یأس و انزوا
هموابستگی ما سرانجام ممکن است ما را به جایی برساند که دیگر نتوانیم ماهیت مشکلات خود را انکار کنیم. سالها ممکن است رفتارهای خود را با نامهایی مانند محبت، دلسوزی، مسئولیتپذیری، فداکاری، صبوری، وفاداری یا نگرانی توجیه کرده باشیم. ممکن است باور کرده باشیم اگر بیشتر محبت کنیم، بیشتر ببخشیم، بیشتر تحمل کنیم، بیشتر مراقب دیگران باشیم و بیشتر برای حل مشکلات آنها تلاش کنیم، سرانجام رابطهای امن، آرام و سرشار از محبت خواهیم داشت. اما زمانی فرا میرسد که با واقعیت زندگی خود روبهرو میشویم و میبینیم با وجود تمام تلاشها، آرامش بیشتری پیدا نکردهایم؛ بلکه خستهتر، مضطربتر، خشمگینتر و تنهاتر شدهایم.
ممکن است متوجه شویم سالها به جای اینکه زندگی خودمان را زندگی کنیم، زندگی دیگران را مدیریت کردهایم؛ به جای شناخت نیازهای خود، نیازهای دیگران را دنبال کردهایم؛ به جای بیان صادقانه احساساتمان، آنها را پنهان کردهایم؛ به جای مرزبندی، سازش کردهایم؛ به جای اعتماد، کنترل کردهایم و به جای پذیرش واقعیت، امیدوار بودهایم که با تلاش بیشتر بتوانیم انسان دیگری یا نتیجه یک رابطه را تغییر دهیم. ممکن است در ظاهر اطرافمان پر از آدم باشد، اما در درون احساس کنیم کسی واقعاً ما را نمیشناسد؛ زیرا آنچه دیگران میبینند، اغلب همان شخصیتی است که برای جلب محبت، جلوگیری از طرد شدن یا حفظ رابطه ساختهایم.
در این مرحله ممکن است نوعی یأس و انزوا شکل بگیرد؛ نه الزاماً به این معنا که هیچکس در اطراف ما نیست، بلکه به این معنا که از خود واقعیمان، احساساتمان، نیازهایمان و ارتباط سالم با دیگران فاصله گرفتهایم. ممکن است بفهمیم بسیاری از روابط ما بر پایه ترس از تنهایی، نیاز به تأیید، مورد نیاز بودن، نجات دادن، کنترل کردن یا ترس از ترک شدن شکل گرفتهاند. ممکن است رابطهای داشته باشیم که از بیرون صمیمی به نظر برسد، اما درون آن پر از ترس، توقع، رنجش، کنترل، سکوت و وابستگی باشد.
در این نقطه ممکن است برای نخستین بار بپذیریم که مسئله فقط رفتار دیگران نیست. شاید سالها گفته باشیم «اگر او تغییر کند، من آرام میشوم»، «اگر او مرا بیشتر دوست داشته باشد، حالم خوب میشود»، «اگر فرزندم درست رفتار کند، خیالم راحت میشود»، «اگر همسرم مرا ترک نکند، احساس امنیت میکنم» یا «اگر دیگران قدر زحمات مرا بدانند، احساس ارزشمندی خواهم کرد». اما به تدریج متوجه میشویم که آرامش خود را به انتخابها و رفتارهای دیگران گره زدهایم. این همان جایی است که یأس میتواند به یک بیداری تبدیل شود؛ زیرا درمییابیم روشهایی که سالها برای رسیدن به امنیت استفاده کردهایم، خودشان بخشی از مشکل بودهاند.
ممکن است از خود بپرسیم: چه بحرانهایی باعث شد بفهمم شیوه رابطه برقرار کردن من دیگر قابل ادامه نیست؟ چه اتفاقهایی باعث شد برای نخستین بار به الگوهای رفتاری خودم شک کنم؟ چه زمانی فهمیدم که کنترل کردن، فداکاری کردن، نجات دادن، راضی نگه داشتن دیگران یا فرار از صمیمیت، آرامش واقعی برای من ایجاد نمیکند؟ اولین بار چه زمانی متوجه شدم که وابستگی و ترس بر تصمیمهای من تأثیر میگذارند؟ آیا سعی کردهام این الگوها را تغییر دهم؟ اگر آری، چگونه؟ آیا فقط رفتار ظاهری خودم را تغییر دادهام یا ریشه ترس و باورهایی را که پشت این رفتارها قرار دارند نیز دیدهام؟ اگر سعی نکردهام، چه چیزی مانع من شده است؟
عجز
کلمه «عجز» ممکن است در ابتدا برای ما دشوار باشد. ممکن است آن را با ضعف، بیارادگی، شکست یا بیکفایتی اشتباه بگیریم. ممکن است تصور کنیم اگر بپذیریم عاجز بودهایم، یعنی دیگر هیچ قدرتی نداریم. اما در هموابستگی، عجز معنای دقیقتری دارد. عجز یعنی پذیرفتن اینکه من نمیتوانم انسان دیگری را کنترل کنم و نمیتوانم با رفتار خودم نتیجهای را که در اختیار من نیست تضمین کنم.
ممکن است سالها تلاش کرده باشیم دیگری را تغییر دهیم، نجات دهیم، متقاعد کنیم، آرام کنیم، راضی نگه داریم یا از تصمیمهای اشتباه او جلوگیری کنیم. ممکن است بارها توضیح داده باشیم، نصیحت کرده باشیم، خواهش کرده باشیم، تهدید کرده باشیم، سکوت کرده باشیم، قهر کرده باشیم، بیش از اندازه محبت کرده باشیم یا حتی خودمان را قربانی کرده باشیم تا نتیجهای را که میخواستیم به دست آوریم. اما سرانجام میبینیم انسان دیگری همچنان انتخاب خودش را میکند.
اینجا عجز یعنی پذیرفتن یک حقیقت ساده و در عین حال بسیار عمیق: من نمیتوانم اراده دیگری را در اختیار بگیرم. نمیتوانم کاری کنم که کسی مرا دوست داشته باشد. نمیتوانم کسی را مجبور کنم مرا ترک نکند. نمیتوانم احساس دیگری را مدیریت کنم. نمیتوانم با فداکاری تضمین کنم که قدردانی دریافت خواهم کرد. نمیتوانم با کنترل، امنیت مطلق ایجاد کنم. نمیتوانم با نگرانی از وقوع هر اتفاقی جلوگیری کنم.
اما این عجز به معنای بیاختیاری کامل نیست. من هنوز در برابر رفتار خودم مسئولم. میتوانم مرز بگذارم، درخواست کنم، «نه» بگویم، کمک بخواهم، رابطهای را ادامه بدهم یا ترک کنم، درباره احساس خود صحبت کنم و برای زندگی خود تصمیم بگیرم. بنابراین تفاوت اساسی این است: من در برابر انتخابهای دیگران عاجزم، اما در برابر انتخابهای خودم مسئولم.
برای کار کردن قدم یک لازم است این عجز را نه فقط به صورت ذهنی، بلکه در زندگی خود ببینیم. باید ببینیم چند بار تلاش کردهایم چیزی را در اختیار خود بگیریم که در واقع متعلق به ما نبوده است. چند بار آرامش خود را به رفتار دیگران وابسته کردهایم؟ چند بار مسئولیت احساسات دیگران را بر عهده گرفتهایم؟ چند بار فکر کردهایم اگر بیشتر تلاش کنیم، بالاخره دیگری تغییر خواهد کرد؟ چند بار خواستهایم کسی را نجات دهیم در حالی که خودش مسئول انتخابهایش بوده است؟ چند بار از نیازهای خود گذشتهایم تا کسی از ما ناراحت نشود؟ چند بار برای حفظ رابطهای که سالم نبوده، ارزشها و مرزهای خود را کنار گذاشتهایم؟
آیا تا به حال تصمیم گرفتهام دیگر کنترل نکنم، اما وقتی شرایط مطابق خواسته من پیش نرفته دوباره به کنترل برگشتهام؟ آیا تا به حال گفتهام «دیگر برایم مهم نیست»، در حالی که تمام ذهنم درگیر رفتار شخص دیگری بوده است؟ آیا تا به حال آنقدر برای کسی کار کردهام که بعداً از او انتظار داشته باشم محبت یا قدردانی مرا جبران کند؟ آیا تا به حال از ترس طرد شدن با چیزی موافقت کردهام که در واقع مخالف آن بودهام؟ آیا تا به حال برای اینکه مورد نیاز باشم، مسئولیتهایی را بر عهده گرفتهام که متعلق به من نبودهاند؟ آیا تا به حال از ترس تنهایی در رابطهای ماندهام که در آن احساس امنیت، احترام یا آرامش نداشتهام؟
آیا تا به حال برای اینکه دیگری را از ناراحتی، شکست یا پیامد انتخابهایش نجات دهم، وارد زندگی او شدهام؟ آیا وقتی کمک یا توصیهام پذیرفته نشده، احساس خشم یا بیارزشی کردهام؟ آیا از محبت، هدیه، توجه، سکوت، قهر یا حتی بیتفاوتی برای تغییر رفتار دیگری استفاده کردهام؟ آیا گاهی خودم را مظلوم، ناتوان یا درمانده نشان دادهام تا دیگری کاری را که میخواهم انجام دهد؟ آیا از جذابیت، مهربانی یا فداکاری خود برای گرفتن تأیید استفاده کردهام؟ آیا نیاز به «مورد نیاز بودن» باعث شده مرزهای خودم و دیگری را نادیده بگیرم؟
آیا برای حفظ یک رابطه، باورها و ارزشهای خود را کنار گذاشتهام؟ آیا از بیان عقیده واقعی خود ترسیدهام؟ آیا وقتی کسی با من مخالف بوده، مخالفت او را به معنای طرد شدن یا بیارزش بودن خودم دانستهام؟ آیا برای اینکه دوست داشته شوم، خود واقعیام را پنهان کردهام؟ آیا نیازهای خودم را سرکوب کردهام تا رابطه به خطر نیفتد؟ آیا محبت یا توجهی را پذیرفتهام در حالی که در واقع نیاز عمیقتری مانند عشق، امنیت یا پذیرفته شدن داشتهام؟
همچنین باید ببینیم وقتی از روی الگوهای هموابستگی عمل میکنیم، شخصیت و رفتار ما چگونه تغییر میکند. آیا متکبر و کنترلگر میشوم؟ آیا خودمحور میشوم و تصور میکنم بهتر از دیگران میدانم چه چیزی برای آنها خوب است؟ آیا بیش از حد فرمانبردار و بیاراده میشوم و دیگر نمیتوانم از خودم محافظت کنم؟ آیا نقش قربانی میگیرم؟ آیا دیگران را مقصر همه مشکلات میدانم؟ آیا با خشم، سکوت، بیتفاوتی یا احساس گناه دادن به دیگران تلاش میکنم نتیجه دلخواهم را به دست آورم؟ آیا برای ادامه یک رابطه ناسالم از دیگران سوءاستفاده عاطفی میکنم؟ آیا با محبت افراطی، فداکاری یا نجات دادن، وابستگی متقابل ایجاد میکنم؟
غیرقابلاداره بودن
قدم یک از ما میخواهد علاوه بر پذیرفتن عجز، بپذیریم که زندگیمان نیز به شکلی غیرقابلاداره شده است. این دو موضوع از یکدیگر جدا نیستند. اگر بارها تلاش کرده باشم چیزی را کنترل کنم که در اختیار من نیست، طبیعی است که زندگی درونی و روابط من به تدریج از تعادل خارج شوند.
غیرقابلاداره بودن فقط به معنای فروپاشی آشکار زندگی نیست. ممکن است کسی شغل خود را حفظ کرده باشد، خانهاش مرتب باشد، مسئولیتهای روزمرهاش را انجام دهد و از بیرون فردی کاملاً موفق و منظم به نظر برسد، اما در درون خود دائماً مضطرب، نگران، خشمگین، وابسته یا درگیر باشد. بنابراین غیرقابلاداره بودن هم میتواند بیرونی و آشکار باشد و هم درونی و شخصی.
غیرقابلاداره بودن بیرونی ممکن است خود را در تعارضهای مداوم خانوادگی، از دست دادن رابطهها، جداییهای مکرر، مشکلات شغلی، درگیریهای شدید، قطع ارتباط با نزدیکان یا قرار گرفتن مداوم در روابط ناسالم نشان دهد. ممکن است به دلیل کنترلگری، دخالت، خشم یا وابستگی شدید، دیگران از ما فاصله بگیرند. ممکن است به دلیل سازش افراطی، افراد از نیازها و مرزهای ما عبور کنند و ما بعداً احساس کنیم از ما سوءاستفاده شده است.
اما غیرقابلاداره بودن درونی شاید عمیقتر باشد. ممکن است ارزش خود را بر اساس نظر دیگران تعیین کنیم. اگر کسی از ما راضی باشد، احساس ارزشمندی کنیم و اگر ناراضی باشد، احساس کنیم انسان بدی هستیم. ممکن است آرامش ما به یک پیام، یک تماس، یک رفتار یا یک تصمیم شخص دیگر وابسته شود. ممکن است ساعتها درباره اینکه دیگری چه فکری میکند، چه احساسی دارد یا چرا چنین رفتاری کرده فکر کنیم. ممکن است کوچکترین مخالفت را توهین، طرد یا بیمحبتی تلقی کنیم. ممکن است وقتی امور طبق نقشه ما پیش نمیرود، به سرعت فروبریزیم، خشمگین شویم یا دچار اضطراب شدید شویم.
غیرقابلاداره بودن درونی میتواند خود را در نوسانهای شدید عاطفی نیز نشان دهد؛ یک روز احساس کنیم بدون یک نفر نمیتوانیم زندگی کنیم و روز دیگر بگوییم دیگر هیچکس برایمان اهمیتی ندارد. یک لحظه بیش از اندازه محبت کنیم و لحظهای دیگر از شدت رنجش بخواهیم همهچیز را قطع کنیم. ممکن است احساسات خود را سرکوب کنیم تا زمانی که ناگهان منفجر شویم. ممکن است از ترس تنهایی در رابطه بمانیم و همزمان از همان رابطه عمیقاً ناراضی باشیم.
در اینجا لازم است از خود بپرسیم: مفهوم غیرقابلاداره بودن زندگی برای من چیست؟ آیا آرامش من به رفتار انسان دیگری وابسته است؟ آیا وقتی چیزی طبق برنامه من پیش نمیرود، به سرعت به هم میریزم؟ آیا مخالفت را توهین تلقی میکنم؟ آیا دائماً ذهنم درگیر این است که دیگران چه فکر یا احساسی نسبت به من دارند؟ آیا برای جلوگیری از ناراحتی دیگران نیازهای خودم را کنار میگذارم؟ آیا مسئولیتهایی را بر عهده میگیرم که متعلق به من نیستند؟ آیا بعد از انجام آنها احساس خشم و رنجش میکنم؟ آیا به جای درخواست مستقیم، توقع دارم دیگران خودشان نیازهای مرا بفهمند؟ آیا وقتی نیازم برآورده نمیشود، احساس قربانی بودن میکنم؟
آیا میتوانم مسئولیت زندگی و اعمال خود را بپذیرم، بدون اینکه مسئولیت زندگی دیگران را نیز بر دوش بگیرم؟ آیا میتوانم به دیگران اجازه دهم پیامد انتخابهای خود را تجربه کنند؟ آیا میتوانم بدون اینکه احساس گناه کنم «نه» بگویم؟ آیا میتوانم بدون اینکه دیگری را تغییر دهم، مرز خود را مشخص کنم؟ آیا میتوانم بپذیرم که ممکن است کسی از تصمیم من ناراحت شود و این ناراحتی لزوماً به معنای اشتباه بودن تصمیم من نیست؟ آیا میتوانم احساسات دیگران را تحمل کنم بدون اینکه فوراً برای از بین بردن آنها وارد عمل شوم؟
آیا علائم هشداردهنده روابط ناسالم را نادیده میگیرم و به خودم میگویم «بالاخره درست میشود»؟ آیا بارها وارد رابطههایی شدهام که از ابتدا نشانههای آشکار ناسالم بودن آنها وجود داشته است؟ آیا به امید اینکه بتوانم شخص دیگری را تغییر دهم، مدت زیادی در شرایطی ماندهام که به من آسیب میزده است؟ آیا نیاز به مورد نیاز بودن باعث شده به افرادی جذب شوم که دائماً به نجات، مراقبت یا مدیریت من نیاز داشتهاند؟ آیا وقتی کسی به کمک من احتیاج ندارد، احساس پوچی یا بیارزشی میکنم؟
آیا تاکنون برای حفظ یک رابطه به خودم، ارزشهایم یا نیازهایم آسیب زدهام؟ آیا به خاطر ترس از تنها ماندن، رفتارهایی را پذیرفتهام که در شرایط عادی نمیپذیرفتم؟ آیا برای جلب محبت، خود واقعیام را پنهان کردهام؟ آیا از دیگران فاصله گرفتهام تا مجبور نباشم آسیبپذیر باشم؟ آیا کسانی را به خود نزدیک کردهام و بعد، وقتی صمیمیت ایجاد شده، آنها را پس زدهام؟ آیا به جای گفتن مستقیم «من ناراحت شدم» یا «این رفتار برای من قابل قبول نیست»، از سکوت، قهر، کنایه، خشم یا بیتفاوتی استفاده کردهام؟
قدم یک از من نمیخواهد ثابت کنم که انسان بدی هستم. از من میخواهد شواهد زندگی خودم را ببینم. اگر بارها تلاش کردهام دیگران را کنترل کنم و موفق نشدهام، اگر بارها خودم را قربانی کردهام و در نهایت پر از رنجش شدهام، اگر بارها از ترس تنهایی در روابط ناسالم ماندهام، اگر بارها نیازهای خودم را انکار کردهام و بعد منفجر شدهام، اگر بارها تلاش کردهام با محبت، فداکاری، خشم، سکوت یا فاصله نتیجهای را ایجاد کنم که در اختیار من نبوده، آنگاه میتوانم با صداقت بپذیرم که روشهای قدیمی من برای اداره زندگی کارآمد نبودهاند.
این پذیرش به معنای ناامیدی نیست؛ اتفاقاً میتواند پایان ناامیدی باشد. زیرا تا زمانی که تصور میکنم باید بتوانم دیگران را کنترل کنم، شکستهای مداوم مرا فرسوده میکنند. اما وقتی میپذیرم که کنترل دیگران در اختیار من نیست، انرژی خود را از جنگیدن با واقعیت آزاد میکنم. دیگر لازم نیست هر احساس دیگران را مدیریت کنم، هر مشکلی را حل کنم، هر کسی را نجات دهم یا با فداکاری تضمین کنم که ترک نخواهم شد. میتوانم مسئولیت خودم را بپذیرم و مسئولیت دیگران را به خودشان واگذار کنم.
در نهایت، عجز و غیرقابلاداره بودن در قدم یک به یک حقیقت ساده اما عمیق ختم میشود: من نمیتوانم دیگران را کنترل کنم، اما میتوانم خودم را بشناسم؛ نمیتوانم محبت کسی را بخرم، اما میتوانم نیاز خود به محبت را انکار نکنم؛ نمیتوانم از ترک نشدن تضمین بگیرم، اما میتوانم یاد بگیرم خودم را منزوی نکنم؛ نمیتوانم احساسات دیگران را مدیریت کنم، اما میتوانم مسئول احساسات و واکنشهای خودم باشم؛ نمیتوانم نتیجه زندگی را کنترل کنم، اما میتوانم انتخاب کنم چگونه با آنچه رخ میدهد روبهرو شوم.
بنابراین عجز در هموابستگی به معنای «من هیچ کاری نمیتوانم بکنم» نیست؛ بلکه به معنای «من نمیتوانم کاری را انجام دهم که اساساً در اختیار من نیست» است. و غیرقابلاداره بودن به من نشان میدهد که هرچه بیشتر تلاش کردهام با کنترل، سازش، نجات دادن، انکار یا دوریگزینی امنیت ایجاد کنم، بیشتر از آرامش واقعی فاصله گرفتهام. قدم یک نقطهای است که در آن برای نخستین بار دست از جنگیدن با این واقعیت برمیدارم و میگویم: من در برابر زندگی دیگران عاجزم، اما در برابر زندگی خودم مسئولم. من مسئول انتخابهای خود هستم، اما مسئول نتیجه انتخابهای دیگران نیستم. من میتوانم مسئولیت را بپذیرم، اما کنترل را رها کنم. و درست از همین نقطه است که امکان بهبودی آغاز میشود.
درباره بیماری و بهبودی