیان کنم، درخواست مشخصی داشته باشم، مرز بگذارم یا در صورت لزوم از بحث فاصله بگیرم.
5\. نتیجه را رها میکنم. مسئولیت بیان محترمانه و انتخاب خودم با من است؛ اینکه دیگری چه پاسخی بدهد، کاملاً در اختیار من نیست.
این تمرین همان چیزی است که بهتدریج فاصلهای میان احساس و واکنش ایجاد میکند. احساس ممکن است همچنان وجود داشته باشد، اما دیگر مجبور نیستم بر اساس آن عمل کنم.
### ۸. تفاوت قدم ششم و هفتم
قدم ششم: نقص خود را میشناسم و برای رهایی از آن آماده میشوم.
قدم هفتم: از خداوند با فروتنی درخواست رهایی میکنم.
قدم ششم: میبینم چرا به الگوی قدیمی چسبیدهام.
قدم هفتم: کمک میخواهم تا بدون آن الگو زندگی کنم.
قدم ششم: آمادگی برای کنار گذاشتن کنترلگری.
قدم هفتم: تمرین سپردن، درخواست کمک و رفتار سالم.
قدم ششم میپرسد: «آیا حاضرم این راه قدیمی را رها کنم؟»
قدم هفتم میپرسد: «خداوندا، کمکم کن امروز راه تازه را انتخاب کنم.»
در واقع، قدم ششم و هفتم دو بخش از یک فرایندند: آمادگی درونی و درخواست فروتنانه برای تغییر.
### ۹. برنامه روزانه برای تمرین قدم ششم و هفتم
برای یادگیری عملی، بهجای اینکه هر روز تمام نقصها را بررسی کنم، یک الگوی مشخص را انتخاب میکنم و در موقعیتهای واقعی روی آن کار میکنم.
چکلیست تمرین امروز:
* امروز یک موقعیت را که در آن خواستم دیگری را کنترل کنم، ثبت کردم.
* احساس زیرین رفتارم را نام بردم؛ مانند ترس، شرم، گناه یا ناامنی.
* بررسی کردم که رفتارم از روی انتخاب بود یا اجبار.
* برای رهایی از الگوی قدیمی از نیروی برتر کمک خواستم.
* یک اقدام سالم انجام دادم؛ مانند مرزبندی، گفتوگوی صادقانه یا واگذار کردن مسئولیت دیگری.
* اگر اشتباه کردم، بدون تحقیر خودم آن را پذیرفتم و برای جبران یا اصلاح اقدام کردم.
این چکلیست آزمون قبولی یا شکست نیست. حتی اگر فقط یک مورد را انجام داده باشم، میتوانم از همان تجربه یاد بگیرم.
### جمعبندی معنوی و عملی
در هموابستگی، من گاهی از ترسِ از دست دادن محبت و امنیت، به کنترلگری، نجاتدادن، تأییدطلبی یا فداکاری افراطی پناه میبرم. این الگوها ممکن است زمانی برایم راهی جهت کنار آمدن با درد بوده باشند، اما امروز میتوانند مانع رابطه سالم و آزادی درونیام شوند.
قدم ششم: من دیگر نمیخواهم برای آرام کردن ترسهایم به این الگوها وابسته باشم.
قدم هفتم: از خداوند کمک میخواهم تا بتوانم ترس را تحمل کنم، خودم را بپذیرم، به دیگران آزادی بدهم و مسئولیت زندگی خودم را بر عهده بگیرم.
و جملهای که میتوانم در موقعیتهای دشوار روزانه به خاطر بسپارم:
«خداوندا کمکم کن آنچه را در اختیار من نیست کنترل نکنم آنچه را مسئولیت من است با صداقت انجام دهم و میان این دو تفاوت بگذارم.»
هدف نهایی این نیست که هیچگاه نقص یا احساس ناخوشایندی نداشته باشم؛ هدف این است که بهتدریج از اجبار به کنترل آزاد شوم و بتوانم با آگاهی، مسئولیتپذیری، مرزهای سالم و اعتماد به نیروی برتر زندگی کنم.
|
مدل ABC و تکنیکهای REBT آلبرت آلیس
مدل ABC: چطور افکار ما احساساتمان را شکل میدهند؟
A (رویداد فعالکننده):
هر موقعیت بیرونی مانند انتقاد، شکست، یا طرد شدن. مثال: «دوستم جواب تماسم را نداد.»
B (باورها):
تفسیر شما از رویداد، اغلب شامل «بایدها» و «حتماًها»ی غیرمنطقی. مثال: «حتماً از دستم ناراحت است! من همیشه همه را ناامید میکنم.»
C (پیامد):
احساسات و رفتارهای ناشی از باورها. مثال: احساس اضطراب، اجتناب از تماس مجدد.
۶ تکنیک کاربردی REBT برای تغییر باورها:
شناسایی باورهای غیرمنطقی
مثال:
باور «اگر در مصاحبه شغلی رد شوم، آدم بیارزشی هستم.»
راهکار:
به دنبال جملات حاوی «باید مطلق»، «همیشه»، یا «هرگز» بگردید و آنها را یادداشت کنید.
مناقشه (پرسشهای چالشبرانگیز)
سؤالات کلیدی:
«آیا این باور مبتنی بر واقعیت است؟»
«بدترین اتفاق ممکن چیست؟ آیا واقعاً غیرقابل تحمل است؟»
«آیا شواهدی دارم که این فکر درست است؟»
مثال:
«آیا رد شدن در مصاحبه واقعاً به معنای بیارزش بودن من است؟ یا شاید این شرکت فقط به دنبال مهارت دیگری بود؟»
تصحیح باورها (جایگزینی باورهای منطقی)
مثال:
باور غیرمنطقی: «حتماً باید همه مرا دوست داشته باشند.»
باور منطقی: «ممکن است برخی مرا دوست نداشته باشند، اما این به ارزشمندی من ربطی ندارد.»
مواجهه تدریجی با ترس
مثال:
اگر از سخنرانی میترسید، ابتدا جلوی آینه تمرین کنید، سپس برای دوستان نزدیک، و بعد برای جمعیت بزرگتر.
تجسم مثبت
مثال:
قبل از یک قرار ملاقات مهم، موفقیت را تصور کنید: «فرض کن طرف مقابل از صحبتهایت لذت ببرد و گفتگو به خوبی پیش برود.»
یادداشت روزانه افکار
قالب پیشنهادی:
رویداد (A) باور (B) احساس/رفتار (C) باور جایگزین
«رئیسم از گزارشم انتقاد کرد» «من بازنده هستم!» اضطراب، بیخوابی «انتقاد به معنای بازنده بودن نیست. میتوانم از آن برای بهبود استفاده کنم.»
چرا REBT مؤثر است؟
هدف اصلی: شکستن چرخه «رویداد → باورهای فاجعهساز → احساسات منفی» با تمرکز بر تغییر باورها.
نکته کلیدی: باورهای غیرمنطقی معمولاً مطلقگرا، غیرواقعبینانه، و فاجعهآمیز هستند. جایگزینهای منطقی، انعطافپذیر و مبتنی بر واقعیتاند.
یک تمرین عملی برای شروع:
موقعیتی که اخیراً باعث ناراحتی شما شد را انتخاب کنید (A).
باورهای مرتبط با آن را بنویسید (B).
از خود بپرسید: «آیا این باور منطقی است؟ اگر نه، جایگزین واقعبینانهاش چیست؟»
پاسخ خود را در قالب یک جمله مثبت بازنویسی کنید (مثال: «شکست در این رابطه به معنای تنهایی همیشگی نیست.»).
با تمرین مداوم، میتوانید الگوهای فکری خود را تغییر داده و واکنشهای هیجانی سالمتری داشته باشید.
قدم دوازدهم هم وابستگان (کدا)
با بیداری روحانی حاصل از برداشتن این قدمها، کوشیدیم این پیام را به سایر وابستگان برسانیم و این اصول را در تمام امور زندگی خود به اجرا درآوریم...
بیداری روحانی حاصل از این قدمها:
اولین کلمات این قدم «یا شرح دادن اشتیاق برای انتقال پیام دادن» آغاز می گردد.
با انعکاس این کلمات در می یابیم که آنها اساس کاملاً درستی از بهبودی ما را توصیف می کنند.
در می یابیم که با به کار گرفتن دوازده قدم در زندگی، متحول می شویم. آنچه که در مورد خودمان باور داریم اهمیتی ندارد، نتیجه ی به کارگیری این قدمها، بیداری روحانی است، احساس خودمان منطقی است، اما این رشد و تغییرات را دیگران هم مشاهده می کنند، ما با نمایش دادن صادقانه ی آن چه که روی خودمان اتفاق افتاده را با در میان گذاشتن آنها با تازه واردان آنها را محرم خود می دانیم و این همان بیداری روحانی است.
تلاش می کنیم که این پیام را به سایر وابسته ها منتقل کنیم.
با زیستن در اصول این برنامه، دارای پیامی می شویم که امیدواریم آن را منتقل کنیم.
تجربه، امید خود را با سایر وابسته ها در مشارکت های کودا یا در مواقعی که از ما درخواست کنند، در میان می گذاریم.
این پیام، دستورالعمل ما است، آنچه که انجام می دهیم، مهم می باشد نه شخصیتمان.
این که این پیام را در کجا باید با دیگران در میان بگذاریم، روش انتقال آن می باشد، ما قرار است ناشناسی شخصی را رعایت کنیم، و با ارائه آدرس جلسات به بهبودی خود و سایرین کمک می کنیم.
به کار گرفتن این اصول در تمام امور زندگی مان، امر نهایی در این قدم را یادآوری می کند که نمی توانیم معنویت خود را از بقیه ی زندگی مجزا کنیم.
قوانینی که در دوازده قدم و دوازده سنت ما گنجانده شده اند، جزء مسائل خصوصی خودمان، و رازهای سایرین که از آن خبر داریم، را در ناشناسی نگه می داریم، انجمن کودا جز این قاعده نمی باشد.
قرار است که این اصول ها در تمام امور زندگی مان به کار گرفته شود، گروه های خدماتی و کمیته های خدماتی اطلاع رسانی وظیفه دارند این پیام را در سطح وسیع به اطلاع عموم و جامعه برسانند
گزیده ای از یادداشت ها، در قدم دوازدهم:
بسیاری از ما، با امید کمک شدن به اولین جلسه ی گروه کودا می آییم، از سایر اعضا در مورد تجربه ی بهبودی و امیدواری در به کارگیری این اصول و این قدم ها می شنویم.
تحولی که در زندگی آنها روی داده است را می بینیم و می شنویم که چگونه اکنون توانایی دارند تا رفتارهای ناسالمی که در گذشته آنها را ناتوان ساخته بود، را کنترل کنند و آگاه می شویم به این که آنها چگونه توانسته اند به قدرت برترشان اطمینان کنند و در مورد چگونگی غلبه بر آسیب، ترس و خشم، اعتقاد به این که خداوند آنها را یاری و حمایت می کند، می شنویم، در هر جایی به غیر از این جا خاطرات و صحبت های شان مبتنی بر من کردم، من بودم است ولی در این جا صحبت از این می کنند، که من نتوانستم، من ندانستم، من نمی دانم و اراده ی ما به درد خود ما نخورده است، صحبت از اراده و قدرت خداوند می کنند، همه ی ما تازه واردان در عین ناباوری و از روی ناچاری و بی اعتمادی به انجمن آمدیم، ولی به مرور باور می کنیم.
در مورد اصول روحانی موجود در کودا و این که کودا چگونه یک برنامه ی معنوی و روحانی می باشد، می شنویم.
برخی هنوز نمی دانیم که منظور از این اصول ها چیست؟
همگی ما بدون دانستن این موضوع، سیر و سلوک معنوی را آغاز می کنیم.
اکنون بعد از یازده قدم، متوجه قدم دوازدهمین برنامه ی انجمن رهایی می شویم.
در تکمیل این دوازده قدم، مفهوم روحانیت و معنویت در زندگی را درک می کنیم.
برخی می پرسند، ما چگونه به قدرت برترمان اجازه می دهیم، در ما تجلی پیدا کند؟
برخی ها می گویند، این عمل بیانی از روحانیت و معنویت خودمان می باشد.
با بهبودی، بسیاری از ما معتقدیم، معنویت هر دوی این ها می باشد.
اگر چه معنویت را تعریف می کنیم، اما اکنون می دانیم که معنویت قدرت حیاتی ما است، که کمک می کند، ما با کنار کشیدن از تلاش های بیمارگونه راه را برای خداوند باز می گذاریم تا با اراده ی خود زندگی آشفته ی ما را به ساحل برساند، با این کار می توانیم زندگی آشوب زده ی گذشته ی خود را هموار سازیم.
بهبود پیدا کنیم، تکامل یابیم و انسان های سالمی شویم.
هر یک از ما با آشنایی یازده قدم، بیداری روحانی و معنوی را تجربه کرده ایم.
برخی از ما آن را «تحول در پیشرفت» می نامیم.
هر قدم موجود در این انجمن، درهای روحانی و معنوی وجودمان را بازتر می کند (دری مقابلمان قرار گرفته که دوازده قفل به آن زده شده و ما یازده قفل را باز کرده ایم، با باز شدن آخرین قفل در هم باز می شود) با بیداری معنوی و آگاهی بیشتر در مورد خداوند، روح، ماهیت روحانی و معنوی خودمان تجربه می کنیم.
این فرآیند آشکارسازی اطمینان بیش تر به زندگی، خداوند و روش او و با فرآیند بهبودی و روشن تر شدن فکری ما می باشد.
بنابراین دانش آگاهانه تری از خودمان در زندگی مادی (جهان بینی) که در آن هستیم پیدا می کنیم.
با دید جدید و متفاوت، خداوند و روش معنوی زندگی مان را در تمام ابعاد آن درک می کنیم.
زندگی کردن، معنای واقعی وابستگی و بهبودی را با آگاهی و عمق روحانی و معنوی بیش تری درک می کنیم، اگر به دنبال آگاهی معنوی باشیم، شاید آن را پیدا نکنیم، آگاهی معنوی محصول فرعی کار ما می باشد.
با تمرکز کردن بر وظیفه ی مستقیم، سپری کردن زندگی به صورت روزانه، اطمینان پیدا می کنیم که خداوند به بهبودی و تحول روحمان ادامه می دهد، ما هم به تحول معنوی خودمان در این راستا ادامه می دهیم.
آگاهی معنوی، مسئولیت بزرگ تری را ایجاد می کند.
از طریق کار دوازده قدم، و اجرای آن، توانایی بیش تری پیدا می کنیم، تا به زندگی، شادی ها و مشکلات آن، به شیوه ی درست تری از نظر روحانی و معنوی و روش سالم و تکامل یافته تری پاسخ دهیم.
بخشی از مسئولیت بزرگ ما، انتقال پیام امید بهبودی به سایرین است. از طریق بهبودی، خداوند توسط سایرین در زندگی ما اثر عمیق گذاشت.
ما از این طریق پاداش بزرگی دریافت کرده ایم.
اگر بخواهیم آن چه را که دریافت نمودیم؛ حفظ نماییم، باید تمایل به رهایی و بخشیدن آن را نسبت به دیگران داشته باشیم.
در واقع با این کار وسیله ای برای رساندن پیام عشق، رسیدن به رهایی، خداوند و انرژی بهبودی او خواهیم شد.
با روشن بینی خودمان، نور خداوند می شویم، تا بر سیاهی و تیرگی زندگی هم دردان بتابیم، یعنی فانوسی برای افرادی می شویم که هنوز در تاریکی ها در حال آسیب دیدن و زدن هستند، آنانی که از خود صدمه می بینند.
به راحتی به دیگران صدمه می زنند، بخشیدن آن چه که به ما داده اند، تنها رمز موفقیت ما در این انجمن می باشد، به ما در کارهای خدماتی آموزش هایی داده می شود، تا چگونگی پیام رسانی صحیح را بیاموزیم، ممکن است فردی از کودا مدت ها قبل از این که ما عضو کودا شویم با ما تماس بگیرد تا از چگونگی برگزاری این جلسات و تأثیر آن بر زندگی شان را به ما پیام بدهد، کسانی حامل این پیام هستند که خودشان هم مثل ما روزی تازه وارد بودند، خدمات در این انجمن به ساده ترین شکل موجود انجام می شود مثلاً: فردی به عنوان خزانه دار اجاره محل برگزاری جلسه را پرداخت می کند.
کسی در را باز می کند و به تازه واردان خوش آمد می گوید.
یکی اتاق جلسات را آماده می کند.
یکی منشی و دیگری گرداننده می شودف بسیاری از افراد از طریق راهنمایی و کارکرد این قدم ها، با تازه واردان به ویژه این که در جلسات به صورت مشارکت، اشتیاق، امیدواری و تجربه ی خود را با آنان در میان می گذارند.
بسیاری از افراد خدمت گذار کارهای خدماتی کودا به صورت هیئت رابطین بین گروه های مختلف می باشد، به طوری که کودا در همه جا برایمان قابل دسترسی است.
هر تجربه، روش انتقال پیام است.
با به کار بردن این قدم در برنامه ی بهبودی، تصمیم می گیریم و تعیین می کنیم که چگونه و به چه روشی آنچه را دریافت نموده ایم و پیام بهبودی را به سایرین انتقال دهیم اما آنچه در این برنامه مهم است منتقل کردن احساس کمک و پیام مفید به جملگی افراد می باشد
آیا از این بخش برنامه فرار می کنیم؟
آیا هنگامی که دیگران تمایلی به پریدن ندارند، آنها را می پرانیم؟
آیا تلاش می کنیم از این بخش برنامه برای تمایل به کنترل و تأیید دادن استفاده کنیم؟
آیا خود را در تلاش برای تأیید کردن دیگران قرار می دهیم؟
اگر انگیزه ی ما در این زمینه وابسته به تأییدات باشد، آیا از کسی توقع و انتظار داریم؟
انجام دادن این اصول در تمام امور زندگی به خاطر چیزی، ما را از اهداف روحانی و معنوی خارج می کند، هدف برتر متفاوت بسیاری ما، در انتقال این پیام به صورت عشق بلاعوض می باشد.
این برنامه با روشهای پیام خود را به دیگران منتقل می کند.
ابتدا این کار را از طریق جاذبه ی خودمان، که آن به کار بستن دستورات این قدمها در تمام کارهای مان می باشد، انجام می دهیم. کارهای خدماتی، از خدمت گذاری در جلسات تا دفتر جهانی کودا را خودمان انجام می دهیم.
هرگاه که ممکن باشد، هنگامی که درخواست شود گردانندگی جلسه را به عهده بگیریم، تجربه، اقتدار و امید خود را در میان بگذاریم و به راه اندازی یک جلسه یا سایر وقایع کودا کمک کنیم، تردید نمی کنیم.
کارهای خدماتی به قدری مهم هستند، که کتاب دوازده سنت رهایی به این امر مهم اختصاص داده شده است.
در سایر زمینه ها، حاضر هستیم هرگاه که مناسب باشد، با تازه واردین و اعضای با تجربه، با درک مهربانی و توجه ارتباط برقرار کنیم.
شادی ها و پیروزی ها، تلاش ها و آسیب ها، تجربیات و امید، بهبودی، تغییرات و رشد خودمان را با هم دردان خود در میان می گذاریم.
«فلسفه ی کلی کارکرد دوازده قدمی درمانی در این انجمن این است: همان طور که آشغال های بیرون از منزل ما جملگی شان آشغال نیستند، چون در قسمت بازیافت زباله ها، آنان را تفکیک می کنند، در ما هم با ابزار دوازده قدم فضایل شریف و انسانی ما بازیافت می شود
عنوان سؤالات قدم دوازده:
1- چهگونه در نتیجهی کارکرد این قدمها من به یک بیداری معنوی میرسم؟
2- از کجا میفهمم که به بیداری معنوی رسیدهام؟
3- از کجا امیدوارم که برنامهی ما این قدم را به من برساند (انتقال دهد)؟
4- من در رساندن پیام چه تجربههایی دارم؟
5- امروز در نتیجهی آشنایی با قدمها من چه ابزارهایی دارم؟
6- بیداری معنوی چه تأثیری روی زندگی من گذاشته و میگذارد؟
7- چه چیزی ممکن است مرا از بیداری معنوی یا نیرویبرتر جدا کند؟
8- اصولی که به قدم دوازده اشاره میکند کدام است؟
9- چهگونه این اصول را در تمامی امور زندگیام به کار میگیرم؟
قدم یازدهم هم وابستگان (کدا)
ما از راه دعا و مراقبه خواهان ارتقاء رابطه ی آگاهانه خود با خداوند، بدان گونه که او را درک می کردیم شده و فقط جویای آگاهی از اراده او برای خود و قدرت اجرایش شدیم.
از راه دعا و مراقبه:
به دنبال بهتر نمودن رابطه ی آگاهانه خود با خداوندی هستیم که او را درک کرده ایم، برخی از ما در ابتدا در این قدم در مورد این موضوع به هدایت نیازمندیم.
نمی دانیم که کجا دعا را شروع کنیم و کجا به پایان می رسد و سپس مراقبه آغاز می شود!
دعا صحبت کردن و راز دل باز کردن به خدا می باشد.
مراقبه، گوش کردن به پیامهای رسیده و راهنمایی های خداوند است. اکنون چگونگی دعا و مراقبه را توضیح می دهیم، این عمل به طور کلی یک تصمیم گیری شخصی می باشد.
به دلیل این که ارتباط آگاهانه با خداوند به طور مداوم برای هر کسی تغییر و بهبود می یابد، روش های دعا کردن ما همراه با رشد معنوی و روحانی تغییر می کند.
دعا کردن، تنها برای دانش از اراده ی خداوند، برای ما و قدرت انجام دادن آن از سمت ما می باشد. به خار بسپاریم، دعا کردن خود ما را تحت تأثیر قرار می دهد. ما با دعا کردن به خداوند لیست یا دستور تهیه آن نمی دهیم، ما در موقع دعا آمادگی خود را برای انجام امور محوله اعلام می کنیم، درست مثل این است که باید احساس خودمان را انجام بدهیم و خواستار برطرف کردن نقص های شخصی خودمان باشیم و جبران خسارت های مربوط به خودمان را انجام دهیم، می آموزیم که هدف قدم یازدهم، بهبود بخشیدن پیوند خودمان با خداوند می باشد.
مراقبعه معنایی به غیر از امادگی در عین تسلیم و سر سپردگی نیست. ما در مقابل خالق خود با فروتنی و تواضع آماده دستورات او برای حرکت به سمت بهبودی و ارتباط درست با بندگان او می شویم.
(دعا کردن ما را مثل اتومبیلی که پس از طی مسافت زیاد نیاز به سرویس کامل دارد، تا دوباره به حرکت خود ادامه دهد، آماده می کند تا در مسیر روزانه ی خود سرحال و سرزنده باشیم
گزیده ای از یادداشت ها در قدم یازدهم
قدم یازدهم، چگونگی رشد و تغییر در برنامه ی معنوی ما را هدایت و راهنمایی می کند.
باور این که وابستگی، یک وضعیت عشق و رابطه معنوی کاذبی برای ما درست می نمود برای مان دشوار می باشد. برای بهبودی این وضعیت ضروری است، تا طریقه صحیح را بیاموزیم.
با رفتارهای ناسالم گذشته مربوط به افراد، مکان ها یا چیزها را به عنوان خدای خود قرار می دادیم و به آنها اهمیت و اقتدار می دادیم. برای اجتناب از بازگشت به روش های اولیه مربوط به بیماری مان باید به طور روزانه رابطه ی بهتری را با قدرت برترمان دنبال کنیم.
ما با گم کردن و نیافتن خداوند در دوران کودکی، به مرور به سمت ابلیس پناه بردیم، خصلت های کودکانه همچنان ما را تهدید می کند، می تواند ما را دوباره به ابلیس مرتبط سازد.
زمانی که به قدم یازدهم می رسیم، بسیاری از ما با تجربه قدم های قبلی می دانیم و تأیید می کنیم که تنها نیستیم.
ممکن است رابطه معنوی با خداوند را هرگز تجربه نکرده باشیم، یا هنوز هم با ترس هامان از قدرت برترمان اجتناب می کنیم، اما خداوند همیشه در نزدیک ترین محل به ما وجود دارد.
از طریق کارکرد قدم یازدهم، رابطه با خداوند را تجدید یا ایجاد می کنیم.
مانند هر رابطه ی رضایت بخشی که خودمان خواهان آن هستیم، اگر بخواهیم ارتباط سالم و قوی با خدا داشته باشیم باید برای آن زمان و مکان و تمرین صرف کنیم و به آن ادامه دهیم.
در می یابیم که این کار با دعا و مراقبه روزانه به بهترین صورت انجام می شود. مراقبه روزانه برای برخی از ما یک تجربه ی هیجان انگیز جدید می باشد. برخی از ما سال های زیادی دستورات خودمان را به صورت دعا به خداوند تحمیل می کردیم تا آن را انجام دهد، از این که چرا آن چیزهای خواسته شده تغییر نمی کنند یا اوضاع بدتر می شود تعجب می کردیم.
اگر مقداری روشن بین باشیم همه چیز روشن است، چون ما به پاسخ ها گوش نمی دادیم یا تمایلی برای به انجام رسانیدن پاسخ هایی که دریافت می کردیم نداشتیم. اکثر ما می دانیم که مراقبه روش برقراری ارتباط ما با خداوند می باشد.
برخی از ما از راهنمایی ها و دعاهای خاص سازمان های مذهبی و معنوی پیروی می کنیم.
آن دسته از ما که عقاید مذهبی نداریم از تجربیاتی که با راهنما یا دوستان بهبودی خود در میان می گذاریم می گیریم.
در صورتی که هنوز از چگونگی مراقبه به طور موثر مطمئن نباشیم، مستقیماً با درخواست کردن از خداوند، برای آموزش دادن به ما و آنچه را که لازم داریم فراهم می کند.
با تمام آنچه که یاد گرفته ایم، اگر از ته دل با خداوند صحبت کنیم و مرتباً تمرین کنیم، ارتباط شخصی، ویژه و موثری را برای خودمان ایجاد کرده ایم.
در صورتی که قبلاً وابستگی را در روابط با دیگران تجربه و ابراز کرده باشیم، معقول است تصور کنیم که اکنون و بعد از این، تاریخ وابستگی را در ارتباط با خداوند ادامه دهیم.
بیماری ما کاملاً زیرک و نامحسوس است، حتی در دعا و مراقبه نیز باید مراقب آن باشیم.
انجام دعا و مراقبه به تنهایی، برای اراده و آگاهی خداوند برای ما دشوار است.
ما باید تمایل به رهایی از دیگران و وابستگی های دنیوی و مادی داشته باشیم و به نتایج این قدم در زندگی خودمان به اراده ی خداوند اطمینان داشته باشیم.
برخی از ما به دلیل ترس یا سایر احساسات، بدون توجه کردن به اصول این قدم می کوشیم تا با دعا، نتایج موقعیت ها را در زندگی خود و دیگران را تغییر دهیم و آنها را کنترل کنیم.
در بهبودی یاد گرفته ایم که مسئول زندگی دیگران نیستیم و از کنترل اراده ی خداوند، هیچ سودی به ما نمی رسد.
به منظور ادامه یافتن این مسیر معنوی، باید از کنترل کردن خداوند هم در راستای خواسته های خود رهایی یابیم.
هر یک از ما متفاوت هستیم، زمینه های مختلفی از آداب و سنن و شرایط زندگی ویژه ای داریم.
ممکن است اراده و تصمیم خداوند برای هر یک از ما مانند فرد دیگر نباشد.
هنگامی که به دعا و مراقبه، برای دیگران، مشغول می شویم، ما خودمان را مسئول آنان می دانیم (خدایی کردن) فکر می کنیم خداوند مشکل آنان را نمی داند (ما بهتر می دانیم) پس ما که از خداوند بهتر می دانیم، بهتر تشخیص می دهیم بیماری ما در خود محوری عود و رشد پیدا خواهد کرد، عشق، اراده و الطاف برتر خداوند معمولاً برای همه کفایت می کند، هیچ نیازی نیست ما دخالت کنیم! هنگامی که به طور عاطفی و احساسی خودمان و مشکلاتمان را رها می کنیم، برای آمادگی برای اراده ی خداوند و قدرت انجام دادن آن مراقبه می کنیم، هنگامی که از خدا می خواهیم در طی یک روز ما را راهنمایی و هدایت کند، به نتیجه ی بدون شرایط خود و دیگران، نسبت به توجه قدرت برترمان اطمینان می کنیم، زندگیمان ساده تر سپری می شود.
در ارتباط با خداوند، دعا و مراقبه، روش معنوی گوش دادن به تصمیمات خداوند و تجربه نمودن حضور او را در زندگی ما می باشد.
برخی می گویند:
ما با کلمات مان دعا می کنیم و با قلب مان گوش می دهیم.
برای اینکه با قلب مان بشنویم باید از فعالیت ها، ترسها و استرس های سریع و روزانه بگذریم. خودمان را آرام کنیم و توجه خود را به خداوندی که شناخته ایم معطوف کنیم.
برخی به منظور آرام ساختن درون خود، از موسیقی استفاده می کنند. برخی به دستورات جسمی و روحی تکیه می کنند (ریلکسیشن) برخی ساکت می نشینیم و چشم های مان را می بندیم و با تمرکز گرفتن و دم و بازدم کردن، اجازه می دهیم افکارمان در تمرکز آرامش یابند.
اشکال و راه های زیادی از دعا و مراقبه وجود دارد. یافتن راهی که نیازهای ما را ارضاء کند، اندکی زمان می برد.
دعا و مراقبه به هر شکلی که باشد، نیاز به تمرین زیادی دارد، داشتن ارتباط قلبی و معنوی با قدرت برترمان اهمیت دارد، با دعا و مراقبه ی روزانه به طور مرتب برای بهتر ساختن ارتباط آگاهانه با خداوند تمرین کردن این ارتباط را مستحکم می کند، از حضور او در تمام جنبه های زندگی مان آگاه تر می شویم.
بهبودی ما روز به روز است و ارتباط معنوی ما با خالقمان هم روزانه است. افراد عادی می توانند، چند روز و یا چند ماه و تی سال ها دعا نخوانند، چیز زیاد مهمی واقع نخواهد شد، ولی اگر ما چند روز متوالی دعا و ارتباط با خداوند را نداشته باشیم آن قدر بی پناه می شویم که مجبور به لغزش خواهیم شد. اگر ذهن خود را باز نگاه داریم، پاسخ مراقبه خود را از طریق منابع شگفت آوری می شنویم و می بینیم.
این امر ممکن است مستقیماً در مرحله دعا و مراقبه ی خودمان پاسخ داده شود.
گاهی اوقات، پاسخی را می گیریم که هرگز برای آن دعا نکرده یا هرگز تصور آن را در ذهن خود ایجاد نکرده ایم.
اگرچه ممکن است زمان خاصی را در صبح یا بعد از ظهر و شب برای تمرین کردن این قدم اختصاص دهیم، اما در می یابیم که حس حضور خداوند در طول روز به بهتر نمودن ارتباط آگاهانه ما با خداوند کمک می کند.
ممکن است برای قدردانی از چیزی که تازه روی داده است، یا برای کمک خداوند هنگامی که نمی دانستیم، در کدام مسیر پیش برویم، دعا کنیم.
ممکن است در یک زنگ تفریح یا زمان نهار، به آرامی مراقبه کنیم و ارتباط با حضور خداوند را تجدید کنیم.
تجربه راهنمای شما و دوستان دراین مرحله بهترین کمک است.
در جست و جو نمودن اراده ی خداوند برای ما در موفقیت های ویژه، به جایی می رسیم، اگر از نظر عاطفی رهایی پیدا نکنیم و هیچ رفتار سالمی را انجام ندهیم، در این شرایط تحول پیدا نمی کنیم و باعث تحول هم نمی شویم.
هنگامی که از مسیر درست مطمئن نیستیم، تمام چیزهای ممکن را با راهنما و دوستان خود بررسی می کنیم.
غالباً نگرش متفاوتی در مورد اراده ی خداوند برایمان آشکار می شود. ممکن است با ده نفر صحبت کنیم و با ده راهکار رو به رو شویم، مهم ترین شیوه همانی است که خودتان درک می کنید، در این مرحله کسی عقاید خود را نباید به ما تحمیل و تزریق کند.
هنگامی که از تصمیم خداوند مطمئن شدیم، خواستار لطف او و برگرفته از قدرت و شجاعت برای انجام این تصمیم می باشیم.
این امر هنگامی مهم است که شرایط از نظر عاطفی و تحمل دشوار باشد. باید به یاد داشته باشیم که همیشه قدرت خداوند وجود دارد. با کاربرد روزانه ی این قدم، به این باور می رسیم که قدرت خداوند همیشه ما را تا جایی می برد که اراده ی او می خواهد، احساس وصل بودن در این قدم کاملاً محسوس است. هنگامی که هر روز با تمرین کردن قدم یازدهم رشد می کنیم، در حقیقت به خداوند اجازه می دهیم تا زندگی و بهبودی روزانه ما را کنترل کند.
ترسمان کاهش می یابد و به این اطمینان می رسیم که قدرت برترمان و تمام آن چه را که برای مواجه شدن با یک روز نیازمندیم، برایمان فراهم کرده است.
اقتدار و قدرت معنوی در تمام روابط ما به طور بهتری رشد می کند.
با مشاهده ی معجزات خداوند در زندگی، اعتقاد به او به طور مدام تجدید می شود.
روحمان به تدریج آرامش و سعادت را می بیند.
با تمرین کردن، اعتماد ما به طور روزانه و تقویت رابطه با خداوند بیش تر می شود. زمان آن است که تمام آنچه را که در بهبودی یافت کرده ایم به دیگران منتقل کنیم، شوق و وجد خودمان را کاملاً احساس می کنیم، دوست داریم آن را با کسی در میان بگذاریم، قدم دوازدهم راه را به ما نشان می دهد
عنوان سؤالات قدم یازده:
1ـ چه چیزی به من کمک میکند، استفاده از این قدم را به یاد بیاوریم؟
2ـ وقتی مشکل دارم چهگونه از قدم یازده استفاده میکنم؟
3ـ در نتیجهی کارکرد این قدم به چه نتیجهی متفاوتی دست یافتم؟
4ـ چهگونه از قدم یازده برای افزایش بهبودیام استفاده میکنم؟
5ـ چهگونه دعا برای شناخت خواست خداوند به سادگی زندگی من کمک میکند؟
6ـ دعا چیست، چهگونه میتوانم دعا کردن را یاد بگیرم و دعا کنم؟
7ـ مراقبه چیست، چهگونه میتوانم مراقبه کردن را یاد بگیرم و مراقبه کنم؟
8ـ امروز درک من از خدا چیست؟
9ـ افزایش «ارتباط آگاهانه با خدا» برای من چه معنایی دارد؟
10ـ چهگونه خواست خدا برای خودم بشناسم، آیا به خودم اعتماد دارم که خواست خدا را میشناسم؟
11ـ چهگونه خواست خدا را از خواست خودم تشخیص میدهم؟
12ـ «قدرت اجرای خواست خداوند» برای من چیست؟
13ـ چرا اینقدم به من یاد میدهد، فقط طالب آگاهی ازخواست او برای خود و قدرت اجرایش شدیم؟
قدم دهم هم وابستگان (کدا)
ما به تهیه ی ترازنامه ی شخصی خود ادامه دادیم و هرگاه در اشتباه بودیم به سرعت به آن اقرار کردیم.
ادامه دادن به تهیه ترازنامه شخصی:
به نظر می رسد که بارها با احساس ترس، خشم، گناه و خجالت بدون هیچ توجیه روشنی، ناراحت و نگران شده ایم.
در این مواقع، قدم اول را مرور کرده و آن را به کار می گیریم.
عجز خود را نسبت به این موقعیت می پذیریم و برای بازگشت به تعادل به اعتقاد به قدرت خداوند تأکید می کنیم.
سپس از قدرت برترمان می خواهیم آنچه که لازم است در مورد این موقعیت بدانیم را بیان کند.
معمولاً پاسخ خود را دریافت می کنیم و عملی که فکر می کنیم مناسب است را انجام می دهیم.
در صورتی که اگر پاسخ را به کندی دریافت کنیم، ایمان و صبر را از قدرت برترمان خواستاریم.
هنگامی که اشتباه کردیم، بی درنگ آن را بپذیریم، قدم دهم این امر مهم را برای مان بیان می کند، اکنون ما پیشرفت کرده ایم، قادریم با آگاهی و تجربه بیش از آنچه که باور داریم، زندگی و رفتارهای مان را کنترل کنیم. جمله ی «هرگاه در اشتباه بودیم» بیان می کند که تمام شرایط تحت اراده و عملکرد ما نمی باشد.
این امر بیان می کند که می توانیم مسئولیت اشتباهاتی را که در مواقعی از طرف ما صورت گرفته باشند، را بپذیریم و جبران کنیم
گزیده ای از یادداشت ها، در قدم دهم
قدم دهم به عنوان بخشی از برنامه ی مداوم روزانه است، کمک می کند تا مسئولیت، سلامت ور شد مداوم در تمام زمینه های زندگی جدید خودمان را حفظ کنیم.
قدم های یکم تا نهم کمک می کنند تا رابطه با خداوند، خودمان و سایرین را بهبود بخشیم.
اکنون قدرت معنوی پشتیبان ما می باشد.
دیگر نمی خواهیم درجه ای بهتر یا بدتر زندگی کنیم. در این مرحله عده ای از ما فکر می کنیم که زاهد و مقدس شده ایم، چون در خودمان انرژی زیادی از معنویت و روحانیت را احساس می کنیم. زندگی کردن با این احساس می تواند روابط ما و دیگران را کم رنگ کند، تا جایی که به مرور رابطه با خداوند هم کم رنگ و آرام از بین خواهد رفت. می کوشیم تا رفتارهای ناسالم و نامناسب خود را تغییر دهیم و به یقین قدم دهم دقیقا به ما کمک می کند تا بر این اهداف متمرکز شویم این قدم، نه تنها تداوم، بلکه پیشرفت همیشگی در روابط اجتماعی و عاطفی کنونی ما را ارائه می دهد.
ادامه دادن به ترازنامه ی شخصی، ما را برای تغییر رفتارهای مربوط به بیماریمان آماده نگه می دارد.
برخی از عادت های ما تثبیت شده اند؛ ولی هدف ما، پیشرفت مستمر و مداوم می باشد.
ما در این قدم، به دنبال رفتارهای شناخته شده ی مربوط به بیماری و زمینه هایی می باشیم که باید رفتارهای مان را با دیگران تغییر دهیم و این رفتارها را بهتر کنیم.
یادداشت کردن کارهای روزانه برای بسیاری از ما، وسیله ی مفیدی در این کار می باشد.
این یادداشت ها، ثبت پیشرفت، رشد و زمینه های شخصیتی ما می باشند که هنوز نیازمند توجه هستند.
با در دست داشتن این یادداشت ها در پایان روز، تفکر می کنیم.
برخی از ما نیایش انجام می دهیم و از خداوند می خواهیم تا ما را از هر چیزی که باید در مورد خودمان در این روز بدانیم، ما را آگاه کند و یاریمان رساند.
با قدرشناسی، شکرگزاری، وقایع 24 ساعت گذشته را بررسی می کنیم. اگرچه این قدم براشتباهات ما تأکید دارد، اما توجه به ارزیابی خود و هم چنین برای موفقیت در رشد و بهبودی مفید می باشد؛
از خود می پرسیم:
آیا مرتباً حضور قدرت برترمان را به خاطر آورده ایم؟
آیا قادریم از خداوند برای تمام آنچه که در این روز به ما داده است قدردانی کنیم؟
آیا بعد از یک روز کاری طولانی، نسبت به خانواده یا هم کارانمان خشمگین بوده ایم؟
آیا برای زندگی و رفتار خودمان متأسف می شویم؟
آیا از دیگران کناره گیری می کنیم؟
آیا از کسی عصبانی می شویم؟
آیا واکنش شدید نشان می دهیم، یا با بی تفاوتی با او بدرفتاری می کنیم؟
آیا احساسات یا مسئولیت های دیگران را قبول می کنیم؟
آیا توسط دیگران کنترل یا اداره می شویم و چیزی نمی گوییم یا آن ها را می رنجانیم؟
آیا برای ارضای تأییدطلبی کاری را انجام داده ایم؟
این سوالات مطرح شده از سوی خودمان، کمک می کنند تا روزانه نگاهی صادقانه به رفتارهای مربوط به وابستگی مان، به احساس مان نسبت به خداوند، خودمان و دیگران داشته باشیم. می نگریم تا دریابیم که:
آیا نسبت به دیگران، ترس، شرمندگی یا رنجش ایجاد نموده ایم؟
آیا به طریقی خود را تحقیر یا با خودمان بدرفتاری یا بی توجهی کرده ایم؟
هنگامی که مطمئن شدیم در انجام نوشتن ترازنامه دقیق و صادق بودیم.
به یاد می آوریم که از خود شرمنده نباشیم، بلکه با خود مهربان باشیم، شرمنده بودن از خود، شامل بدرفتاری کردن با خود می باشد. اگر در این روابط به کسی صدمه زده ایم، تعیین و مشخص می کنیم که چه جبران و دلجویی باید انجام دهیم و مناسب ترین روش انجام آن را مشخص می کنیم.
به خاطر می آوریم که هرگونه جبران و دلجویی را نسبت به خداوند و خودمان را هم در نظر بگیریم.
اگر از خوب ترین روش برای دستیابی به یک موقعیت مطمئن نباشیم، این شرایط را با دوستان بهبود یافته و راهنمای خود در میان می گذاریم.
در کامل کردن این قدم، سرعت و پشتکار بسیار مهم می باشد.
اگر تنبلی کنیم، این خطر وجود دارد که اصلاً نتوانیم این راه را ادامه دهیم.
وقفه در این امر ما را به تنبلی و این که بدانیم چه کاری باید برای خودمان انجام دهیم، بی توجهی می کنیم. این عمل گونه ای از بدرفتاری با خود می باشد.
باید به تلاش کردن ادام دهیم تا پیشرفت کنیم.
به دلیل اهمیت بسیار زیاد سرعت، در هر برهه ای که سفر می کنیم، هرگونه دلجویی و جبرانی را که به خداوند و خودمان بدهکاریم انجام می دهیم.
برای پذیرش و بخشش خودمان، کمک و لطف خداوند را می طلبیم و برای تغییر رفتار و تصحیح اشتباهات مان شجاعت و قدرت خداوند را خواستاریم.
با گذشت زمان، بررسی سفرمان را سودمند می یابیم.
با انجام این کار زمینه هایی را درک می کنیم که در ارتباط با خداوند، خودمان و سایرین از پذیرش مسئولیت اجتناب نموده ایم.
اینها غالباً زمینه هایی هستند که ترس، خجالت و خشم بیشتری را احساس می کنیم.
بررسی ارزش و پذیرشی که در قدم هشتم و نهم ایجاد نمودیم، کمک می کند تا راه حل های درست تری برای این مسائل بیابیم.
گاهی اوقات، مقاومت ما بیش از اقتدار و توانایی ما می باشد که با به کارگیری قدم های نهم و هشتم بدست آورده ایم.
ممکن است در برابر رفتارهای حفاظتی که از دوران کودکی مان به شدت ریشه دار و غریزی شده اند مقاومت کنیم.
صحبت کردن با دوستان بهبودی و راهنمای مان کمک می کند که تعیین کنیم آیا فرد یا موقعیت، الگوها و احساسات عمیق و نامعلومی را که در ما به وجود آمده است را در مورد افراد و موقعیت های گذشته ما آغاز نموده ایم؟
در این شرایط و با سایر الگوها، به شدت درگیر شده ی مربوط به وابستگی، تکرار کردن قدم های یکم تا نهم، چاره ی ما می باشد.
ما این قدم ها را مرور می کنیم، در مواردی که اصلاً هیچ تصمیمی نمی توانیم بگیریم، متخصصان و مددکاران می توانند حمایت و راهنمایی ارائه دهند. بسیاری از ما این عمل را مفید می یابیم.
هنگامی که در زندگی روزانه قدم ده را انجام می دهیم، به تدریج آن را در تجربیات یک روز خود به کار می گیریم.
با آگاهی می آموزیم که رفتارهای اشتباه خود را آن طور که روی می دهند ببینیم.
با کمک خواستن از خداوند، بی درنگ دلجویی ها را انجام می دهیم و رفتارهای سالم مربوط به موقعیت های مشابه در آینده را مورد توجه قرار می دهیم.
قضاوت غریزی در مورد این که چه موقع برای دیگران مرز یا حدودی قائل شویم را قطع می کنیم.
می دانیم که ما توانایی قضاوت را نداریم، ابزارهایی مثل، جلسات، راهنما، دوستان بهبودی این حد و مرزها را به ما نشان می دهند. شاید کمتر یا بیشتر با بی تفاوتی یا پرخاشگری نسبت به دیگران واکنش نشان دهیم.
واقعیت، احساسات و نگرش های دیگران را کمتر به عهده بگیریم، یا فوری احساس خود را آشکار کنیم، در نتیجه باقی مانده ی خودخواهی و خودمحوریمان از بین می رود.
خودمان و سایرین را به طور طبیعی تر و عاشقانه می پذیریم و می بخشیم.
به تدریج با تجربه کردن روابط صمیمی و عاشقانه برای خودمان و اطرافیانمان، آماده تر می شویم.
با اضافه نمودن عملکرد روزانه، مسئولیت پذیری به برنامه ی بهبودی از طریق دم دهم، زمان آن است که رابطه ی خود را با قدرت برترمان از طریق قدم یازدهم گسترش دهیم.
این قدم یک قدم عملی است که ما آن را به عنوان مشق روزانه ی خود می پذیریم و به آن عمل می کنیم
عنوان سؤالات قدم ده.
1- هدف قدم ده چیست؟
2- نوشتن ترازنامه شخصی برای من چه معنایی دارد؟
3- قدم دهم چهگونه به بهبودی من کمک میکند؟
4- کدام رفتارهای من؟
5- در قدم ده امروز من چه چیزهایی مثبتی وجود داشت؟
6- چرا لیست مثبتها وتجربیات بهبودی از بیماریم مهم است؟
7- چهگونه میفهمم کی دراشتباه هستم، چه رفتارهایی از خود بهروز میدهم؟
8- چه چیزی مانع میشود اشتباهاتم را اعتراف کنم؟
9- آیا همیشه فکر میکنم در اشتباه هم و یا برعکس همیشه فکر میکنم، کارم درست است، این رفتارها چه ارتباطی با این قدم دارد؟
10- چهگونه این قدم مرا فروتن نگه میدارد؟
11- چهگونه اینقدم به من کمک میکند، گذشته و آینده را رها کرده و در حال زندگی کنم؟
12- آیا من میخواهم اینقدم را بهطور منظم و روزانه انجام دهم؟
قدم نهم هم وابستگان (کدا)
ما به طور مستقیم در هر جا که امکان داشت از این افراد جبران خسارت کردیم، مگر در مواردی که اجرای این امر به ایشان یا دیگران لطمه بزند.
دلجویی مستقیم:
هر جایی که ممکن باشد، بنابراین به روش و چگونگی جبران اشتباهات می رسیم.
تا رفتار زیان بار خود و احساسات دیگران را در این مورد، درست کنیم و آن را با تغییر در رفتار خودمان دنبال می کنیم.
مگر در مواقعی که این کار به آنها یا سایرین آسیب برساند، به راه های مختلف، به این جمله می نگریم و خودمان دنبال می کنیم.
مگر در مواقعی که این کار به آنها یا سایرین آسیب برساند، به راه های مختلف، به این جمله می نگریم و خودمان را جز کلمه «افراد» قرار می دهیم.
فکر می کنیم با توقعات افرادی که به آنها بدهکاریم، قادر به پرداختن به دلجویی و جبران خسارت نیستیم.
با انجام دادن این کار، با ناامیدی و شاید رنجش به خودمان آسیب برسانیم
گزیده ای از یادداشت ها، در قدم نهم
به منظور تکمیل نقش خود در بهبودی، باید قدم نهم را کامل کنیم. این کاری است که خودمان را برای آن در قدم هشتم آماده نمودیم. در قدم نهم در صورتی که با هر انگیزه ای به جز خداوند مراجعه کنیم، در مرحله ی آماده سازی خود دچار مشکل می شویم.
در این صورت تنها برای بهبودی خودمان تلاش می کنیم، نه این که به هر طریقی دیگران را دوباره فریب دهیم.
علاوه بر آن، اگر با این انتظار که دلجویی و جبران ما نتیجه ی دلخواه دهد به این قدم وارد بشویمف در معرض خط شکست قرار می گیریم. برخی از ما، ابتدا از کسانی که به ما آسیب رسانده اند توقع متقابل داریم.
معتقدیم که اگر سایر افراد از ما جبران و دلجویی کنند، درد ما تسکین می یابد، ما هم این قدم را خوب انجام می دهیم.
اگر انگیزه ی جبران خسارت و دلجویی براساس توقع ما باشد، که سایرین ما را دوست داشته باشند، ببخشند، بپذیرند یا برایمان احترام بگذارند، عمیقاً ناامید می شویم.
نمی توانیم انتظار داشته باشیم که همه چیز به شیوه ی دلخواه ما پیش برود.
این توقعات از فردی به فرد دیگر تغییر می کند و اغلب ریشه در ترسهای ما دارد، ترسی که نتیجه ی آن در انتخاب و گزینش ما مهم می باشد.
درست مثل وقتی که ترس از نتایج ممکن در قدم هشتم را بیان می کردیم، باید ذهن مان را از این توقعات پاک کنیم. ترس مان را به خداوند و راهنمای خود ابراز می کنیم، حمایت دوستان انجمن را تقاضا می کنیم و در شهامت رهایی از ترسها، خواستار کمکم خداوند می شویم.
هنگام مراجعه به هر یک از این افراد، به یاد می آوریم که خداوند در وجود ما اثر کرده است و به دنبال حضور راهنمایی قدرت برتر، سعی در جبران خسارت هستیم.
به منظور تعیین بهترین روش ممکن برای خدمت به خداوند دیگران و خودمان از طریق جبران و دلجویی، کمک و تجربه راهنما و دوستان بهبود یافته ی خود را تقاضا می کنیم.
به قدرت برترمان اجازه می دهیم که هدایت گر فرمان زندگی ما باشد. یک رابطه ساده، صریح و ویژه ای را در جبران و دلجویی مستقیم توصیه می کنیم.
تا آنجا که می توانیم با مهربانی و با درک و حفظ حدو مرز، تواضع و انسانیتمان به خداوند، خودمان واین افراد مراجعه می کنیم.
قدرت برترمان همیشه در وجودمان قرار دارد.
در صورتی که رفتارمان در گذشته به غیر از این بود، در ابتدا باید از خداوند دلجویی و تقاضای بخشش و حمایت کنیم.
برخی از ما از طریق راهنمایی های بیان شده توسط سازمان های مذهبی و معنوی و خداوند این قدم را تکمیل می کنیم.
برخی دلجویی ها را در نامه ای می نویسند و آن را در حضور خداوند برای او می خوانند.
هنگامی که این کار را انجام می دهیم، به منظور واسطه قرار دادن خداوند برای تجربه ی بخشش، عشق و مراقبت او می باشد، مهم است که به خودمان زمان دهیم.
اگر چه روشهای مناسب بسیاری برای دلجویی از خداوند وجود دارد، اما بهترین روش این است که به تدریج، کامل و عاشقانه این کار را بکنیم.
اگر به دیگران صدمه زدیم، با خودمان هم این کار را کرده ایم. مرحله ی بعدی ما این است که برای طرد کردن، بی توجهی و بدرفتاری که در حق خود روا داشته ایم، مستقیم از خودمان دلجویی کنیم.
نوشتن نامه ای به خود که رفتارهای نامناسب را نسبت به خودمان مرتکب شده ایم را مطرح کند، مفید می باشد.
شاید هنگام خواندن نامه دلجویی، کودک درون و خودمان را در یک اتاق تصور کنیم.
شاید از راهنمای خود بخواهیم که در این مدت در آنجا باشد.
یا ممکن است وقتی برای رویارویی با خود در مقابل آیینه را تعیین کنیم، در حالی که با چشم خودمان نگاه می کنیم با خودمان ارتباط برقرار می کنیم، اشتباهات مان را در میان می گذاریم و بابت هر کدام از صدمات از خود دلجویی می کنیم.
در صورتی که تصمیم گرفته ایم این قدم را با خودمان انجام دهیم، شروع درمان کردن خود را، با عشق، احترام و مراقبت انجام داده ایم. سپس به تمام افراد موجود به صورت فردی در لیست مراجعه می کنیم. درابتدا به آنها بگوئیم که در زندگی و بهبودی خود چگونه به اینجا رسیده ایم.
سپس اشتباهات مان را در میان می گذاریم و جبران می کنیم.
زمان آن نیست که دیگران را مورد بحثف انتقاد یا قضاوت قرار دهیم. قضاوت را به خداوند واگذار می کنیم.
هنگامی که رفتارهای نامناسب و دلجویی هایمان را مطرح می کنیم، ممکن است سایرین با خشونت واکنش نشان دهند، آن ها از ما آسیب دیده اند.
آنان حق دارند که از ما شاکی باشند، کار ما این است که به احساسات آنان گوش دهیم و آنها را تأیید کنیم.
راهنمایی و فورمول ساده ای برای انجام هر دلجویی در یادداشت های قدم نهم کودا یافت می شود: «پذیرش مسئولیت رفتارهای زیان بارمان و بازی کردن با عواطف سایر افراد در این مسئله، در دنبال کردن آن با تحول در رفتار خودمان» به خاطر داشته باشیم که آنچه را که به طور ویژه برای تغییر رفتارمان انجام داده ایم، در میان می گذاریم.
با گذشت زمان، هنگامی که رفتار و کلمات مان با هم در می آمیزیند، افرادی که به آنها آسیب رسانده ایم به طور کامل تری نسبت به ما اطمینان پیدا می کنند، برخی رفتارهای گذشته ما را عادی می دانند و می خواهند ترس ها و دردهای مان را کاهش دهند و ما را می بخشند، پذیرش عدم آگاهی و تأیید اشتباهات و دلجویی ها، به ما کمک می کند تا مرزها و نگرش های بهبودی را به درستی حفظ کنیم.
اهمیتی ندارد که سایرین این موقعیت را چگونه درک کنند، ما به خاطر می آوریم نقش خود را در هر رابطه ای جبران کنیم.
ممکن است بتوانیم افرادی را که باید از آنها دلجویی کنیم بیابیم، ممکن است آنها زنده نباشند.
نوشتن نامه و خواندن آن برای خداوند و راهنما، کممک می کند این قدم را کامل کنیم.
در صورتی که فرصت تکمیل این قدم با افرادی که آنها را پیدا نکرده ایم، در اینده وجود داشته باشد، برای جبران آن آماده هستیم. برخی از اشتباهات مان مستلزم، خسارت مالی، مسائل حقوقی یا شغلی، مسائل عاطفی یا جنسی یا سایر زمینه های حساس می باشند.
این جبران ها ابتدا به بررسی نیاز دارند.
صحبت کردن با راهنما و دوستان بهبود، جبران خسارت های جامعه ی معنوی، حقوقی، احساسی یا مالی نیاز به متخصص دارد تا در تعیین بهترین راه ممکن برای جبران، بسیار سودمند است.
لازم است بدانیم که برخی درها بهتر است بسته باقی بمانند.
گرچه مایل به جبران و دلجویی کردن هستیمف اما ممکن است به برخی افراد و خانواده ایشان، در این مسئله بیش تر آسیب بخورد.
تقاضای بصیرت از قدرت برترمان و مورد بحث قرار دادن هر موقعیت با دوستان سالم و راهنما، معمولاً منجر به تصمیمات مناسبی می شود.
هنگامی که امکان دلجویی مستقیم وجود نداشته باشد، دلجویی و رفع کردن اشتباهاتمان در کمک کردن به دیگران می باشد.
با دادن آن چه که گرفته ایم، چیزی بهتر دریافت می کنیم، از طریق لطف خداوند و کمک کردن به دیگران با حق شناسی به آرامش دست می یابیم زمانی با افسوس و درد پر شده بود، در راه خدمت گزاری با کمک خداوند و انجمن کودا قدم نهم را کامل تر می کنیم و خودمان را از بار سنگین وابستگی ها رها می کنیم.
رابطه ی ما با خداوند و خودمان بر پایه و اساس جدید و مستحکمی قرار می گیرد، از نظر معنوی قوی تر و آزادتر می شویم.
بسیاری از روابط ما با دیگران بهبود پیدا می کند. پذیرش و بخشش واقعیف دستورالعمل رهایی در دستیابی به زندگی می باشد.
بیش تر تلاش مان کار کردن مداوم برای متحول شدن و بهتر ساختن خودمان به عنوان یک انسان قابل پذیرش در اجتماع می باشد.
با به کارگیری پذیرش در این تلاش، آماده ایم تا در برنامه ی روزانه ی بهبودی خود را با قدم دهم، شروع کنیم
عنوان سؤالات قدم نه.
1ـ جبران خسارت چیست؟
2ـ من چهگونه برای جبران خسارت آماده میشوم؟
3ـ به نظر من هدف از جبران خسارت چیست؟
4ـ چهگونه متوجه میشوم جبران خسارتم به خودم یا دیگران صدمه میزند؟
5ـ انگیزهی من از جبران خسارت چیست؟
6ـ چهگونه قبل از خسارت میتوانم دیگران را ببخشم، آیا بخشش کامل ضروری است؟
7-وقتی جبران خسارت میکنم چهگونه میتوانم نتیجه را رها کنم، اینکار چه اهمیتی در بهبودیم دارد؟
8- موقع جبران خسارت چهگونه از خودم مراقبت میکنم، برای اینکه جبران خسارت آسان، امن و به روشنی انجام شود، از چه ابزار و قدمهایی استفاده میکنم؟
9- چهگونه از خودم جبران خسارت میکنم؟
10- اگر جبران خسارت مستقیم ممکن نبود چه راه دیگری دارم؟
11-«جبران خسارت زنده» برای من چه معنایی دارد؟
قدم هشتم هم وابستگان (کدا)
ما فهرستی از تمام کسانی که به آنها صدمه زده بودیم، تهیه کردیم و خواستار جبران خسارت از تمام آنها شدیم.
تهیه یک لیست و فهرست:
در اول قدم هشتم از ما خواسته می شود، تا لیستی از افرادی که از ما آسیب دیده اند، را لیست کنیم و نام خودمان هم در اول این لیست قرار می دهیم و دلیل آن واضح است، ما پذیرفته ایم که در طی دوران وابستگی نهایت صدمه را به خودمان زده ایم، کم تر می توانیم از پذیرش آزارهایی که به خود وارد نموده ایم، فرار کنیم و در بیش تر رفتارهای ناسالم بیشترین صدمات را متحمل می شدیم.
نام خود و خانواده ما در این لیست در ابتدا قرار می گیرد.
به عنوان یک کودک آسیب دیده، کاری نمی توانستیم بکنیم. حتی نمی توانستیم بدرفتاریی که با ما می شد، را توجیه کنیم.
آن چه اهمیت داشت پی بردن به این مسئله است، آیا در خالی کردن خشم و عصبانیت به خودمان و سایرین زیان رسانده ایم؟
یا از بی عدالتی های گذشته ما آسیب دیده اند.
تمایل برای برطرف کردن اشتباهات نسبت به همه ی آن هایی است که صدمه زده ایم، نه آنانی که به ما صدمه زده اند، هدف قدم هشتم، تمرکز و توجه، و آماده شدن برای رویارویی با افرادی است که به آنها آسیب رسانده ایم.
این عمل در گروی تمایل و علاقه ی ما می باشد که به آن وسیله دست پیدا می کنیم.
نمی دانیم که به منظور آماده سازی خودمان، برای برداشتن این قدم جدید، چه کاری باید انجام دهیم؟
برای حرکت از سمت وابستگی به سمت ارتباط سالم و کامل با خداوند، خودمان و سایر افراد و انجمن، بخشیدن و دوست داشتن خود بسیار مفید می باشد
گزیده ای از یادداشت ها، در قدم هشتم
تا اینجا، گام بلندی در ایجاد یا تجدید یا بهبود رابطه با خداوند و خودمان برداشته ایم، وقت آن است که توجه و انرژی خود را به بهبود رابطه ی با خودمان و سایرین معطوف کنیم.
قدم هشتم به ما کمک می کند تا برای مسئولیت پذیری در قبال دیگران، برای رفتارهای ناسالم به طور مستقیم و کامل آماده شویم. قدم هشتم شامل دو بخش می باشد که عبارتند از:
ابتدا در تهیه ی لیست فکر خود را تمرکز پیدا می کنیم و سپس افکارمان را بر رفع کردن خسارت ها متمرکز می کنیم.
هنگام تهیه لیست، در می یابیم که مراجعه به ترازنامه، قدم چهارم سودمند است.
رنجش های خود را بررسی می کنیم و نام افرادی را ه به آنها آسیب رسانده ایم، که شامل خود و سایرین می باشد، گاهی زرنگی می کنیم. شاید تصور کنید که می توانیم از نوشتن برخی از این افراد را بدلیل خسارتی بر ما وارد نموده اند، پا یا پای حساب کنیم، به همین دلیل از نوشتن بعضی از اسامی اجتناب می کنیم، برخی از افراد نمی دانند که به آنها آسیب رسانده ایم.
اما در این قدم از بعضی کارها برای بهبودی سود می بریم، در نظر گرفتن حتی کوچک ترین خسارت نیز اهمیت دارد.
باید در مورد افرادی که به آنها آسیب رسانده ایم با خودمان کاملاً صادق باشیم.
به دلیل این که در خانواده هایی بزرگ شده ایم که بدرفتاری، بی ارزشی، بی توجهی، مشکل سازی، خشونت جنسی، افراط در غذا خوردن یا سایر اعتیادها وجود داشته است (خانواده ی آشفته) لازم است لیستی در مورد چگونگی تأثیر این خسارت ها در زندگی بزرگ سالی مان نیز تهیه کنیم.
آیا به ارتباط با خداوند، بی توجهی کرده ایم، یا آن را در نظر گرفته ایم؟
آیا خداوند، خودمان و سایرین را برای گذران تجربیات زندگی گذشته مان مقصر می دانستیم؟
آیا در نتیجه ی بدرفتاری عاطفی، فیزیکی، جنسی و معنوی، نسبت به خودمان و دیگران مرتکب شده ایم، خسارت هایی وارد کرده ایم؟
آیا در نتیجه ی بی توجهی، نیازهایی شخصی خود، همسر و کودکان مان را فراموش کرده ایم؟
آیا مخفیانه، با خشم، تلخی، بدرفتاری، توهین و نفرت بی توجهی نسبت به افرادی که در زندگی کودکی تا بزرگ سالی مان به ما کردند، ادامه می دهید؟
آیا می توانیم ترس و خشم را به عنوان یک قدرت نادرست رها کنیم و حد و مرزهای سالمی را ایجاد کنیم؟
هنگام تهیه ی لیست و گرفتن راهکار از راهنما، باید این نوع سوالات را از خودمان بپرسیم.
هنگام انجام این کار ممکن است نام های بیشتری را به لیست اضافه کنیم. هنگامی که احساس کنیم کاملاً لیست را تکمیل کرده ایم به بخش دوم قدم هشتم می رویم.
این بخش از قدم، از ما می خواهد که تمایل به برطرف کردن این اشتباهات داشته باشیم.
بار دیگر فرصتی برای رهایی از کنترل و اراده ی خود پیدا می کنیم، به قدرت برترمان اجازه می دهیم ما را هدایت کند.
به خاطر می آوریم که چرا به برنامه ی انجمن رهایی از وابستگی های ناسالم وارد شده ایم.
بسیاری از ما تعهد داریم که در بهبودی مان تا هرجایی که برایمان ممکن است پیش رویم.
جبران کردن اشتباهات گذشته در این فرآیند مهم و حیاتی می باشد. در بسیاری از موارد، برای بعضی از ما، قرار گرفتن در این مرحله دشوارترین بخش این قدم می باشد.
با اشتیاق، برای رفع کردن اشتباهات و جبران خسارت، داشتن اندکی ترس و وحشت طبیعی می باشد. مستقیم با گذشته ی مربوط به بیماری مان روبرو می شویم.
برخی از ما از رویارویی با اعضای خانواده یا افرادی که سال ها از آنها اجتناب کرده ایم؛ می ترسیم.
برخی از چگونگی واکنش افراد به برطرف کردن اشتباهات و جبران خسارت از آنان می ترسیم، برخی از ما از نتایج رفتارهای ناسالم در گذشته می ترسیم.
مهم نیست که این اعمال چگونه به ما کمک می کنند، باید مایل باشیم که در مورد تمام آنها راهکار بگیریم و با راهنمایان صحبت کنیم. باید در تمام زمینه های زندگی مان مسئول باشیم؛ مانند: معنویت، خانواده، دوستی ها و هم چنین روابط جنسی، اجتماعی، شغلی، اقتصادی و احساسی.
با راهکارهای معقول، برای رفتارهای مربوط به اعمال خود مواجه شویم.
ما دیگر قربانیان و خطاکاران قبلی نیستیم.
از عجله کردن، قضاوت کردن، طفره رفتن، توضیح دادن، اجتناب کردن، کاستن و کنترل کردن، پرهیز می کنیم.
این ها ابزارهای غیر مفیدی از گذشته ی مربوط به بیماریمان می باشند که می خواهیم با علاقه و صداقت آنها را از خود برانیم.
چرا که، مزاحم حرکت در این قدم می شوند.
زخم ها و دردهای عاطفی، مستلزم کار بیش تر و بهبود یافتن، قبل از آمادگی برای تکمیل این قدم با افراد و مسائل موجود در لیست می باشد.
گاهی اوقات، به خودمان امیدواری می دهیم و با شوق این قدم را تکمیل می کنیم.
باید به بهبودی، دردها و زخم های خود احترام بگذاریم. این داستان و تاریخ ما هستند، قدم هشتم آمادگی ما، برای رهایی از نواقص شخصیتی و ارتباط با مردم اطراف و اهمیت دادن به بهبودی شخصی خودمان است، در این صورت ما آماده هستیم با شهامت قدم نهم را برداریم.
وظیفه ما عبارت است از:
لیست کردن ماهیت دقیق اشتباهاتمان است و پذیرفتن و بخشیدن خود برای اشتباهات مان، تمایل به مرتفع کردن اشتباهات گذشته، تمایل به رویارویی با نتایج معنوی و معقول کارهای مان، نتایج این تلاش ها را به خداوند واگذار می کنیم.
به زمان و روشی که خداوند، برایمان تعیین کرده است و نتایج شهامت و صداقت مان را برای نفع همه ی افراد موجود در لیست را به کار می گیرد، اطمینان می کنیم.
به خاطر داریم که رفع کردن اشتباهات، بدون تمایل و تلاش برای تغییر رفتارهای مربوط به گذشته مان بی مفهوم می باشد.
در این صورت، به سادگی مرحم سطحی را روی زخم و مشکلاتمان می گذاریم و برای دردمان چاره ای می اندیشیم، این مشکلات دیر یا زود نمایان می گردد.
تلاش برای انجام و تکمیل این قدم، تجربه، نیرو و حمایت راهنمایان و دوستان سالم، را استفاده می کنیم.
راهنما در تعیین این که چه چیزی را به چه میزانی با افراد موجود در لیست در میان بگذاریم مفید هستند.
ممکن است مرتفع کردن اشتباهات را با همکاری راهنمای مان انجام دهیم. افرادی که با تجربیات شان به ما امیدواری می دهند و بر علاقه ی ما می افزایند، مهم هستند. به منظور تصمیم برای حفظ تعادل و اشتیاق به رفع کردن اشتباهات، بر قدرت برترمان تکیه می کنیم.
با بخشیدن خودمان و بزرگی و تمامیتی که به طور متواضعانه و معنوی پیدا می کنیم تقویت می شود، در مورد افرادی که به آنها آسیب رسانده ایم صحبت می کنیم و تلاش می کنیم اشتباهاتمان را درست کنیم.
اکنون آماده هستیم تا قدم نهم را برداریم
عنوان سؤالات قدم هشت.
1ـ «درصدد جبران برآمدیم» برای من چه معنایی دارد؟
2ـ هنگامی که روی این قدم کار میکنم چهگونه با ترسم برخورد میکنم؟
3ـ از چه قدمهایی به عنوان «ابزار» قدم هشت استفاده میکنم؟
4ـ چهگونه درصدد جبران برمیآییم؟
5ـ چهگونه سعی دارم خودم را فراموش کنم؟
6ـ با این فکر که من بهتر یا کمتر از دیگران هستم چه خسارتهایی زدم؟
7ـ چهگونه میتوانم از توجیه این که من به کسی آسیبی نزدم رها شوم؟
8ـ دربارهی چه کسی میترسم، یا با آن به حالت تدافعی برخورد میکنم؟
9ـ به چه صورتی به دیگران خسارت زدم؟
10ـ چهگونه به خودم خسارت زدم؟
11ـ بیصداقتی من چهگونه به خودم و دیگران آسیب رساند؟
12ـ به دلیل رنجشهایم به چه کسی آسیب رساندم؟
13ـ به دلیل نیاز به کنترل به چه کسی آسیب رساندم؟
قدم هفتم هم وابستگان (کدا)
ما با فروتنی از او خواستیم کمبودهای اخلاقی ما را مرتفع سازد.
درخواست فروتنانه از خداوند، بعد از تعمق بسیار، تواضع را به عنوان رهایی از تکبر و خود بزرگ بینی می پذیریم.
تواضع حقیقی به ما اجازه می دهد تا همه ی چیزها را آن طور که هستند ببینیم و بپذیریم، نباید به قدرت برترمان دستور بدهیم که نقص های مان را برطرف کند، التماس هم نباید بکنیم.
در عوض، با مهربانی و آرامش با ابراز فروتنی از او تقاضا و درخواست می کنیم که کمکمان کند و تنهایمان نگذارد. بسیاری از ما با درخواست کردن از خدا و برای برطرف کردن نقص هایمان، صدمات و زیان آنها را با ناراحتی تجربه می کنیم.
هرگز توقع نداریم، برای آنچه که انجام می دهیم باعث شادی مان باشد!
یا غمگین شویم.
در می یابیم «دوستان بهبودی» به خوبی به ما کمک کرده اند. کمک آنها را مانند یک راهنمای زندگی دوران کودکی می پذیریم و از نواقص شخصیتی که دیگر مناسب نمی باشند کنار می کشیم.
در کُدا به ما ماهی نمی دهند بلکه چگونگی ماهی گیری را می آموزانند
گزیده ای از یادداشت ها، در قدم هفتم
قدم هفتم کمک می کند تا فرآیند پاک سازی معنوی در رابطه با خودمان را تکمیل تر کنیم و با تمام وجود قلب مان را در رابطه با پذیرش خداوند به عنوان قدرت برتر آماده می سازیم.
تواضع با نیت قلبی، بخش حیاتی این قدم می باشد.
بدون تواضع، جایی برای تأثیر و نفوذ انرژی قدرت برتر در درون ما وجود ندارد.
قدم هفتم کمک می کند تا نقص هایمان را با کمبود آنان برطرف کنیم. هر یک از ما متفاوت هستیم، اما تواضع امکان می دهد که تساوی حقیقی و معنوی با دیگر انسان ها را تجربه کنیم.
هر یک از ما از یک جهت یا طریق دیگر به پایه و اساس ویژه ای در وابستگی ها می رسیم.
در این مرحله می باشد که ناتوانی خود را عمیق تر احساس می کنیم، می آموزیم که اگر مایل به انجام دادن نقش خود را بهبودی مان باشیم، خداوند می تواند به ما کمک کند.
برای نجات زندگی مان، تسلیم اراده ی خداوند می شویم، چشمان مان را باز می کنیم، تا به اثرات مخرب رفتارهای مربوط به دوران بیماریمان را در روابط گذشته دست یابیم.
اگر شدت واقعی رفتارهای ناسالم خود را با خداوند و خودمان و یک فرد دیگر در میان بگذاریم.
در می یابیم که تلاش های قبلی مان برای ایجاد روابط درست انسانی و دوست داشتنی و صمیمانه با خداوند، خودمان و سایرین ناموفق بوده است.
دیدگاهی از کارکرد این قدم، تجربه و درک عمیق از انسانیت فراهم می کند، تواضع قلبی ما، تمایل، آمادگی و اشتیاق را برای برطرف کردن نقص های شخصیتی توسط خداوند می نماید. با این حالت و تواضع، آماده می شویم تا قدم هفتم را انجام دهیم. با انجام دادن این قدم، بسیاری از ما با دعا، رابطه ای درست با خداوند، در قلب مان ایجاد می کنیم که احساس واقعی ما را بیان کند
برخی دعای زیر از قدم هفتم کودا را مفید می بینیم
آفریدگارا:
در این لحظه، از تو قدرت برترم می خواهم که نقص ها و کمبودهایم را برطرف کنی، تا بار غم و غصه ی گذشته ام را تسکین دهی.
در این لحظه دستانم را در دستان تو قرار می دهم و اطمینان دارم که خلاء و کمبودهایی که تجربه می کنم با عشق بی قید و شرط در تو قدرت برترم است که نسبت به خودم و سایر افراد پر می شود.
(آمین)
در انجام قدم هفتم، به قدرت برترمان اجازه می دهیم تا ما را در رسیدن به بهبودی از رفتارهای ناسالم مربوط به بیماریمان هدایت کند. در می یابیم که بهبودی مان تنها از طریق عشق و توجه قدرت برترمان تداوم می یابد.
با به کارگیری رفتارهای جدید و سالم در ارتباط با خداوند، خودمان و سایرین، کمک خداوند را می طلبیم.
اگرچه، ممکن است به همان صورت وابسته و بیمارگونه رفتار کنیم، اما بدون توجه کردن به زمان و روش، متقاعد می شویم که خداوند به برطرف کردن نقص های ما ادامه می دهد.
از خداوند می خواهیم نقص هایی که روی روابط عمومی ما تأثیر می گذارند، را برطرف کند و در صورت لزوم کمک بیشتری را از او می طلبیم.
باید تلاش کنیم که در آمادگی و اشتیاق خود استوار باشیم، با انجام این کار، هوای نفس ما به نفس سالم تر و تکامل یافته تری تبدیل خواهد شد.
با انجام قدم هفتم، پایه و اساس قوی تری را در رابطه با خداوند و خودمان ایجاد می کنیم.
حق انتخاب با آزادی و رهایی در زندگیمان را تجربه می کنیم. از افکار و رفتارهای بیمارگونه خود آگاه می شویم و آنها را جایگزین افکار مثبت و رفتارهای سالم می کنیم.
از شرمندگی و ترس گذر کرده و فراتر به سمت پذیرش خود و دیگران می رویم.
با ادامه یافتن این تحول، متوجه ی یک نیروی درونی در حال تکامل می شویم. افراد و موقعیت هایی که ما را ترسانده اند، خشمگین کرده اند، آزار دهنده اند، مغلوب کرده اند، آرام ناتوان می شوند.
ما با پذیرش خود و تمامیت این نواقص شخصیتی، را در خود رشد می دهیم، تا بتوانیم جایگزین مناسبی برای آنان بیابیم. در این راستا خداوند ما را حمایت می کند تا ترس جایگزینی از بین برود و با جسارت و شهامت راه و طریق درست زیستن را بیاموزیم، با پشتوانه ی این نیرو، توان بیشتری پیدا می کنیم، وقت آن است که کار بهبود روابط با دیگران را از طریق قدم هشتم ادامه دهیم
عنوان سؤالات قدم هفت:
1ـ «با فروتنی از خدا خواستیم» برای من چه مفهومی دارد؟
2ـ در مورد از بین رفتن کمبودهایم چه ترسهایی دارم، ترسهای خود را فهرست کنید.
3ـ کمبودهای اخلاقی من کداماند؟
4ـ «با فروتنی خواستن» با «آمادگی کامل داشتن» چه فرقی میکند؟
5ـ چهگونه این که خجالت میکشم نواقصم را مطرح کنم، مرا در هموابستگی نگه میدارد؟
6ـ فروتنی برای من چه معنایی دارد؟
7ـ با فروتنی درخواست کردن چهگونه است؟
8ـ وقتی قدم هفت را کار میکنم چهگونه پذیرشم بیشتر میشود؟
9ـ در چه راههایی قدم هفت مرا در بهبودیم یاری میرساند؟
10ـ وقتی قدم هفت را کار میکنم چهگونه میتوانم خواست خودم را رها کنم؟
11ـ اینکه «خدا همه چیز را دربارهی من میداند و مرا همینطور که هستم دوست دارد و میخواهد» در این قدم چهگونه به من کمک میکند؟
قدم ششم هم وابستگان (کدا)
ما آمادگی کامل پیدا کردیم که خداوند کلیه ی نواقص شخصیتی ما را برطرف کند.
کاملاً آماده:
یادآور می شویم که «آمادگی کامل» به مفهوم به طور کامل حاضر و آماده بودن می باشد.
کامل کردن قدم پنجم بخش عمده ای از این آمادی سازی می باشد.
این عبارت را به طور دقیق تری بررسی کردیم و دریافتیم که می توانیم آن را در زندگی روزانه خود به کار گیریم.
این پاسخ به ذهن ما می رسد که تمام نواقص شخصیتی ما، به طریقی حاصل لجاجت و خودسری خودمان بوده است.
آنها ابزارهای ماندگار از گذشته ی ما هستند، در حالی که به نظر خودمان می رسید، فکر می کردیم این ابزارها سعادت و آرامش ما را فراهم خواهند کرد، اما غیر از این شد، فکر کردیم این ابزارها دیگر کافی نخواهند بود، به دنبال راه بهتری بودیم تا بیماری خود را به آرزویش برسانیم.
ما طالب زندگی هستیم، می خواهیم زندگی کنیم، نه این که صرفاً زندگی را سپری کنیم.
برای این کار به یک سابقه ی خوب نیازمندیم.
واقعیت این است که با این نواقص امکان درست زندگی کردن را نداریم. از خداوند تقاضا می کنیم تا تمام نقص های شخصیتی ما را برطرف سازد.
توصیه شده است که به این نواقص به عنوان یک پوسته ی محافظتی که آن را رشد داده ایم بنگریم. وابسته بودن به آنها به اندازه ای که یک خرچنگ پوسته ی خود را حفظ می کند، یا یک پروانه به لبه ی پیله ی خود می چسبد در این نقطه از بهبودی، نقص های شخصیتی اصلا حمایت مان نمی کنند.
آنها بارهای اضافی هستند که ما را به پستی و حقارت می کشانند. اغلب، قدرت دارند تا ما را نسبت به استعدادمان نابینا سازند
گزیده ای از یادداشت ها، در قدم ششم.
قدم ششم از ما میخواهد تا عملکردهای مثبتی را نسبت به تغییر نقص های شخصیتی که در قدم پنجم پیدا نمودیم، آغاز کنیم. این بخشی از فرآیند مهم پاکسازی مان می باشد.
اکنون باید اعتقاد واطمینانی را که با به کارگیری قدم دوم و سوم توسعه داده ایم، مورد استفاده قرار دهیم و بیش تر آنها را عملی کنیم. در انجام این کار، تصمیم می گیریم که اراده و زندگی مان را به خداوند واگذار کنیم و با مشوق بودن و آماده شدن برای این که خداوند تمام نقص های موجود و شخصیتی ما را برطرف می کند، یک گام فراتر می رود.
نقص های شخصیتی اگر چه، مخرب هستند، ولی ممکن است به خوبی به ما کمک کنند.
با بررسی طرح مرحله چهارم، نتایج وحشتناک در اختیار داشتن این نقص ها را مشاهده می کنیم.
ما حق انتخاب اندکی داریم اما اجازه می دهیم که این نقص های شخصیتی برطرف شوند.
آمادگی و اشتیاق خود را برای تکمیل قدم ششم مورد ارزیابی قرار می دهیم. آیا برای ارتباط با خداوند، خودمان و سایرین، به رفتارهای مربوط به وابستگی خودمان تکیه می کنیم؟
آیا مبارز بودن در زندگی مان را می پذیریم؟
بسیاری از ما می پرسیم: «آیا مجبورم آدم خوبی باشم؟»
آیا باید یک برنامه بهبودی خوب را به کار بگیرم؟
چگونه از خودم حمایت کنم؟
چه کاری انجام خواهم داد؟
گاهی اوقات می آموزیم که کمال گرایی در زندگی، دست نیافتنی است واین یک ویژگی می باشد که توسط گذشته ی مربوط به دوران بیماری ما هدایت می شود.
در عوض در هر مرحله ای از زندگی که هستیم با پستی ها و بلندی های آن باید برای پیشرفت خودمان ارزش قائل شویم.
اجتناب کردن از «پیشرفت» و «کوش کردن» با وجود نادیده گرفتن یا پنهان کردن ترس و عدم اشتیاق برای پیش برد اهداف، اهمیت دارد. در نظر گرفتن آمادگی و علاقه به کارکرد این قدم برای برخی از ما هراس انگیز می باشد، زیرا نمی دانیم چگونه و به چه طریقی سالم رفتار کنیم.
برخی از ما در برابر قول دادن به خودمان، مقاوم می شویم یا می ترسیم که قدرت و اختیارمان را از دست بدهیم.
از یک جهت یا جهت دیگر، نقص های شخصیتی موجود در خود را انکار می کنیم، تا احساس قدرت را برای مان ایجاد کنند، اشتباهی که وجود دارد.
این که از یک فرد خودشیفته مقتدر یا خود کم بین و ضعیف، به انسان متعادل سالم تری تبدیل شویم و در این راستا به کمک قدرت برترمان نیازمندیم.
تنها قدرت برترمان می تواند نقص های شخصیتی را که حمایت کننده و محافظ رفتارهای ناسالم و قدرت کاذب را برایمان ایجاد نموده است، برطرف کند.
در بررسی آمادگی و تمایل برای تکمیل کردن این قدم، بار دیگر با در میان گذاشتن افکار و احساساتمان با راهنمایان و دوستان بهبودی در کودا را مفید می یابیم.
بالاتر از همه با دعا و تمرکز، کمک و راهنمایی قدرت برترمان را تقاضا می کنیم.
دوباره به خاطر می آوریم که شجاعت، ناشی از عدم حضور ترس نیست بلکه اشتیاق برای روبرو شدن با آن می باشد.
تنها از طریق قدرت خداوند است که به پیشرفت حقیقی و چشم گیری دست خواهیم یافت، بیش تر اوقات، شجاعانه تمایل به رهایی داریم به همراهش می تواند فقط اندکی فروتنی، در پی از قدرت شفادهندگی خداوند را به رویمان بگشاید.
آمادگی و علاقه، نگرش های کلیدی در متحول شدن نواقص شخصیتی ما می باشند.
تجربه ی ما نشان داده است که بسیاری از نقص ها پس از چند بار شرکت در جلسات، توسط خداوند بدون تلاش و کوشش ما برطرف می شوند.
برخی از آنها مستلزم توجه و تلاش آگاهانه و بیش تر ما و با انرژی گرفتن از خداوند برطرف می شوند.
حمایت گران ما خداوند و راهنما و اعضای انجمن ما می باشند.
برخی از نقص ها پیچیده اند و مستلزم راهنمایی بیش تر از یک مجموعه متخصص می باشند
عنوان سؤالات قدم شش.
1ـ چهگونه «کاملاً آماده» میشوم؟
2ـ چهگونه اعتماد من به نیروی برتر میتواند به آمادگی من کمک کند؟
3ـ چه موقع نواقص شخصیتی از بین میرود، آیا این نواقص شخصیتی از بین میرود؟ این نواقص چهگونه برطرف میشود؟
4ـ نواقص شخصیتی ما را به چه سمتی میبرند؟
5ـ «نواقص شخصیتی» کداماند، نواقص شخصیتی من کدام است؟
6ـ آیا عبارت «نواقص شخصیتی» در من یک احساس مقاومت ایجاد میکند، چرا؟
7ـ چهطور میتوانم نواقص شخصیتیام را بپذیرم و مقاومت کنم؟
8ـ چهگونه میتوانم حس کنم کاملاً آماده هستم؟
9ـ چه چیزی موجب میشود نواقصام را توجیه کنم یا آنهارا کوچک بشمارم؟
10ـ قدمها در پذیرش نواقصم چه کمکی به من میکنند؟
11ـ از نگهداشتن یک نقص شخصیتی خاص چه چیزی بهدست میآورم؟
12ـ چرا قدم شش یک پل تعیین کننده بین قدمهای پنجم و هفتم است؟
قدم پنجم هموابستگان (کدا)
ما چگونگی دقیق خطاهایمان را به خداوند به خود و یک انسان دیگر اقرار کردیم.
به خداوند، خودمان و یک انسان دیگر اقرار کردیم، به توصیه دوستان در کودا که قبلاً این قدم را به کار گرفته اند، تصمیم گرفتیم تا با قدرت برترمان که به بدترین طریقه ی ممکن از آن می ترسیدیم مواجه می شویم.
آیا خود را با این کار به مخاطره می اندازیم؟
با اعتراف کردن به خداوند در ابتدا، به خودمان یادآوری می کنیم که عامل اولیه در بهبودی ما معنوی می باشد.
چون خداوند به اعمال ما مطلع است، با تشویق سایر اعضا کودا به قدم پنجم می پیوندیم و سرانجام وزنه ی حیاتی از روی آن چه را که در درون مان محصور کرده ایم بلند می کنیم.
تایید کردن خود در این مرحله وسیله ای برای پذیرش خود می باشد
گزیده ای از یادداشت ها، در قدم پنجم
در قدم چهارم با آگاهی از خودمان رفتار مربوط به وابستگی و بیماریمان فرآیند پاکسازی را آغاز می کنیم، توجه می کنیم به جنبه هیای از زندگی مان که نمی توانستیم به آنها بنگریم دیدن و درک آنها را انکار می کردیم، چرا که تمایلی به دیدنشان نشان نمی دادیم. فرآیند پاک سازی را در قدم پنجم ادامه می دهیم.
مسئول بودن روی عواطف و اعمال خود، پذیرش اعتیاد و رفتارمان در قبال قدرت برتر خودمان و فرد دیگر، برای بهبودی مان حیاتی است. برنامه ی معنوی ما بدون پذیرش مسئولیت اعمال گذشته و حال خود کامل نیست. بسیاری از ما با به کار گرفتن این قدم، عواطف شدیدی را تجربه می کنیم.
برخی از ما می ترسیم تا خطاهای خودمان را نزد فرد دیگر بازگو کنیم.
معتقدیم که رازهایمان فاش خواهد شد، هیچ کسی این قدر بد نیست که آبرویش برود.
برخی از ما از این که مورد انتقاد واقع شویم مورد قضاوت قرار گیریم یا از آن چه انجام می دهیم و شرمنده شویم می هراسیم.
برخی می خواهیم از خطاهای خود حمایت کنیم یا برای کاهش مسئولیت خود، دیگران را مقصر بدانیم.
برخی با در میان گذاشتن آن از این که چه احساسی در مورد خودمان داریم، می ترسیم.
این ترس در تکمیل قدم پنجم برای اولین بار، طبیعی می باشد.
گرچه احساسات و ترس قوی در مورد دستیابی به این قدم داریم، چون ما سخت ترین قدم که قدم چهارم می باشد را گذراندیم، اما بسیاری از ما در میابیم که با در میان گذاشتن توانایی ها و ضعف هایمان با خداوند و یک فرد دیگر، پذیرش، انسانیت و مهربانی تازه ای را برای خود و مسئولیت پذیری را تجربه می کنیم، در می یابیم که که اختصاص دادن زمان و تفکر برای یافتن شخص مطمئن و خوبی که با وی قدم پنجم را تکمیل کنیم مفید است.
آیا شخصی وجود دارد که با وی احساس امنیت بکنیم و رازهایمان را با او در میان گذاریم؟
آیا فردی وجود دارد که به وی اعتماد کنیم، تا از اطمینان ما سوء استفاده نشود و ناشناسی ما حفظ شود؟
بسیاری از ما قدم پنجم را با راهنمایمان کامل نمودیم.
برخی از ما این قدم را با روحانیون، یک مشاور معنوی یا یک روانشناس در میان گذاشتیم.
در هر صورت، تکمیل قدم پنجم با فردی که خارج از خانواده مان وجود دارد، فردی که واقعی، دوست داشتنی مراقبت کنند ودلسوز است مهم می باشد.
به دنبال فردی هستیم که با بیماری وابستگی و فرآیند بهبودی برنامه آشنا باشد.
قدم پنجم را با شخصی که برگزیده ایم، کار می کنیم باید به خاطر داشته باشیم که به قدرت برترمان اجازه بدهیم تا بر تاریکی ما نور معنوی بیاندازد، باید دقیق و صادق باشیم.
امتناع کردن از این قدم دیدگاه و رفتارهای گذشته ی ما را زنده نگه می دارد تا این که دوباره ما را برده ی خود سازند.
با در میان گذاشتن گذشته ی مان با خداوند، خودمان و یک فرد دیگر، در می یابیم که خداوند همیشه آنچه را که پنهان کرده ایم یا قادر به دیدن آن نیستیم را می داند.
می آموزیم که خداوند هرگز ما را به خاطر کرده ی مان طرد و ترک نکرد، اما ما خودمان را ترک و منزوی می کردیم.
با تکمیل قدم پنجم، اغلب آگاهی عمیق تر و جنبه سالم تری را برای غیر قابل کنترل بودن زندگی و عجزمان به دست می آوریم.
بسیاری از ما احساس خوب، آرامش و رهایی معنوی و عاطفی تازه ای را (اسارت در گذشته) تجربه می کنیم.
این طریق رهایی برای برخی از فوری بوده است و برای برخی دیگر با ادامه دادن سفر بهبودی یک بیداری و آزادی تدریجی می باشد.
قدردانی عمیق تری را از کمک خداوند و فرایند بهبودی احساس می کنیم.
در یک بازتاب حقیقی، از کمبودهایمان آگاه می شویم و در می یابیم که تنها از طریق معجزه خداوند به این جا رسیده ایم.
دیگر نسبت به این که تنها از طریق معجزه خداوند به این جا رسیده ایم.
دیگر نسبت به این که چه کسی هستیم یا چه کاری انجام می دهیم بی توجه نیستیم؛ روشن بینی همیشه موجب مسئولیت می شود.
باید تلاش کنیم که با کمک قدرت برترمان افکار و رفتارهای مربوط به گذشته را تغییر دهیم.
به خاطر بسپاریم که این قدم درمان فوری برای مشکلات حال و گذشته یمان نیست.
باید با تقویت کردن اشتیاق و تمایل مان از طریق به کارگیری قدم ششم، سفر بهبودی و فرآیند روزانه ی و تزکیه خود را ادامه دهیم
عنوان سئوالات قدم پنجم:
جواب دادن به این پرسشها به شما در کارکرد قدم پنجم کمک میکند.
1ـ آیا کارکرد قدم پنجم برای من سخت است، چرا؟
2ـ چهگونه میتوانم از ترس، قضاوت شدن و خجول و شرمنده شدن رها شوم؟
3ـ «اقرار میکنیم» برای من به چه معنایی است؟
4ـ «چهگونگی دقیق خطاهایمان» برای من چه مفهومی دارد؟
5ـ در قدم پنجم را «برای خدا، خودم و انسانی دیگر میخوانم» یعنی چه؟
6ـ چرا اقرار خصوصی اشتباهاتم، در روند دعا و مراقبههایم برای من مهم است؟
7ـ چهگونه میتوانم از موضعگیری و دفاع خودم رها شوم و حقیقت را بگویم؟
8ـ چهگونه حضور نیروی برترم را به قدم پنجم میآورم؟
9ـ در قدم پنجم چهگونه میتوانم به شخص دیگری اعتماد کنم؟
10ـ چه حد و مرزی برای کارکرد قدم پنجم تعیین میکنم، چه حد و مرزهایی برای دریافت قدم پنجم کسی تعیین میکنم؟
11ـ موقع کارکرد قدم پنجم، وقتی شخصی از مسیر درست ترازنامه خودش دور میشود و شروع میکند به گرفتن تراز دیگری چه میکنم؟
قدم چهارم هم وابستگان (کدا)
ما یک ترازنامه ی اخلاقی بی باکانه و جستجوگرانه از خود تهیه کردیم.
بی باکانه و جستجوگرانه:
دقیقا به این مفهوم است که به دقت جست و جو و بررسی کنیم تا چیزی را که گم شده یا پنهان شده است را بیابیم و بدانیم، یاد بگیریم شجاعانه به معنی شجاعت که به دلیری و تسخیر نشدنی تعریف شده دست می یابیم، اگر «جست و جو کردن» به معنی گشتن به دنبال چیزی که گمشده یا پنهان شده باشد، به حقیقت در شرف یک ماجراجویی خوب و هیجان انگیز برای کشف خود واقعی می باشیم.
اما کلمه ی «شجاعانه» حکایت دیگری است.
بسیاری از ما هنوز معتقدیم که دستیابی به این فرآیند بدون ترس امکان پذیر نیست.
مااز افرادی که احساسی مشابه ی احساس ما را دارند تجربه می گیریم، توسط آنان دلداری وتسکین داده می شویم، سپس در می یابیم که تنها نیستیم. ما این سفر را با دعا و کمک خداوند شروع کردیم. خداوندی که در طول این مسیر با مهربانی ما را راهنمایی می کند.
ترازنامه ی اخلاقی از خودمان
اولین بخش این قدم، نگرشی را تعریف نمود که با به کارگیری آن این قدم را با سازگاری و آرامش برداشتیم.
نگرشی که دقیق موشکافانه و بی باکانه بود.
دومین بخش قدم چهارم به ما تمرکز و جهت می دهد.
این ترازنامه شخصی مربوط به رفتار شخصی ما در بسیاری از دوران زندگی که به یاد می آوریم می باشد.
کلمه ی «اخلاقی» معنای زیادی دارد. در بین آنها کلماتی مثل صداقت، هدایت، درستی، روراستی وجود دارد.
پیام قدم چهار واضح است.
حسابرسی از خودمان باید صادقانه و درست باشد نه انتقادی و انتقام گیرانه و تحقیر آمیز. اگر قرار باشد که این حسابرسی کاملی باشد، لازم است که تمام بدهی ها و بستانکاری های خود را لیست کنیم.
یعنی یک تصویر دقیق درست و متعادلی از خودمان برداریم.
برای برخی یافتن نقاط خوب دشوارتر از مواجه شدن با کمبودها و نقص های خود می باشد.
اگر برای حسابرسی دیگران باشد، یا تأیید کردن ویژگی های مثبت خود، برداشتن این قدم ما را کمتر آزار می دهد.
این را بدانیم که ما به این انجمن آمده ایم تا مشکل خود را برطرف کنیم. این اعمال توسط خودمان درست می شود. ما مسئول کسی نیستیم. ابتدا هر احساس یا رنجشی دارید را لیست کنید. ما توسط راهنما و سایرین تشویق شده ایم که هر دو کار را انجام دهیم، زیرا هر یک از این ها جنبه ی مهمی از یک ترازنامه ی کامل می باشند
گزیده ای از یادداشت ها در قدم چهارم
تا کنون بر ایجاد رابطه و تجدید رابطه با خداوندی که او را شناخته ایم تأیید نمودیم.
در قدم چهارم، سفر معنوی و درونی بهبودی در رابطه با خودمان را آغاز می کنیم.
بسیاری از عقاید، مذاهب و فلاسفه از تزکیه ی روح به منظور تکامل معنوی صحبت و سفارش می کنند.
درست مثل این که آب را بجوشانیم تا ناخالصی های آن برای نوشیدن از بین برود. این فرآیند را انجام می دهیم تا از زندگی درست و کامل تری بهره ببریم.
بهتر است قادر باشیم تا خوبی های خود را از افکار و رفتار ناسالم جدا کنیم و قدردان آنها باشیم.
تزکیه ی ما از طریق به کار بردن قدم چهارم ارزیابی صادقانه و دقیقی انجام می شود.
برای ادامه دادن فرآیندها و برای این که انسانی شویم که خداوند از ما در نظر داشته است، به این قدم توجه می کنیم.
ممکن است قدم چهارم دشوار به نظر آید، زیرا اغلب باعث یادآوری خاطرات دردناک گذشته می باشد.
به خصوص خاطراتی با احساس رنج و شرمندگی و گناه تلاش می کنیم از انجام آنها شانه خالی کنیم.
با احساس این مسئله، قدم اول را دوره می کنیم.
عجز و ناتوانی و غیرقابل کنترل بودن را به یاد داریم.
در مورد قدرت و امیدی که در قدم دوم ارتباط با قدرت برترمان را تجربه می کردیم، تفکر می کنیم.
در قدم سوم آموخته ایم که ترس های خود را به خداوند بسپاریم. به منظور حمایت و امنیت، از راهنما و سایر افراد در کودا تجربه می گیریم.
می دانیم که تنها نیستیم. افراد زیادی قبل از ما این قدم ها را تجربه کرده اند؛ به خداوند تکیه می کنیم تا در این سفر دشوار ما را راهنمایی کند.
به یاد داریم که شجاعت ما برای تکمیل این قدم ناشی از عدم حضور ترس نیست. در هر قدم ترس با ما هم سفر است. مهم تمایل ما برای طی کردن این قدم می باشد.
برای درک توانایی ها و ضعف ها، بدهی ها و بستانکاری و نقص های درونی و این که چه کسی هستیم و در نتیجه ی بیماری مان چه کسی می شدیم!
سعی و تلاش می کنیم.
ما به دنبال درک و پذیرش هستیم نه شعله ور ساختن احساسات خود.
این قدم بخش بسیار مهمی از بهبودی ما می باشد. شکلی از یک جراحی عاطفی که مستلزم مهربانی و توجه است.
اشاره کردن به چگونگی کارکرد قدم چهارم کودا به منظور درک و بصیرت، جست و جو کردن حمایت، راهنمایی و تجربه ی راهنما و دوستان سالم را مفید می یابیم.
روش های متعددی برای تکمیل قدم چهارم در دسترس می باشد.
در بررسی زندگی گذشته و حال خود، لیستی از افرادی که در رفتارهای مربوط به رفتارمان متأثر شده اند تهیه می نماییم.
خداوند، خودمان، همسر، کودک، دوستان، اعضای خانواده و همکاران و افرادی که در فعالیت های گوناگون در کنار ما شرکت کرده اند را در لیست ذکر می کنیم.
اگرچه، ممکن است به یاد آوردن رفتارهای ناسالم دشوار باشد.
این رنجش ها در 5 زمینه خلاصه می شود که عبارت اند از:
عاطفی، جسمی، جنسی، روحی، معنوی
و رفتارمان می تواند شامل موارد زیر باشد:
دروغگویی بی مهری
کنترل تنبیه کردن
فرار کردن شرم ساری
توهین آمیز ناگوار و سخت
پرخاشگری توهین کننده
دلخوری گرفتاری
خشم مراقبت بیش از حد
انتقام گیری کنترل بیش از حد
قربانی کردن بیش از حد احساسی
تسلیم در برابر دیگران آزار دهنده
قضاوت ناتوانی
بی توجهی خجالت و شرمندگی
ترسو بودن تنفر از خود و دیگران
اگرچه لیست بالا کلی نیست و تنها ما آن را به عنوان شروع جست و جو ارائه داده ایم.
به منظور صادق و دقیق بودن، باید از خود بپرسم که آیا با خداوند، خودمان و با سایرین به این صورت رفتار کرده ایم؟
آیا بدرفتاری از ما سر زده است؟
آیا از آنها بیزار بودیم؟
با خداوند خودمان و سایرین از نظر عاطفی، جسمی، جنسی، روحی و معنوی، درگیر بوده ایم و به آنان خسارت وارد کرده ایم؟
به دلیل این که ممکن است توسط سایرین به بدرفتاری های خودمان با قضاوتشان واکنش نشان دهیم و به آنها پاسخ می دهیم. توجه کردن به برخی از رفتارهای مربوط به بیماری مان آسان است.
بعضی توانایی انجام دادن این کار را ندارند، تنها باعث حفظ و ادامه یافتن این نواقص رفتارها می شوند و اما بدانید که پنهان کردن آنها سبب نمی شود که مسئول تغییر دادن آنها نباشیم. برای اطلاع از این که چه احساساتی باعث رفتارهای مربوط به عود بیماری ما می شوند، برای تعیین نتایج رفتارهای ناسالم مربوط به بیماری مان، نسبت به اشخاص، خودمان، سایرین و روابط انسانی کمک می کند، در آخر به تعیین احساسات مان در مورد رفتارهای مربوط با بیماری مان را کمک می کند.
احساساتی که باعث این رفتارها و نتایج آن ها می شوند.
مثال ها وارد شده از چنین رفتارهای کلی می باشد.
ما در رفتارها و واکنش های مربوط به وابستگی چه خسارت هایی به خودمان زدیم.
احساساتی که باعث این رفتارها می شدند، برایمان مهم است. با شناسایی آنها خودمان را از گزندشان دور می کنیم.
شرمندگی در مورد عدم مسئولیت برای امور مالی؛ ترس از قضاوت در مورد من.
ترس و خشم در مورد مسئولیت مالی و کمک گرفتن و بی توجهی به مسئولیت های مالی من را از نظر اقتصادی و عاطفی به اشخاص دیگر وابسته می کند، کنترل کردن بهتر از آن است که از نظر اقتصادی مسئولیت من را به عهده بگیرند.
باقی ماندن در نقش یک کودک در رابطه یمان با فرد هم وابسته، نه یک فرد هم تراز با او، احساس در مورد رفتارها و نتایج آنها غمگینانه، شرمندگی، گناه کاری خواهد بود.
رفتارها و واکنش هایی مربوط به دلخوری ها، عصبانیت، تحقیر و طعنه آمیز بودن، بدرفتاری کردن های دیگران با من از نظر جنسی، لفظی و جسمی، عاطفی بدون کمک گرفتن یا برطرف شدن این رنجشها.
احساساتی که باعث این رفتارها می شوند، مثل ترس، خشم و شرمندگی در هنگام مواجه شدن با این مسائل که اگر ما به او بگوییم، من در کودا تحت درمان هستم، می ترسم که با من بدرفتاری کنند یا ترکم کنند.
ترس از این که به عنوان یک احمق یا «فرد بد و ناتوان» در خانواده لقب بگیرم، کمبود عشق و نزدیکی با بنده گان خدا، خطر درمورد این که کودکانم رازهای عاطفی من را متوجه شوند و تردم کنند.
رها کردن و بی توجهی به احساساتم در این مورد، اعمال خشم، ناخشنودی و تلخی با خود و دیگران برای پوشاندن صدمات، ترس و شرمندگی درباره ی بد رفتاری ها، برای دستیابی به احساس قدرت در برابر انسان های سوء استفاده گر، احساس حقارت، از این که یاد نگرفته ام به روش صحیح یا به صورت مستقیم روی پای خود بایستم.
احساسم در مورد رفتارها و نتایج آنها، در تنهایی، غمگین، شرمنده، ترسیده، خشمگین، ترس و وحشت از این که دیگران جلوی من بایستند، خشمگین بشوند یا ترکم کنند، رهایی و بی توجهی به احساسات خودم، به خود متکی نبودن، به خودم و رابطه ام بی توجهی کرده ام. دیگران را قادر ساختم به خشم خود در مورد من ادامه دهند. با سکوت آنها را کنترل کردم.
با تنبیه او، با قهر کردن، عدم صمیمیت با آنها را حفظ نمودم.
احساسم در مورد رفتارها و نتایج گرفته شده از آنها تنها، غمگین، ترسیده، شرمنده، گناه کار با پیش رفتن در این روش و کارکرد، در می یابیم که الگوهای مربوط به رفتارمان آشکار می شود.
بسیاری از اوقات، به طریق مشابه یا نامتعادل با افراد رفتار می کردیم، درست مثل وقتی که با یکی از والدین یا یک فرد مورد اطمینان دوران کودکی خود رفتار می کردیم.
اغلب نقش فرد دیگری را به این افراد می دادیم واین امر به ما اجازه ی دیدن نقش واقعی آنها را نمی داد.
نادانسته در روابط بزرگ سالی مان الگوهای مشابه یا ناسالم و سوء استفاده گری را ایجاد می کردیم.
گرچه این رفتارها را از دوران کودکی آموخته ایم، اما باید مسئول رفتارهای امروز خود باشیم.
به منظور بررسی کامل و درک ارتباط با خودمان و ایجاد تعادل در به کارگیری قدم چهارم باید توانایی ها، مهارت ها و رفتارهای مثبت خود را بررسی کنیم.
بازگشتن به نهاد کودک درون برای درک این هدف سودمند است. این کار را با هدف تهیه ی لیست جدیدی از این افراد و تعیین رفتارهای مثبت، سالم، مناسب و عاشقانه در روابط با یکدیگر انجام می دهیم.
افرادی را که رفتارهای مربوطه را تجربه نکرده اند، کمبودهای خود را به این لیست بیافزایند، افراد، توانایی ها، مهارت ها و رفتارهای مثبت در این روابط مفید است.
همچنین ممکن است ستونی را برای تعیین این که چه موقع نسبت به قبل سالم تر رفتار می کنیم را در نظر بگیریم تا پیشرفت مان را در این سفر بهبودی نشان دهد، تهیه کنیم.
تشخیص این رفتارها برای برخی از ما دشوار است.
سوال پرسیدن از راهنمایان، دوستان سالم، همسر و اعضای خانواده در مورد توانایی هایمان و رفتارهای مثبتی که جدیداً خردمندانه می باشد.
با روح و ذهنی باز، باید تلاش کنیم به آنچه که آنها می گویند گوش کنیم.
گاهی اوقات سرکوب شدن برایمان به جای شرمندیگ و ترس از گذشته آسان تر است.
درست مثل رومیزی که زیبایی یک میز اعلا از جنس چوب بلوط را می پوشاند، خجالت و ترس، توانایی مشاهده ی زیبایی های خدادادی، استعداد و خوبی هایمان را می پوشاند.
هنگامی که از نقطه ی بهتری به روابط تازه ی مان با خودمان می نگریم، در می یابیم که اصلاً افراد بدی نیستیم.
مفهوم شرم ساری که به عنوان یک کودک تحقیر شده در مورد خود آموخته ایم، صحیح نیست.
این روشی است که بسیاری از ما رفتارهای مربوط به بیماریمان را از طریق آن می آموزیم.
باید به خاطر داشته باشیم که از رفتارهای مثبت و توانایی های مان برای کاهش احساساتمان در مورد خسارت های مان استفاده نکنیم.
به منظور تغییر این رفتارها باید در برابر آنها و در برابر احساسمان مسئول باشیم.
امروز قربانی نیستیم، دیگر نمی توانیم افراد، مکان ها و چیزها را برای مشکلاتمان یا رفتارهای بیمارگونه مربوط به اعتیادمان، مقصر بدانیم. با جست و جوی رابطه با خودمان از طریق به کار بردن قدم چهارم متواضع تر می شویم.
این امر کمک می کند تا دریچه ای برای دیدن، پذیرفتن و دوست داشتن خودمان، آن طور که هستیم، بگشاییم. در این جایگاه انسانیت، آماده می شویم تا قدم پنجم را کار کنیم
عنوان سؤالات در قدم چهار:
این چک لیست به عنوان ابزاری برای کمک به خود ارزیابی تهیه شده است که به ویژه برای تازه واردینی که دارند با مفهوم هموابستگی آشنا میشوند مفید است، همچنین برای کسانی که در بهبودی هستند میخواهند مشخص کنند هنوز باید چه نواقص و صفتهایی را برطرف کرد نیز مفید است.
الگوهای انکار: هموابستهها.....
*- در شناسایی احساسات مشکل دارند.
*- احساساتشان را کم میکنند، تغییر میدهند یا انکار میکنند.
*- خودشان را طوری قبول دارند که باید متواضع باشند و خودشان را وقف دیگران کنند.
الگوی عزت نفس پایین: هموابستهها.....
*- در تصمیمگیری مشکل دارند.
*- افکار و الفاظ و رفتارهای خود را با سختگیری قضاوت میکنند.
*- گویی هرگز به قدر کافی خوب نبودهاند.
*- خجالت میکشند هدیه بگیرند یا از آنها تقدیر و قدردانی شود.
*- نمیتوانند خواسته و نیاز خود را از دیگران بخواهند.
*- خودشان را با ارزش و دوست داشتنی نمیدانند.
الگوهای تسلیم شدن و سلطهپذیری : هموابستهها ..............
*- برای دوری از طرد شدن و یا ناراحت نکردن دیگران از ارزشهای خود میگذرند.
*- نسبت به احساسات دیگران خیلی احساسی هستند و آن احساس را مال خود میدانند (در آن غرق میشوند)
*- بینهایت وفادار هستند و بیش از حد در یک وضعیت مخرب باقی میمانند.
*- ارزش زیادی برای نظرات دیگران قائل هستند و میترسند احساسات یا دیدگاه متفاوتی را بیان کنند.
*- علاقه و سرگرمیهای خود را به دلیل خواست دیگران کنار میگذارند.
*- سکس را به عنوان جانشین عشق میدانند.
الگوهای کنترل : هموابستهها ..............
*- بر این باورند که اکثر مردم نمیتوانند از خودشان مراقبت کنند.
*- تلاش میکنند دیگران را متقاعد کنند مانند آنها فکر کنند و حس کنند.
*- وقتی دیگران کمک آنها را رد میکنند ناراحت و رنجیده میشوند.
*- بدون این که از آنها خواسته شود به راحتی نصیحت میکنند و راهنمایی میدهند.
*- برای کسانی که به آنها علاقه دارند یا نگرانشان هستند ولخرجی میکنند.
*- از سکس استفاده میکنند تا تأیید و پذیرش بگیرند.
*- برای برقراری ارتباط، دوست دارند دیگران به آنها نیاز داشته باشند.
انجام یک قدم پنجم موفق:
کارکرد یک قدم پنجم موفق یک فرایند ساده است، ما به راحتی آن را انجام میدهیم. شاید قبل از شنیدن اینکه به حد و مرزهایی نیز نیاز داشته باشیم، مثلاً: میتوانیم:
*- قطع وابستگی و هموابستگی را تمرین میکنیم.
*- تمرکز خود را روی ترازنامهی شخصیمان قرار میدهیم.
*- به اینکه شخص دیگری چهگونه و کجا این قدم را انجام میدهد احترام میگذاریم.
*- بدون بحث و قضاوت و غیبت و فرضیهپردازی به حرفها و پیشنهادها گوش میدهیم.
*- میپذیریم در فقط برای امروز زندگی کنیم و شخص مورد نظر کجا است؟
*- وقت و زمان زیادی را بدون وقفه برای انجام آن درنظر میگیریم.
*- دعا برای اینکه واقعیتهای روحانی انجام شدهی قدمهای قبلی و این قدم در قبل و بعداز قدم پنجم بیشتر شود، بسیار مفید و موثر است، موقع صحبت و یا شنیدن قدم پنج، خود و کسی دیگر نیرویبرتر را در نظر میآوریم و میدانیم که هرچه نیاز داریم برای ما او مهیا و فراهم میکند.
قدم سوم هم وابستگان (کدا)
ما تصمیم گرفتیم که اراده و زندگیمان را به خداوند بدان گونه که او را درک می کردیم، بسپاریم
یک تصمیم گیری:
ناتوانی بر عدم کنترل رفتارهای بی اختیاری را که مدت ها انجام می داده ایم را پذیرفته ایم، عجز و ناتوانی در مقابل آن را در قدم اول کار کرده ایم، به باور رسیده ایم که یک قدرت برتر می تواند به درد ما تسکین دهد.
فلسفه ی ایجاد قدم سوم به راحتی برایمان آشکار می شود.
اگر باور کردیم که ناتوان و عاجزیم و یک قدرت برتر می تواند ما را کمک و دگرگون سازد.
چرا آن را نپذیریم؟
چرا هنگام عدم موفقیت در کارهایمان، فرصتی به خدا نمی دهیم؟
علاوه بر این، به جز بدبختی چه چیزی برای از دست دادن داریم؟
اراده و زندگیمان، توهم و ایده های پوچ قدیمی، مثل اراده و قدرت شخصی!
آنها هنوز هم آمادگی دارند تا ما را به دنیای درد و رنج کافی باز گردانند و گرفتارمان کنند، آنها بار دیگر آمادگی دارند تا در ما توهم اراده و قدرت فردی ایجاد کنند که در زندگی و بهبودی خود و سایرین در نقش خداوند ظاهر شویم. گاهی اوقات ترس ها و تردیدهای قدیمی با تفکر تازه ی ما و اصول برنامه مخالفت می کنند.
باور می کنیم که این برنامه برای سایرین به کار گرفته شده است اما ما متفاوت هستیم.
به درد ما نمی خورد، با از دست دادن امیدواری توانایی مان را برای تغییر و تحول مورد نظر بیماری مان را زیر سوال می بریم.
تصمیم گیری در این برنامه باعث می شود تأیید کنیم که این برنامه بیهود نیست، بلکه کار درستی است که در یک زمان روحانی و معنوی خوشایند انجام می دهیم.
سپس می بینیم این برنامه فرصت زندگی کردن به عنوان یک انسان کامل را به ما نشان می دهد.
اگر این برنامه را می خواهیم باید تمایل داشته باشیم پیش برویم حتی اگر این به مفهوم درخواست کمک از خداوند بیش از یک بار باشد
گزیده ای از یادداشت ها، در قدم سوم:
در این قدم توسعه و تقویت رابطه با خدا را ادامه می دهیم.
پس از خواندن متن این قدم و آنچه که برای انجام دادنش توصیه می کند باز می ایستیم. به آگاهی و احساساتمان در مورد تصمیم گرفتن می اندیشیم. این قدم، قدم تفکر و تصمیم گیری است و سیر و سلوکی می باشد که ما در ذهن خود انجام می دهیم.
از ما خواسته شده است که از خود و سایرین رها شویم.
برای اولین بار تصمیم می گیریم، به آزادی از قید و بندهایی است که به گردن بسته ایم نیاز داریم. می توانیم برای مراقبت از تمام چیزهای ارزشمند، رازهایمان، داشته های مهم، به خداوند اطمینان کنیم.
اطمینان کردن برای بسیاری از ما آسان نیست.
سال ها اعتقاد و امید خود را بر دیگران و خودمان معطوف نمودیم. بسیار سخت است ما عادت داریم برای فراهم کردن آرامش، شادی و سعادت به هر چیزی جزء خداوند تکیه کنیم. هر چه را که به کسی سپردیم نتوانستیم آن را پس بگیریم. با ما هر آنچه خواستند انجام دادند، در عین بی وفایی و خیانتشان وفا دارانه به پایشان ایستادیم در نهایت با دلی شکسته، ایمان از دست رفته در لاک خودمان خزیدیم. اکنون در برنامه از ما می خواهند همه چیزمان را به دست خدا بسپاریم. به ما گفتند که نترس هر چیزی که به خداوند می سپاری، می توانی هر وقت که دلت خواست آن را باز پس بگیری، ترس در این تغییر و رشد باعث رکود ما در اثر ترس از اعمالی که در گذشته با ما شده می باشد.
تغییر دادن و کنترل کردن این و آن و فرار کردن از سختی ها و مسائل مجهول، یکی از خصلت های بیماری وابستگی می باشد. این فکر مستلزم زمان زیادی است.
انرژی و کمک از راهنما و اعضای قدیمی می باشد. می دانیم که خود را تسلیم نموده ایم، سلامتی عقل هم نداریم و بهتر می بینیم که قدرت اراده یمان را به دیگری بسپاریم، کسی که به ما خیانت نکند. هر وقت هم خواستیم امانت مان را پس بدهد. برخی از ما دعا و عبادت می کنیم و به کمک خدا امید داریم.
اما تا زمانی که از وابستگی ها رها نشویم، ترس های ما ادامه دار است. در هر موردی یا هر تصمیم گیری فکری، ابتدا ترس در ما فعال می شود. در این قدم هم ترس خود را در اشکال گوناگون نمایان می کند. خود درگیری در این قدم به خوبی نمایان است. در هر صورت ما باید از این مرحله خارج شویم.
با به کار بردن قدم یک و دو در می یابیم که کنترل و فرار از مسئولیت ها دیگر موثر نیست و دیگران مسئول شادی و بهبودی ما نیستند.
در می یابیم که چگونه، خداوند حاضر است در زندگی ما دخالت کند و ما را در مسیر بهبودی و مسائل دشوار زندگیمان یاری رساند. با تکیه دادن به قدرت و اراده ی خداوند دست از اراده و قدرت پوشالی خود و دیگران بر می داریم. این کار یک باره اتفاق نمی افتد. به مرور انجام خواهد شد. با این که تکیه کردن به سایرین زودگذر است، ولی نتیجه ی آن دردناک و تحقیر آمیز خواهد بود و در نهایت خواسته ی ما انجام نخواهد شد.
ما از قدرت برترمان به درک و مفهوم بهتر و جدیدتری دست یافته ایم. می دانیم او مورد اطمینان و اعتماد است، دوستان با تجربه ی خود وجود آن را در مشارکت هاشان ابراز می کنند. آنان پیشنهاد می کنند بهتر است هرچه زودتر با روشن بینی و آزادی تصمیم بگیریم. این حق مسلم ماست تا زمانی که قلب و فکر خود را به خداوند معطوف نکنیم در اسارت افکار، احساسات و رفتارهای بیمارگونه خود می باشیم.
با این تصمیم گیری، به خداوند اجازه می دهیم تا از ما و سایرین در زندگیمان مراقبت کند، با وجود آن که در هر مرحله ی این تصمیم گیری وحشت بیش تری به سراغمان می آید.
اگر خداوند آنچه را که فکر می کنیم برایمان بهترین است انجام ندهد چه؟
اگر روند زندگی و چیزها آن طور که می خواهیم پیش نروند چه؟
اگر آنها تغییر نکنند چه؟
اگر سایرین با متحول شدن ما در بهبودی دوست مان نداشته باشند چه روی می دهد؟
ترسمان به عنوان یک بیماری قابل فهم و درک شده است. این ترس زیربنای نیاز شدید بیماری ما را به کنترل کردن شرایط و فرار از خودمان تشویق می کند.
این ترسها به خاطر رها شدن ما از زیر بار کنترل ظاهر می شوند و از نظر عاطفی در یک شرایط بد روحی قرار می گیریم.
هنگام مواجه شدن با این ترسها در یک چند راهی قرار می گیریم:
آیا در زندگی خود به خداوند می توانم اعتماد کنم؟
آیا اراده و زندگی خود را به او بسپاریم هر وقت خواستم آن را به من بر می گرداند؟
به یاد داریم که از ما خواسته شده است که تنها یک تصمیم بگیریم. خواسته اند که اطمینان به خدا را تجربه کنیم.
توانایی ما برای اطمینان کردن به یک طریق سالم و درست، بیش تر از آن که خوشایند باشد ما را نگران می کند. مثل راننده ای که فرمان ماشین خود را به دست کس دیگری سپرده است، چرا که، می ترسد به مشاین و داشته اش صدمه بزند. این ترس ما متاثر از وابستگی های ما در زندگی است.
توقع نداریم که بدون ترس و تردید این تصمیم را بگیریم.
برای اینکه به ترسها فائق آییم از خداوند می خواهیم تا شجاعت و قدرت انجامش را در وجودمان قرار دهد. در این قدم ما تجربه و درک راهنما و دوستان هم دردمان را بررسی می کنیم. برخی از ما زمان و مکان ویژه ای را برای برداشتن این قدم تأمین می کنیم.
در هر صورت هنگامی که آماده باشیم این دعا ما را کمک می کند
عنوان سؤالات قدم سوّم:
این پرسشها در کارکرد قدم سه به شما کمک میکند؟
1ـ «تصمیمگیری» برای من به چه معنایی دارد و کاربردی است؟
2ـ چهگونه میفهمم چه وقتی نیاز به رها کردن دارم، چهطور رها کنم؟
3ـ «پروردگاری که خود درک کردیم» برای من به چه معنایی دارد و فهمی است؟
4ـ آیا من آمادهی رها کردن هستم و میگذارم خداوند اختیار زندگیام را در دست خود گیرد؟
5ـ «مراقبت خداوند» برای من به چه معنایی است؟
6ـ «سپردن» برای من چه معنی دارد؟
7ـ نتایج رها کردن چهطور به ما کمک میکند این قدم را بهتر کار کنیم؟
8ـ چهگونه میتوانم به ارادهی خداوند نزدیک شوم، نیروی برترم چهگونه و از چهطریقی با من صحبت میکند؟
9ـ جملهی «اراده و زندگیام» یعنی چه؟
10ـ اگر نمیتوانم به خودم اعتراف کنم، چهگونه میتوانم به نیروی برترم اعتماد کنم؟
11- چهطور اعتماد کردن را تمرین میکنم؟
قدم دوم هم وابستگان کدا
ما به این باور رسیدیم که یک قدرت مافوق می تواند سلامت عقل را به ما بازگرداند.
با شرکت در جلسات و گوش دادن به مشارکت افراد و این که از آرامش خاصی برخوردا هستند، به باور می رسیم.
توضیحات دیگران، در مورد رابطه با یک قدرت برتر را می شنویم. در می یابیم که افرادی که رابطه ی صادقانه و منظمی با این قدرت را دارند و آن را حفظ می کنند، افراد آرام و موفقی هستند. آنچه را که در جست و جویش هستیم، یعنی بهبودی را تجربه می کنیم، زیرا ما اعضاء یک برنامه ی دوازده قدیمی و دوازده سنتی هستیم، کشف و حس این قدرت به عهده ی هر یک از ما واگذار شده است. هر کس با درک و هوش خودش آن را کشف می کند، برای اولین بار در زندگی حق انتخاب پیدا می کنیم، این احساس صادقانه را در سر می پرورانیم که چیزی وجود دارد که می تواند، آنچه را که خودمان نمی توانیم پیدا کنیم، برایمان انجام دهد. برگرداندن سلامت عقل.
در این برنامه، با کمک دیگران (افراد قدیمی انجمن) روشن تر به جهان اطراف نگریستن است.
در قدم دوم یک حقیقت را خوب در می یابیم:
با رفتارهای خود باعث تخریب احساس و زندگی خودمان شده ایم، مهم نیست که این رفتارها چقدر خیرخواهانه باشد یا نه، باور کردیم که احمق بودیم، با خودمان بد کردیم، هنگامی که این رفتارها بی اختیار انجام می شد، همان طور هرگونه اعتقاد در مورد این که خودمان می توانیم آن را کنترل و درست کنیم، نیز احمقانه می باشد.
«تکرار یک عمل اشتباه و انتظار یک نتیجه ی متفاوت، دیوانگی است»
گاهی اوقات صادق بودن با خودمان دردناک تر از صداقت با دیگران است. ولی پاداش این کار بسیار خوب و نتیجه بخش است.
هنگامی به این باور می رسیم که اعتماد و اطمینان ساده ی پیشنهاد شده در این قدم را بپذیریم. بذر انسانیت در ما جوانه می زند، اعتماد به نفس ایجاد شده با پذیرش ناتوانی و عجزمان در قدم یک، پرورش می یابد.
با تمایل به داشتن یک قدرت برتر مثبت و حقیقی، احساس آزادی و امیدواری را تجربه می کنیم و در این منطقه می باشد که باور و اعتقاد ما آشکار می شود
گزیده ای از یادداشت ها، در قدم دوم
در قدم یک، با تلاش برای ظاهر شدن در نقش خدا، نقص و عیب های خود را در می یابیم.
می آموزیم که چگونه به دیگران اجازه می دادیم تا خدای ما باشند. در می یابیم که باید به خودمان و افرادی که به آنها قدرت داده ایم کمک کنیم.
با این کار، آماده می شویم تا اعتقاد به یک قدرت برتر از خودمان را تقویت کنیم، قدرتی که بهبودی و سلامت عقل ما را باز می گرداند.
در قدم دوم، این عقیده را ایجاد و تقویت می کنیم.
برای آن دسته از ما که قدرت برتر را درک نمی کنیم یا نمی شناسیم، رابطه ی جدید و فوق العاده با راهنما و دوستان بهبودی را آغاز می کنیم. برای آنان که با یک قدرت برتر ارتباط داشته اند، این قدم کمک می کند تا زمینه های ضعف خود را با تمرین کردن، تقویت کنیم.
از طریق کارکرد در اولین قدم می آموزیم که به عنوان یک کودک اغلب برای کمک خداوند تسبیح و ذکر او را بر زبان جاری سازیم.
اما نسبت به پیام ها بی توجه بودیم یا ارتباط مان ضعیف و کم رنگ بود ولی با این حال دعاهای خود را به خاطر داریم، حس می کردیم ویژگی های این قدرت در زندگی ما اغلب غیر قابل دسترس بود، چود در سردرگمی و دلبستگی های کودکانه خود غرق بودیم.
اکنون به عنوان یک بزرگسال (با احساس کودک آسیب دیده) تلاش می کنیم آن شرایط را رها کنیم و خود را تنها در روابط، بزرگسالی که با روشن بینی به احساسات خود در این مرحله دست رد به پیشنهادها می زنیم.
خودمان متوجه هستیم و می دانیم که در این مرحله، لجبازی و مخالفت خاص کودکی را هنوز هم داریم. تصمیم می گیریم با اعتماد به راهنما و گروه راه جدیدی را هموار کنیم.
ما چیزی برای باختن نداریم!
نیایش با خدا را ادامه می دهیم، اما تا از رفتارمان و از افرادی که ذهن ما را مشغول کرده اند، خود را رها نکرده ایم، هیچ چیز تغییر پیدا نمی کند.
برای دست یافتن به آن، آرامش، امیدواری و احساس هویت و ارزشمندی را به خود هدیه می دهیم.
تا وقتی که بهبودی را در دیگران جست و جو می کنیم، احساس بی ارزشی و حقارتمان بیش تر می شود، زیرا فلسفه ی انسانیت به ما اجازه نمی دهد که قدرت برتر خودمان باشیم، یا این قدرت را به دیگران دهیم.
یادمان باشد که این کار امکان ندارد چرا که، اگر امکان داشت وضعیت ما چنین نبود.
ما در انجمن انتخاب های محدودی داریم و تمایل داشتن به انجام کاری تنها یکی از این انتخاب هاست که به ما آزادی، قدرت و آرامشی را می دهد که به شدت به آن نیاز داریم.
برخی از ما که به کودا آمده ایم قبلا یک خدای دوست داشتنی را باور داشتیم. ممکن بوده است در سختی های زندگی حضور عاشقانه ی خداوند را احساس نمی کردیم فکر می کردیم او ما را دوست ندارد، یا باور کرده بودیم که خداوند در مواقع حساس ما را رها کرده است.
گاهی اوقات شرمساری و احساس گناه در اثر رفتارهای گذشته باعث می شود که باور کنیم برای تضمین درخواست از عشق و حضور خداوند، به اندازه ی کافی خوب نیستیم.
برخی از ما برداشت اندکی از یک قدرت برتر داریم، یا تصویری از قدرت برتر نداریم، یا ممکن است برداشت خود از خداوند را به فراموشی سپرده باشیم یا رها کرده باشیم.
بررسی فصل اول و دوم کمک می کند تا مفهوم قدرت برتر را روشن سازیم. ویژگی های شخصیتی قدرت برترمان، در دوران کودکی ممکن است مشابه با اشخاص مورد اطمینان ما باشد.
گاهی اوقات ممکن است خداوند، برایمان مثل یک رهبر معنوی باشد، یکی از اعضای خانواده یا دوست قدیمی، یا یک فرد، ساختن تصورات و رویایی باشد، که برایمان آرامش بخش است، مفید است که لیستی از ویژگی های شخصیتی و ویژگی هایی که یک قدرت برتر باید داشته باشد که با آن ارتباط داریم یا مایل هستیم ارتباط داشته باشیم تهیه نماییم.
این امر به ما کمک می کند که تعیین کنیم که ویژگی های شخصیتی که از سوء استفاده کنندگان اولیه ی ما بوده است را ندارد.
برای درک بهتر این مفاهیم با سایر افرادی که در کودا هستند صحبت می کنیم و از تجربیات آنها بهره مند می گردیم.
برخی افراد طبیعت، جهان یا گروهی را به عنوان تصویر قدرت برترشان بر می گزینند.
بعضی اعتقاد به قدرت برتر و عقاید مذهبی را گزینش می کنند.
بعضی از نو با زیربنای درست آغاز می کنند و تصویر آن را تقویت و تمرین می کنند.
می آموزیم که آنها چگونه درست مانند ما تلاش می کردند و اغلب علی رغم تردیدها و ترسهایشان معجزات خداوند را در زندگی و رابطه ی خود با خداوند و سایرین را تجربه می کرده اند.
از تجربیات معنوی آنها و چگونگی تأثیر خداوند در زندگی هایشان حتی هنگام بی توجهی آنها به حضور خداوند از انرژی جاری در برنامه بهره مندند.
به ما می آموزند که چگونه زندگی یشان از طریق ایمان و مداخله ی الهی متحول گشته است و گاهی اوقات در رویارویی با شرایط بسیار سخت و تهدید آمیز زندگی توسط خداوند کمک و هدایت شده اند. اعتقاد و باور به یک قدرت برتر برای برخی از افراد دشوار است، زیرا این امر به مفهوم رهایی از ترس های توهم آمیز می باشد.
بعضی می ترسند که نترسند!
باور کردن در برنامه یعنی معتقد بودن و تمایل به این باور که قدرتی برتر از خودمان می تواند آنچه را که قادر نیستیم انجام دهیم را برایمان انجام دهد.
به یاد می آوریم که در قدم دوم تنها از ما خواسته شد که باور کنیم یا تمایل به باور داشته باشیم که قدرتی برتر از خودمان قادر است سلامت عقل را به ما بازگرداند.
لازم نیست که به خدای شخصی، مذهب یا مفهوم معنوی فرد دیگری معتقد باشیم.
قدرت برتر ما باید احساس خوب و مطمئنی نسبت به ما داشته باشد. قدرت برترمان باید یکی از گزینش ها و مفاهیمی باشد که آن را درک می کنیم.
با اعتقاد به این رابطه ی دوباره آغاز شده یا تازه ایجاد شده، آرامش و احساس امیدواری تازه ای را حس می کنیم.
دیگر لازم نیست که خود یا سایرین را کنترل کنیم یا از آنها فرار کنیم. در ابتدا به منظور به دست آوردن اقتدار و آرامش لازم برای حفظ بهبودی و سرزنده نگه داشتن خود در این رابطه، حرکت به جلو را آغاز می کنیم.
در قدم دوم، باور و اعتقاد تازه و پذیرش مسئولیت را تجربه می کنیم. خداوند قادر به هر کاری می باشد ولی به بعضی از کارها مداخله نمی کند به خصوص دست یافتن به بهبودی را به عهده ی خودمان قرار داده و تنها این خود ما هستیم که حرکت و نقش خود را ایفا می کنیم.
هر روز باید تلاش کنیم که رابطه ی خود با قدرت برترمان را از نو آغاز و تقویت کنیم، تجربیات، رشد و امیدواری تازه مستحکم شده ی خود را با سایر هم دردان در میان می گذاریم.
اکنون به کمک و باور یک قدرت برتر دوست داشتنی آماده شروع کردن قدم سوم هستیم
عنوان سؤالات قدم دو:
این پرسشها به شما در کارکرد قدم دو کمک میکند:
1ـ آیا من به این باور رسیدهام، به نیرویی به جز نیروی خودم نیاز دارم؟
2ـ چه چیزی مانع میشود که به نیروی برتر از خودم ایمان بیاورم؟
3ـ چهگونه میتوانم نیروی برترم را پیدا کنم؟
4ـ نیروی برتر من چه ویژگیهایی دارد، آنها چهگونه مرا حمایت میکنند؟
5ـ جملهی «به مرور ایمان میآوریم» برای من به چه معنا است؟
6ـ «نیروی برتر» برای من چه مفهومی دارد؟
7ـ جملهِی «سلامت عقل و روانی به ما باز میگردد» برای من چه معنایی دارد؟
8ـ امروز سلامت عقلی و روانی برایم به چه معنا است؟
9ـ قبل از این که وارد کُدا شوم تصویر و تصور من از نیرویبرتر چه بود؟
10ـ چهگونه عوارض کنترل وسواسگونهام خودش را در زندگیام نشان داد؟
11ـ در نتیجهی کارکرد قدم دو، چه رفتارهای جدیدی پیدا کردم، هنوز از چه چیزهایی رنج میبرم و میترسم؟
قدم یک هم وابستگان کدا
ما اقرار کردیم که در برابر وابستگی عاجز بودیم و زندگیمان غیر قابل اداره شده بود.
هر یک از ما تعاریف مختلفی از معنای عاجز ارائه می دهیم، از نظر ما عاجز به کسی گفته می شد که دست و پا ندارد و معلولی می باشد که توانایی انجام امور عادی زندگی را ندارد.
اکنون با آشنایی اصول دوازده قدم معنا و مفهوم عاجز، متفاوت با تصور ما است، هنگامی که روابط مان با خود و خداوند و دیگران تخریب شد، بسیاری از ما سخت تر تلاش می کردیم، تا برای خودمان یک وابستگی جدیدتری پیدا کنیم به شدت از اطلاعات اشتباهی که در طی زندگی جمع کرده بودیم به کار می گرفتیم. لجاجت ما اشکال و ابعاد مختلفی به خود گرفت؛ مغرور شدیم. خویشاوند و سرپرست دیگران می شویم، همرنگ جماعت بودیم.
سرکشی کردیم؛ مقصر شدیم.
به خود و دیگران آسیب رساندیم.
برخی از ما قبل از پذیرش عجز و ناتوانی خود، تا مرز جنون و مرگ پیش رفتیم، زمانی متقاعد شدیم که در مقابل کارهای نادرستی که انجام می دادیم به موفقیت دست نیافتیم.
توانایی خود و دیگران را در کمک و معالجه ناچیز و کوچک دیدیم، فهمیدیم که بیماریی داریم که غیرقابل درمان است، در نهایت دست به دامان مسائل خرافی شدیم، عده ای هم سعادت پیدا کردیم که از اصول دوازده قدم بهره مند شویم، عده ای از شدت درد و ناراحتی خودکشی کردیم، برخی هم در اثر فشارهای وارده مرتکب اعمالی شدیم، که تا آخر عمر در گوشه زندان ها زندگی می کنیم، عده ای در تیمارستان ها تحت نظر هستیم، احتمال دارد که هنگامی به کودا می رسیم که متوجه شده ایم زندگی مان غیرقابل کنترل شده بود. مهارت های خود و دیگران را در مورد کنترل اعمال مان را ناموفق دانستیم، در اولین جلسه ی انجمن رهایی مشکل خودمان را در سایرین دیدیم، عده ای پس از مدت کوتاهی که در یک دوره ی آشنایی به آنها باور پیدا کردیم، برخی معتقد شدیم در این برنامه هم کمک نمی شویم، شک داریم که شرکت کردن مفید و موثر باشد.
اگر بدانیم ما همگی قربانیان رفتارهای اجباری هستیم، زیرکانه، قدرتمند و مخرب هستند که هیچ وسیله ی معمولی قادر به برطرف نمودن آنها نیست.
اگر مقداری با خودمان صادق باشیم، متوجه می شویم زندگی ما کاملاً غیرقابل کنترل شده بود.
با اقرار کردن در اینجا است که افکار قدیمی ما فرو می پاشند و می پذیریم که ممکن است راه دیگری وجود داشته باشد که ما از آن مطلع نیستیم
گزیده ای از یادداشت ها، در قدم اول
تمام سفرها با قدم اول آغاز می شوند.
سفر بهبودی شخصی در کودا با اولین قدم کودا آغاز می شود، به منظور درک تخریب رفتارهای ناسالم خود، که همیشه در حال رشد بود، از ناتوانی و عدم کنترل مان در مورد کنترل کردن رفتارهای مان بود، باید در جست و جوی گذشته ی خود و چگونگی رسیدن به این نقطه باشیم.
ممکن بود با طلاق، جدایی، یا مرگ یک فرد دوست داشتنی، تخریب شده باشیم.
ممکن بود دست به خودکشی بزنیم، یا به سمت مواد مخدر و الکل و نیکوتین و اعتیادهای دیگر گرایش یابیم.
بسیاری از ما خسته و ناتوان، بیچاره و با دنیایی راز و رمز خواهان بهبودی بودیم، دست به هر کاری زدیم، هنگامی که تصمیم گرفتیم که تغییر کنیم، سفر بهبودی را با قدم یک آغاز نمودیم، معنی این قدم، تأیید و پذیرش، در عدم کنترل است.
این قدم به ما کمک می کند تا یک عمر تجربه، احساس و رفتارمان را تشخیص دهیم، تعیین کنیم که چگونه از خودمان، دیگران و شرایط و مسئولیت زندگی فرار می کردیم و با کنترل کردن سعی می کردیم یاد بگیریم که قدرت برتر خودمان شویم یا دیگران را در نقش قدرت برتر قرار دهیم.
در می یابیم که خداوند، حق کنترل کردن افراد دیگر را به ما نداده است، اما همه ی مشکلات در دنیا را به ما عطا نموده، به منظور بررسی این که چگونه خودمان و دیگران را کنترل می کردیم یا از آنها فرار می کردیم.
گذشته ی شخصی خود را جستجو و بررسی می کنیم.
سوالات زیر را از خود می پرسیم تا دریابیم که آیا آنها را در زندگی خود به کار گرفته ایم؟
1- چه بی توجهی و بدرفتاری را هنگام بزرگ شدن تجربه کرده ام؟
2- چه وابستگی هایی از زمان کودکی در من بود و هنوز ادامه دارد؟
3- کجا و چرا آموخته ام، هنگامی که مورد بی توجهی یا بدرفتاری واقع شدم، روی برگردانم و فرار کنم؟
4- در دوران کودکی ام چه کسی این رفتارها را به من آموزش یا نشان داده است، که احساساتم را بیان نکنم یا با کسی در میان نگذارم؟
5- در کجا آموخته ام که فرار از دیگران راحت تر از سر و کار داشتن با آنها می باشد؟
6- کجا آموخته ام که دیگران را برای ترس خودم کنترل کنم؟
7- چگونه آموخته ام که به اندازه کافی دوست داشتنی و خوب نبودم یا از دیگران بهتر نبوده ام؟
8- چه وقت، کجا و چگونه آموخته ام که افکار، عواطف و نیازهای خود را به خاطر دیگران انکار کنم، یا برعکس ادعا کنم که جهان دور من می گردد؟
(خود محوری های خود را تشخیص دهید)
9- چگونه متوجه شده ام که هرگز اسرارم را نزد خانواده ام بازگو نکنم؟
10- کجا آموخته ام که با بی توجهی وانکار با مسئله ی سوء استفاده ها رفتار کنم، که این رفتارها از نظر معنوی، عاطفی، جسمی، جنسی یا روحی مضر و گناه آلود است؟
11- آیا آموخته ام، که رفتارها و احساساتم را ابراز کنم، رفتارهایی که اغلب از سکوت تا پرخاشگری بیان شده اند؟
12- آیا آموخته ام، به دیگران اجازه دهم، احساسشان را نسبت به من بیان کنند، اگر این طرو بود چه احساسی داشتید؟
13- کجا و چگونه آموخته ام، که داشتن یک رابطه، من را کامل می کند؟
15- آیا این آموزش ها را از طریق سخنان و اعمال دیگران آموخته ام؟
16- اگر چنین است، از چه کسی آموخته ام؟
17- چگونه با رفتارهای ناسالم زندگی را سپری می کردم؟
18- این که با حس آزادی و رهایی یک زندگی سرزنده ای داشته باشم، آیا آموزشی داشته اید؟
19- احساس واقعی شما در مورد این سوالات چیست؟
با پاسخ دادن به این سوالات در می یابیم، چگونه عجز ما در دوران کودکی توسعه یافته است، اما دانستن این امر کافی نیست. باید غیرقابل کنترل بودن زندگی و رفتارهای مربوط به دوران بزرگسالی خود و بلایی که سر خود و دیگران آورده ایم را درک کنیم.
به منظور بررسی رفتار غیر قابل کنترل مربوط به دوران بزرگسالی، دوره کردن فصل اول و راهنمایی آن در مورد الگوهای انکار، عزت نفس کم، نداشتن انگیزه، اعتماد به نفس، کنترل و عدم رضایت ها مفید می باشند.
به طور ویژه الگوهایی را لیست کرده ایم که رفتارهای مربوط به دوران میانسالی و بزرگ سالی را نشان می دهند.
مهم است برای تغییر غیرقابل اداره بودن، با خودمان صادق باشیم.
با جست و جوی ضعف های زندگی دوران کودکی و غیرقابل کنترل بودن امور زندگی در میانسالی و بزرگ سالی، درک بیش تری در مورد شجره نامه ی شخصی خود را پیدا کنیم.
این کار ما، از مشکلاتمان کم تر و پذیرش ما را بیشتر می کند و بهتر قادریم که رفتارهای بزرگ سالی خود را درک کنیم.
بسیار مهم است که به یاد داشته باشیم، قدم اول برای مقصر دانستن خودمان یا سایرین، مورد استفاده قرار نمی گیرد.
در جست و جوی سرکوبی مخالفان نیستیم. با مقصر دانستن افراد، به طور بیمارگونه عمل می کنیم و در مقابل بیماری مان ناتوان می مانیم.
به جای مقصر دانستن، تلاش می کنیم تا از تجربیات دوران کودکی و بزرگسالی خود، که در رفتارهای ناسالم ریشه دارند را بررسی کنیم.
می پذیریم، چگونه عجز و ضعف و غیرقابل کنترل بودن در دوران کودکی ما رشد یافته است و به تدریج در رفتارها و روابط دوران نوجوانی و بزرگ سالی، خودشان را نشان داده اند.
می پذیریم هر قدر بیش تر دیگران و خودمان را کنترل کنیم و از آنها فرار کنیم، زندگی مان احمقانه تر می شود.
به جای مقصر دانستن خود و سایرین، مسئولیت احساساتمان را در مورد تجارب کودکی تا بزرگسالی و رفتار تدریجی و رو به رشد وابستگی دوران بزرگ سالی خود را کشف کنیم.
لیست کردن کمبودهایی که در زندگی کودکی و بزرگسالی تجربه نموده ایم مفید است.
از این کمبودها، درد و خشمی که مدتها با ما بوده است رها می شویم. با آزاد کردن این عواطف، افکارهایی را آزاد می کنیم که باعث رفتارهای مربوط به بیماری ما می شدند.
در می یابیم که رفتارهای مربوط به گذشته از قبیل کنترل و فرار از مسئولیت های زندگی باعث یأس ما می شدند.
برخی از ما، اولین قدم خود را با راهنمایان و دوستانی که در بهبودی هستند کار می کنیم.
تجارب، کمبودها و ناامیدی های گذشته را در میان می گذاریم.
با انجام این کار، ژرفای عاطفی، ضعف و غیرقابل کنترل بودن را اشکار می کنیم.
با انجام این کار، گذشته ی خود را می پذیریم، مثبت تر فکر می کنیم و به روش سالم تری با دوستان و با خودمان رفتار می کنیم.
با درک و پذیرش ناتوانی مربوط به وابستگی و غیرقابل کنترل بودن زندگی مان، دری برای راه حل های ممکن می گشاییم.
می پذیریم که تمام تلاش های ما دراین زمینه ها ناموفق بوده است و نیازمند به کمکی برتر از توانایی های محدود خودمان هستیم.
در موقعیت پذیرش و تأیید، به کمک قدرت برتر از خودمان دست می یابیم، تا سلامتی را به ما بازگرداند
عنوان سوالات قدم اول
1ـ آیا اکنون چیزی را کنترل میکنم؟ چهگونه؟
2ـ تفاوت بین عاجز بودن و قدرتمند بودن چیست؟
3ـ چهگونه هنگامی که دیگران را رها میکنم قدرتمند میشوم؟
4ـ چهگونه ترس از اینکه دیگران چه فکری راجع به من میکنند را رها میکنم؟
*- چهگونه از خودم مراقبت میکنم؟
*- چهگونه پذیرش این که نسبت به دیگران عاجز هستم در این امر مرا یاری میدهد؟
5ـ کدام ویژگیهای شخصیت هموابسته و عادتها و یا کدام نواقص شخصیتیام مرا از این قدم دور نگه میدارد؟
6ـ چرا در این قدم به جای این که بگوید «ما عاجزیم» میگوید «ما اقرار میکنیم که عاجز هستیم»؟
7ـ امروز از چه چیزهایی عاجزم و چهگونه اختیار زندگی از دستم خارج شده است؟
8ـ چه علامتهایی وجود دارد که نشان میدهد من در انکار هستم؟
9ـ رها کردن به چه معنا است، چرا من باید رها کنم، چه چیزی را باید رها کنم؟
10ـ تا چه زمانی باید رها کنم؟ (چه زمانی برای رها کردن کافی است؟)
11ـ علامت اینکه اختیار زندگی از دستم خارج شده چیست؟
12ـ چرا میخواهم همه کس و همه چیز را کنترل کنم؟
13ـ آیا تشخیص میدهم سعی داشتن در تغییر دیگران، زندگیام را آشفته میکند و برایم خصومت و رنجش میآورد؟
14ـ آیا در مورد وابستگی خودم عاجز هستم؟
بهبودی یه مسیر دائمی رو به بالا
بھبودی مثل کسب یک تقدیر نامه نیست ، که فقط یکبار اتفاق بیافتد ، بلکه یک طریق زندگی است که ھر روز با خودمان در حال تغییر است . مفھوم دعای آرامش آگاھی ما را از این نکته بیان می کند که بھبودی یعنی زندگی کردن در حال و آشکار شدن تدریجی مسیر زندگی جدیدماست . این جملات ساده روشن می کند که بھبودی را باید از یک لحظه تا لحظه دیگر و از یک تصمیم تا تصمیم دیگر و از یک روز تا روز دیگر و فقط برای امروز پشت سر بگذاریم
درباره بیماری و بهبودی