قدم یک هموابستگان گمنام
«ما پذیرفتیم که در برابر دیگران عاجز بودیم و زندگیمان غیرقابلاداره شده بود.»
برای بسیاری از ما، رسیدن به قدم یک زمانی اتفاق میافتد که دیگر نمیتوانیم واقعیت زندگی خود را با همان توضیحهایی که سالها به خود دادهایم پنهان کنیم. ممکن است مدتها رفتارهای خود را محبت، دلسوزی، مسئولیتپذیری، فداکاری، وفاداری یا نگرانی برای دیگران نامیده باشیم. ممکن است باور داشته باشیم اگر بیشتر تلاش کنیم، بیشتر محبت کنیم، بیشتر ببخشیم، بیشتر تحمل کنیم، بیشتر مراقب دیگران باشیم و مشکلات آنها را بیشتر حل کنیم، سرانجام به آرامش و امنیتی که میخواهیم خواهیم رسید. اما زمانی فرا میرسد که میبینیم با وجود تمام این تلاشها، آرامش پیدا نکردهایم؛ بلکه خسته، مضطرب، رنجیده، کنترلگر، وابسته و تنها شدهایم.
ممکن است بفهمیم سالها بیشتر از آنکه زندگی خودمان را زندگی کنیم، درگیر زندگی دیگران بودهایم. احساسات دیگران را زیر نظر گرفتهایم، مشکلاتشان را حل کردهایم، تصمیمهایشان را بررسی کردهایم، به آنها راهنمایی دادهایم، از پیامد انتخابهایشان نجاتشان دادهایم و برای اینکه ناراحت، عصبانی یا دور نشوند، خودمان را تغییر دادهایم. گاهی نیز برعکس، وقتی نتوانستهایم آنها را کنترل کنیم، از آنها فاصله گرفتهایم، سکوت کردهایم، قهر کردهایم یا وانمود کردهایم که دیگر برایمان اهمیتی ندارند. در هر دو حالت، مرکز زندگی ما همچنان دیگری بوده است.
در منابع CoDA، قدم یک آغاز رابطه شخصی ما با قدمها معرفی میشود و تأکید میشود که پذیرفتن عجز به معنای ضعف نیست؛ بلکه دیدن این واقعیت است که تلاش برای کنترل دیگران، راهی برای ایجاد امنیت واقعی نیست. همچنین تأکید میشود که نگاه کردن به دیگران برای تعیین مسیر زندگی خودمان، ما را از زندگی کردن زندگی خودمان دور میکند.
یأس و انزوا
هموابستگی ممکن است سرانجام ما را به جایی برساند که دیگر نتوانیم مشکلات خود را انکار کنیم. همه توجیهها، امیدهای غیرواقعی و داستانهایی که برای خود ساختهایم، وقتی با واقعیت زندگی روبهرو میشویم، کمکم کنار میروند. شاید متوجه شویم بارها گفتهایم «اگر او تغییر کند، من آرام میشوم»، «اگر بیشتر دوستم داشته باشد، احساس امنیت میکنم»، «اگر فرزندم درست رفتار کند، خیالم راحت میشود»، «اگر همسرم مرا ترک نکند، ارزشمندم» یا «اگر دیگران به من نیاز داشته باشند، میفهمم که دوستداشتنی هستم».
اما زندگی ممکن است بارها خلاف این باورها را به ما نشان داده باشد.
ممکن است دیده باشیم هرچه بیشتر کنترل کردهایم، دیگران بیشتر فاصله گرفتهاند؛ هرچه بیشتر فداکاری کردهایم، توقع و رنجشمان بیشتر شده است؛ هرچه بیشتر خودمان را کنار گذاشتهایم، احساس بیارزشی بیشتری کردهایم؛ هرچه بیشتر تلاش کردهایم دیگران را نجات دهیم، مسئولیت بیشتری روی دوش خودمان گذاشتهایم. ممکن است بفهمیم بسیاری از روابطمان نه بر پایه آزادی و صمیمیت، بلکه بر پایه ترس، نیاز، تأیید گرفتن، مورد نیاز بودن یا ترس از ترک شدن شکل گرفتهاند.
انزوا نیز همیشه به معنای تنها بودن فیزیکی نیست. ممکن است در میان خانواده، دوستان و اطرافیان باشیم اما کسی واقعاً ما را نشناسد؛ زیرا احساسات واقعی، نیازها، ترسها و آسیبپذیری خود را پنهان کردهایم. ممکن است سالها نقش فرد قوی، فداکار، نجاتدهنده، آرامکننده یا همیشه مسئول را بازی کرده باشیم و دیگر ندانیم خود واقعی ما چه میخواهد.
در این مرحله ممکن است احساس کنیم هیچ رابطهای آن آرامشی را که تصور میکردیم به ما نمیدهد. ممکن است از تنهایی بترسیم و در عین حال از بودن با دیگران خسته باشیم. ممکن است به کسی نیاز داشته باشیم تا احساس ارزش کنیم و همزمان از همان وابستگی رنج ببریم. این نقطه ممکن است شبیه شکست به نظر برسد، اما میتواند نخستین لحظه صداقت باشد؛ لحظهای که برای اولین بار میگوییم: «روش قدیمی من برای اداره روابط، دیگر کار نمیکند.»
عجز
کلمه «عجز» ممکن است در ابتدا برای ما سنگین باشد. ممکن است آن را با ضعف، بیارادگی یا بیکفایتی اشتباه بگیریم. اما در قدم یک، عجز به معنای این نیست که ما هیچ قدرتی نداریم. عجز یعنی پذیرفتن محدوده قدرت خود.
ما در برابر انتخابها، احساسات، افکار و رفتارهای دیگران قدرت کنترل نداریم.
نمیتوانیم کسی را مجبور کنیم ما را دوست داشته باشد. نمیتوانیم کسی را مجبور کنیم تغییر کند. نمیتوانیم او را مجبور کنیم به توصیه ما گوش دهد. نمیتوانیم احساسات او را مدیریت کنیم. نمیتوانیم تضمین کنیم که کسی ما را ترک نکند. نمیتوانیم با فداکاری، محبت کسی را بخریم. نمیتوانیم با نگرانی از وقوع اتفاقی جلوگیری کنیم و نمیتوانیم با کنترل کردن زندگی دیگران، امنیت خودمان را تضمین کنیم.
اما این عجز به معنای بیاختیاری نیست.
من نمیتوانم دیگری را کنترل کنم، اما میتوانم رفتار خودم را انتخاب کنم. نمیتوانم تصمیم دیگری را بگیرم، اما میتوانم درباره مشارکت خودم در آن تصمیم بگیرم. نمیتوانم احساس دیگری را تغییر دهم، اما میتوانم مسئول احساس و واکنش خودم باشم. نمیتوانم دیگری را مجبور کنم مرزهای مرا رعایت کند، اما میتوانم مرز خود را مشخص کنم و درباره ادامه رابطه تصمیم بگیرم.
بنابراین عجز قدم یک را میتوان اینگونه فهمید:
من در برابر انتخابهای دیگران عاجزم، اما در برابر انتخابهای خودم مسئولم.
این یکی از مهمترین تفاوتهای قدم یک با درماندگی است. درماندگی میگوید «هیچ کاری از من برنمیآید»؛ اما عجز میگوید «همهچیز در اختیار من نیست.» و این دو کاملاً متفاوتاند.
در هموابستگی، ما معمولاً از محدوده قدرت خود فراتر میرویم. میخواهیم دیگری را درست کنیم، احساس او را تغییر دهیم، تصمیم او را عوض کنیم، از پیامد انتخابهایش جلوگیری کنیم یا کاری کنیم که مطابق خواسته ما رفتار کند. وقتی موفق نمیشویم، اضطراب، خشم، رنجش یا ناامیدی ایجاد میشود و دوباره تلاش بیشتری برای کنترل میکنیم.
به همین دلیل، یکی از نشانههای عجز این است که کاری را بارها تکرار کنیم و انتظار داشته باشیم این بار نتیجه متفاوتی ایجاد کند.
بارها توضیح میدهم.
بارها نصیحت میکنم.
بارها فداکاری میکنم.
بارها تهدید میکنم.
بارها قهر میکنم.
بارها سکوت میکنم.
بارها نجات میدهم.
بارها خودم را کنار میگذارم.
و باز هم همان نتیجه تکرار میشود.
قدم یک از من میخواهد این چرخه را ببینم و بپذیرم که مشکل فقط این نیست که «دیگران همکاری نمیکنند». شاید مسئله این باشد که من همچنان تلاش میکنم چیزی را کنترل کنم که اساساً متعلق به من نیست.
الگوهای هموابستگی
CoDA برای شناخت هموابستگی، الگوهایی مانند انکار، عزتنفس پایین، سازش افراطی، کنترل و دوریگزینی را مطرح میکند. این الگوها قرار نیست برچسبی برای شخصیت ما باشند؛ ابزاری هستند برای اینکه ببینیم هموابستگی چگونه در زندگی واقعی ما ظاهر میشود.
در انکار ممکن است نتوانیم احساس واقعی خود را تشخیص دهیم، احساساتمان را کوچک یا پنهان کنیم، درد خود را با خشم، شوخی یا انزوا بپوشانیم یا خودمان را کاملاً فداکار و بینیاز از دیگران ببینیم. ممکن است بگوییم «من ناراحت نیستم» در حالی که ذهنمان ساعتها درگیر است. ممکن است بگوییم «من فقط کمک میکنم» در حالی که در درون انتظار داریم طرف مقابل مطابق میل ما رفتار کند.
در عزتنفس پایین ممکن است ارزش خود را از تأیید دیگران بگیریم، برای تصمیم گرفتن بیش از اندازه به نظر دیگران وابسته باشیم، از اشتباه کردن بترسیم، نتوانیم نیازهای خود را درخواست کنیم یا برای احساس امنیت به دیگری تکیه کنیم. گاهی حتی احساس ارزشمندی ما به میزان توجه، محبت یا نیازی که دیگران به ما دارند وابسته میشود.
در سازش افراطی ممکن است برای جلوگیری از خشم یا طرد شدن، ارزشها و خواستههای خود را کنار بگذاریم. ممکن است بگوییم «هر طور تو میخواهی» در حالی که درونمان پر از مخالفت است. ممکن است نیازهای خود را پنهان کنیم و بعد انتظار داشته باشیم دیگری بدون اینکه چیزی گفته باشیم، آنها را بفهمد. CoDA در الگوهای سازشی به ماندن طولانی در موقعیتهای ناسالم، کنار گذاشتن علایق شخصی و ترس از بیان باورها و احساسات متفاوت اشاره میکند.
در کنترل، ممکن است باور داشته باشیم دیگران نمیتوانند از خودشان مراقبت کنند. بدون درخواست آنها راهنمایی کنیم، از رد شدن کمکمان ناراحت شویم، با هدیه و لطف بخواهیم کسی را تحت تأثیر قرار دهیم، برای احساس مورد نیاز بودن تلاش کنیم یا از خشم، سرزنش، شرم، درماندگی و حتی بیتفاوتی برای تغییر نتیجه استفاده کنیم. CoDA این رفتارها را در الگوهای کنترل مطرح میکند.
در دوریگزینی نیز ممکن است از صمیمیت عاطفی دور شویم، احساسات و نیازهایمان را پنهان کنیم، از گفتوگوی مستقیم فرار کنیم یا وقتی کسی بیش از حد به ما نزدیک میشود، او را پس بزنیم. گاهی حتی کنترل و دوریگزینی پشت سر هم اتفاق میافتند: ابتدا دیگری را به خود نزدیک میکنم، سپس وقتی نزدیکی واقعی ایجاد شد، از آن میترسم و فاصله میگیرم. CoDA نیز سرکوب نیازها برای اجتناب از آسیبپذیری، ارتباط غیرمستقیم و کشیدن افراد به سمت خود و سپس پس زدن آنها را در این الگوها قرار میدهد.
غیرقابلاداره بودن زندگی
قدم یک فقط از ما نمیخواهد بگوییم «در برابر دیگران عاجزم»؛ از ما میخواهد ببینیم این نپذیرفتن عجز چه اثری بر زندگی ما گذاشته است. اگر من دائماً تلاش کنم دیگری را کنترل کنم، زندگی من نیز به تدریج غیرقابلاداره میشود.
غیرقابلاداره بودن همیشه آشکار و بیرونی نیست. ممکن است شغل داشته باشم، خانوادهام را اداره کنم و از بیرون فردی مسئول به نظر برسم، اما درونم دائماً درگیر اضطراب، نگرانی، کنترل، رنجش و ترس باشد.
ممکن است یک پیام کوتاه از کسی، تمام روز مرا به هم بریزد.
ممکن است جواب ندادن یک تماس، ذهن مرا ساعتها درگیر کند.
ممکن است ناراحتی یک نفر، مرا مجبور کند خواسته خودم را کنار بگذارم.
ممکن است مخالفت دیگری را به معنای بیمحبتی یا طرد شدن بدانم.
ممکن است نتوانم بگذارم دیگری پیامد انتخاب خودش را تجربه کند.
ممکن است آرامش من به این وابسته باشد که دیگران امروز چگونه با من رفتار میکنند.
اینها نشانههایی از غیرقابلاداره شدن درونی هستند؛ یعنی زندگی روانی من بیش از اندازه توسط چیزی هدایت میشود که در اختیار من نیست.
از خود میپرسم: آیا آرامش من به رفتار شخص دیگری وابسته است؟ آیا وقتی کسی طبق انتظار من رفتار نمیکند، به هم میریزم؟ آیا هر مخالفتی را توهین یا طرد شدن تلقی میکنم؟ آیا دائماً درباره احساس و فکر دیگران حدس میزنم؟ آیا مسئولیتهایی را که متعلق به من نیستند بر عهده میگیرم؟ آیا بعد از فداکاری، توقع و رنجش پیدا میکنم؟ آیا برای حفظ رابطه نیازهای خود را کنار میگذارم؟ آیا از ترس تنهایی در روابط ناسالم میمانم؟ آیا برای تغییر کسی که خودش نمیخواهد تغییر کند، انرژی زیادی صرف میکنم؟ آیا وقتی کمک یا توصیه من پذیرفته نمیشود، احساس خشم یا بیارزشی میکنم؟
آیا میتوانم اجازه بدهم دیگران انتخابهای خود را داشته باشند، حتی وقتی با آنها موافق نیستم؟ آیا میتوانم مرز بگذارم بدون اینکه بخواهم طرف مقابل را تغییر دهم؟ آیا میتوانم «نه» بگویم بدون اینکه احساس کنم انسان بدی هستم؟ آیا میتوانم نیاز خود را مستقیم بیان کنم، به جای اینکه با سکوت، قهر، فداکاری یا توقع غیرمستقیم آن را منتقل کنم؟ آیا میتوانم بپذیرم که ممکن است دیگری از تصمیم من ناراحت شود و این ناراحتی لزوماً به معنای اشتباه بودن تصمیم من نیست؟
الگوی اصلی قدم یک
وقتی به زندگی خود نگاه میکنیم، ممکن است ببینیم بسیاری از مشکلات ما از یک چرخه مشترک پیروی کردهاند:
ترس → فکر → احساس → میل به کنترل یا فرار → رفتار هموابسته → آرامش موقت → پیامد ناسالم → ترس بیشتر.
مثلاً میترسم تنها بمانم. فکر میکنم «اگر برای او ضروری نباشم، مرا ترک میکند». احساس اضطراب و ناامنی میکنم. میل پیدا میکنم بیشتر کمک کنم و بیشتر مراقب او باشم. بیش از اندازه وارد زندگی او میشوم. برای مدتی احساس میکنم مورد نیاز هستم و آرام میشوم. اما او احساس فشار میکند و فاصله میگیرد. من این فاصله را نشانه بیارزشی خود میبینم و ترسم شدیدتر میشود. سپس دوباره کنترل را بیشتر میکنم.
این همان چیزی است که قدم یک از ما میخواهد ببینیم: رفتارهای ما همیشه از جایی شروع میشوند. پشت کنترل ممکن است ترس باشد. پشت فداکاری ممکن است ترس از طرد شدن باشد. پشت خشم ممکن است ترس از نادیده گرفته شدن باشد. پشت دوریگزینی ممکن است ترس از آسیبپذیری باشد.
وقتی این را میبینم، دیگر لازم نیست خودم را «آدم بد» بدانم. میتوانم بگویم: «من یک الگوی قدیمی دارم که وقتی میترسم، مرا به سمت کنترل، سازش، انکار یا دوریگزینی میبرد.»
این شناخت، آغاز مسئولیتپذیری است.
پرسشهای قدم یک
در برابر چه چیزی عاجزم؟ آیا در برابر انتخاب، احساس، فکر و رفتار انسانهای دیگر تلاش میکنم قدرتی داشته باشم که واقعاً ندارم؟ برای کنترل دیگران چه کارهایی انجام دادهام؟ آیا نصیحت ناخواسته کردهام؟ آیا بیش از اندازه کمک کردهام؟ آیا کسی را نجات دادهام تا احساس کنم مورد نیاز هستم؟ آیا وقتی کمکم پذیرفته نشده، رنجیدهام؟ آیا برای حفظ رابطه ارزشها و نیازهای خود را کنار گذاشتهام؟ آیا از ترس طرد شدن سکوت کردهام؟ آیا احساسات خود را پنهان کردهام؟ آیا از ترس صمیمیت دیگران را پس زدهام؟ آیا با خشم، قهر، سکوت، بیتفاوتی، فداکاری یا مظلومنمایی تلاش کردهام نتیجهای را که میخواهم ایجاد کنم؟
زندگی من از کجا غیرقابلاداره شده است؟ در روابط؟ در احساسات؟ در تصمیمگیری؟ در مرزها؟ در نیاز به تأیید؟ در ترس از تنهایی؟ در تلاش برای نجات دیگران؟ در ناتوانی از گفتن «نه»؟ در کنترل کردن؟ در رنجشهای مداوم؟
آیا بارها یک رفتار را تکرار کردهام و انتظار نتیجهای متفاوت داشتهام؟ آیا برای آرام کردن خودم، دیگری را کنترل کردهام؟ آیا به جای پذیرفتن واقعیت، به «اگر او تغییر کند...» چسبیدهام؟ آیا آرامش خود را به رفتار دیگران وابسته کردهام؟
و مهمتر از همه: اگر دیگران هیچ تغییری نکنند، من چه چیزی را میتوانم در زندگی خودم تغییر دهم؟
معنای عمیق قدم یک
پذیرفتن قدم یک یعنی من دیگر نمیخواهم برای ایجاد امنیت، کنترل چیزی را بر عهده بگیرم که در اختیار من نیست. این پذیرش تسلیم شدن در برابر زندگی نیست؛ تسلیم شدن در برابر واقعیت است.
من نمیتوانم دیگران را کنترل کنم، اما میتوانم خودم را بشناسم.
نمیتوانم کسی را مجبور کنم مرا دوست داشته باشد، اما میتوانم نیاز خود به محبت را بپذیرم.
نمیتوانم تضمین کنم کسی مرا ترک نکند، اما میتوانم یاد بگیرم خودم را ترک نکنم.
نمیتوانم احساسات دیگران را اداره کنم، اما میتوانم مسئول احساسات و واکنشهای خودم باشم.
نمیتوانم زندگی دیگران را نجات دهم، اما میتوانم از زندگی خودم مراقبت کنم.
نمیتوانم نتیجه را کنترل کنم، اما میتوانم انتخاب کنم چگونه پاسخ بدهم.
بنابراین عجز قدم یک، شکست نیست؛ شناخت مرز قدرت است. وقتی این مرز را میپذیرم، انرژیای که سالها صرف کنترل دیگران کردهام، آزاد میشود تا صرف شناخت، مراقبت و ساختن زندگی خودم شود.
قدم یک در نهایت مرا به این حقیقت میرساند:
من مسئول زندگی خودم هستم، اما مسئول زندگی دیگران نیستم.
من مسئول انتخابهای خودم هستم، اما مسئول انتخابهای دیگران نیستم.
احساس دیگران مسئولیت من نیست، اما نحوه رفتار من با آنها مسئولیت من است.
مسئولیت را میپذیرم، اما کنترل را رها میکنم.
و شاید عمیقترین پذیرش قدم یک این باشد که بگویم:
«خداوند خدایی میکند، من خداوند نیستم. من دیگر نمیخواهم با کنترل کردن دیگران امنیت خودم را بسازم. آنچه در اختیار من است با صداقت انجام میدهم و آنچه در اختیار من نیست، به نیروی برتر از خودم میسپارم.»
از اینجا قدم یک به قدم دو متصل میشود؛ زیرا وقتی میپذیرم روش قدیمی من برای اداره زندگی کافی نبوده است، آماده میشوم باور کنم که راه دیگری نیز وجود دارد؛ راهی که در آن لازم نیست همهچیز را خودم کنترل کنم.
درباره بیماری و بهبودی