خانواده ها3
خودم را در قدم ششم ميبينم. قبلاً هم اينجا بودم و مطمئنم كه باز هم اينجا خواهم بود. حالا كه در اين قدمها به مدت هشت سال كار ميكنم، ميدانم كه معناي قدم ششم براي من روشن بيني، رنج، دعا، عمل و بازپرداخت است.
روشن بيني: راهنماي دوم من معايب شخصيام را عنوان “مهارتهاي من كه ديگر بر من حكومت نميكند، ميداند”. اين تعريف به من كمك كرد تا ديگر آنچنان محكم بر خودم تكيه نكنم و كمك كرد كه بفهمم در تمام زندگيم اين معايب وجودي به نفع من هستند و از آنجايي كه قدرتهاي دروني چيزي بيش از ادامة زندگي را از من ميخواهد، ميتوانم با انتخاب خود به آنها اجازه دهم كه بروند.
رنج: وقتي معايب وجوديام را محكم ميچسبم، و يا تنها براي ادامه حيات تلاش ميكنم، دردهايم بيشتر از ترس از دست دادن آنهاست. بنابراين كاملاً آماده ميشوم تا خداوند تمامي معايب وجوديام را از بين ببرد.
دعا: گام ششم ميگويد كه خداوند تمامي معايب را ازمن دور ميكند، نه من. تنهاسهم من اين است كه براي روشن بيني و خواستههايم دعا كنم. خداوند خود انتخاب ميكند كه كدام معايب را از بين ببرد و من تنها كارهاي جزئي را انجام ميدهم.
تحمل: از آنجايي كه خدا مسئول است، او تصميم ميگيرد كه چه وقت و به چه سرعت معايب وجوديم را از بين ببرد. سالها پيش، وقتي فروتنانه از خداوند خواستم كه جهالت مرا از بين ببرد، ابتدا خداوند به من نشان داد كه چقدر جاهل بودهام و چطور اين جهالت در بسياري از روابط من تاثير منفي گذاشته. پس به خود قبولاندم كه كمي زود از خداوند چنين درخواستي كردهام.
عملكرد وجدان: آمادگي كامل من شامل يك مرحله عملكرد بود. يك مرحله غم انگيز كه در آن مرحله بر روي دروغ گفتن، عصبانيت و نااميدي كار ميكرد. و وقتي اين مرحله را كامل كردم، آماده شدم تا خداوند معايب يا مهارتهاي ادامه بقا را از من دور كند. وانمود كردن به اين موضوع كه نواقص دوست من هستند، و براي آنها نامه تشكر و سپس خداحافظي مي نويسم، بسيار مفيد بود.
نتيجه: وقتي با يك نقص مبارزه ميكنم، راهنماي من ميپرسد:“نتيجه چيست؟ به عبارت ديگر وقتي موقعيت بدي را رها ميكنم”، چه چيز مثبتي در آن است، اخيراًبراي بخشودن تلاش ميكردم.
براي زياني كه در خود احساس ميكردم، ناراحت بودم. ميتوانستم عملكردهايم را قضاوت كنم و از اين زيان دور بمانم. اگر بدون بخشش بمانم، مجبور نيستم براي ارتباط نزديك با آن شخص تلاش كنم.
قدم اول به ما كمك كرد تا بفهميم كه نياز به تغيير داريم. قدمهاي دوم و سوم به ما اعتماد و ايمان به قدرت والاتر را داد. به طوري كه بتوانيم بهبوديمان را آغاز كنيم. در قدم چهارم خود را آزموديم تا عقيدهمان رادر مورد خوبها و بدها بدانيم.
در قدم پنجم، به خداوند خودمان و ديگران قبولانديم كه از اصول شخصي دور افتادهايم. اكنون زمان آمادگي براي رهاكردن معايب شخصيتيمان است. معايبي كه شايد تنها با ما بوده. ما بارهاي اضافهاي مثل ترس، حسادت، سرزنش، دروغ و غيره را با خود حمل ميكنيم. ما درك كردهايم كه اين بارهاي اضافه براي ما سنگيني زيادي دارند و اكنون زمان آن رسيده كه آنها را رها كنيم. اما گاهي هنوز هم آنها را محكم نگه داشتهايم.
وقتي در ابتدا سعي ميكردم دراين قدم كار كنم، ميبايست خود را دوباره بسازم. فكرميكردم بايد شديداً تلاش كنم تا به يك بهبودي كامل و سريع رواني برسم. فكرميكردم بايد مثل يك مار پوست جديدي بياندازم و بدين ترتيب من ديگري خواهم شد. گمان ميكردم بايد جدي و سخت كار كنم براي اينكه براي كامل شدن نياز به تمام اين تغييرات داشتم.
بعدها به من ثابت شد كه من خدائيم. تمام اين قدمها ميخواهند من آماده شوم تا قبول كنم كه خداوند معايبم را از بين ببرد. تمامي تاكيدات اين قدم مانعي بود كه بايد از روي آن ميپريدم. به اين نتيجه رسيدم كه تا به حال تمامي خواسته و زندگيم را به او متوجه كردهام. پس ميتوانم معايب شخصيام را به او بسپارم. فهميدم كه بايد آنها را دور بريزم، چرا كه عادات كهنه ديرتر از بين ميروند. گاهي دوباره اين معايب را به خود راه ميدادم و باز از آنها رنج ميبردم. پس خداوند را به صورتي كه تمام معايبم را ناگهاني از من دور كرده و از من انساني كاملاً متفاوت ساخته تصور كردم. اما اين تغييرات به اين سرعت اتفاق نيفتادند و به جاي آن جريان بهبودي به كندي پيش ميرفت. من فهميدم كه وقتي چيزي از بين ميرود، و چيز ديگري جايگزين آن ميشود. اگر چالهاي بكنم،هوا آن را با گردو خاك پر ميكند. ياد گرفتم كه بايد معايبم را با دارائيهاي وجوديام تمام جايگزين كنم. اكنون آرامش، جايگزين معايبم شدهاند. سالها پيش اولين جاروبرقي را خريدم. آن را به خانه بردم ودر اتاق نشيمن گذاشتم. جايي كه اصلاً نيازي به آن نداشتيم. سعي كردم اتاق را جارو كنم. اما كار سختي بود ومن جارو را هل ميدادم، اما جارو گردو خاك را جمع نميكرد. وقتي آن را به ديوار زدم، شروع به بلعيدن گرد و خاك كرد، چرا كه قدرت آن در ديوار بود. براي راه انداختن آن تنها كاري كه بايد ميكردم، گرفتن دسته جارو بود. از آن به بعد كار بسيار راحت شد.
قدم ششم به اين شرط بسيار شبيه است. براي راحت شدن از معايبم به قدرتهاي وجوديم اجازه دادم تا مرا هدايت كنند. چرا كه تنها با قدرت اراده نميتوانستم بگويم “تواين كار را انجام بده بدون آنكه مايل به پيروي از هدايت او باشم”، بدون آنكه به پيروي از هدايت او باشم.
تمايل و ارائه من به معناي شناخت معايبم و كاركردن و برنامهريزي براي استفاده از تمامي ابزارهاي قابل دسترسم بود. بدين ترتيب در را باز كردم و از او دعوت كردم تا به زندگيم بيايد.
آنچه كه خالقم در ابتدا قصد داشته است
خيلي وقت پيش، راجع به پاك سازي پرهزينهاي كه در يك كليساي مشهور انجام ميشد، ميخواندم. نقاشيهاي كليسا قرنها بود كه تميز نشده بود و دود و گرد و غبار و مواد خارجي ديگر به آنها چسبيده بود. صنعتگران با زحمت فراوان لايه لايه چرك را از روي نقاشيها با زحمت زياد در جستجوي شاهكار اصلي برميداشتند. هنوز اتمام اين پروژه به نيمه نرسيده بود كه بحثي به وجود آمد. نقاش اصلي هنرمند رنگارنگتر از آن بود كه ديگران انتظار داشتند. آنها درخشندگي مبهوت كنندهاي داشتند، اما تمام دنيا به آن شكلهاي تيره و تاريكي كه از مدتها قبل در كليسا بود، عادت كرده بودند. قسمت تميز شده در مقايسه با بقيه قسمتها درخشانتر به نظر ميآمد. اين تصوير نيمه درخشان و نيمه تاريك تضادي غرب پيدا كرد. پروژه به يك دوراهي مشكلساز رسيده بود. آيا آنها ميبايست پاك سازي را كامل ميكردند يا بايد كار را كنسل ميكردند و آن را به حالت اوليهاي كه همه به آن عادت داشتند، برميگرداندند.
در طول سالهايي كه در (جلسات خانواده های الکلی ها) بودم، وقتي كه روي قدم دوم خود كارميكردم، با همين سؤال روبرو شدم. با توجه به اينكه در يك خانوادة الكلي بيمار بزرگ شده بودم، هميشه زندگي را از پس لايههاي تيره و ضخيم اين بيماري ميديدم. اصلاً نميتوانستم فكر كنم كه زير اين لايهها چه چيزي وجود دارد. با شروع تمرينات اساسي جلسات خانواده های الکلی ها، تغييراتي رادر وجود خود احساس كردم. به قدري به زندگي گذشتة خودم عادت كرده بودم كه اين تغييرات در ابتدا به نظرم عجيب و زشت ميآمد. مثل آن تصوير هنري نيمه پاك سازي شده، قسمتهايي در وجودم پيدا شده بودند كه با بقيه قسمتها جور درنميآمد. دو راه براي من وجود داشت. ميتوانستم به همان صورتي كه بودم، باقي بمانم يا ميتوانستم به معالجه خودم ادامه دهم، تا آنچه را كه خداوند در ابتدا خلق كردهبود، بيابم. خوشبختانه درست مثل آنها كه به پاك سازي كليسا ادامه دادند، من هم تصميم گرفتم كه به آنچه كه خدا در ابتدا آفريده، ايمان بياورم. با گذشت زمان اين قسمتهاي جديد با قسمتهاي ديگر جوش خوردند و ديگر توجهي جلب نميكردند. هرچه بيشتر در راه پاكسازي خود قدم برميداشتم، قسمتهاي ديگر جوش ميخوردند و ديگر توجهي جلب نميكردند. هرچه بيشتر در راه پاكسازي خود قدم برميداشتم، بيشتر ثابت قدم ميشدم.
من زير سالها درد و رنج و شرم و احساس گناه پنهان شده بودم. زندگيم را از آنچه كه فكر ميكردم، درخشانتر و زيباتر كرد. در تمام اين مدت، در اعماق وجودم نيرويي بوده كه منتظر دست خداي مهربان بوده تا آن را به سطح بياورد. اين مراحل مرا به سوي يك زندگي پر از عشق و آرامش و سلامتي سوق ميدهد.
با آخرين برگ يكي شدم
در يك روز ابري پاييزي زندگي در نظر مثل يك زمستان بيانتها شد. وقتي مشغول كار بودم، شوهرم مشكل دست و پاگير ديگري برايم ايجاد كرد. خودم را به قدري نااميد احساس كردم كه ديگر قادر نبودم روي كارم تمركز كنم. يكبار ديگر كاملاً از اين بيماري و نتايج بهبودي آن نااميد شدم.
هفتة پيش از اين واقعه در يكي از جلسات شركت كرده بودم و شنيدم كه يكي ازاعضا ميگفت كه او چطور خود را از موقعيتهاي سخت دور ميكند تا توجه و تمركز خود را بدست بياورد. فكر كردن بيرون رفتن ازدفتر كارم براي چند لحظه ممكن است كه به من كمك كند.
كتم را پوشيدم و با آسانسور پايين آمدم و تصميم گرفتم كه كمي هواي تازه استنشاق كنم. دررا باز كردم. باد سردي ميوزيد. تنها بودم. به آسمان نگاه كردم وگفتم: “خدايا من از عهدة اين كار برنميآيم. اين يكي را خودت انجام بده”. درست در همان لحظه آخرين برگ درختي كه در آن نزديكي بود، جدا شد و به آرامي به سوي زمين در حركت بود. افسون شده آنجا ايستادم. همانطور كه برگ به آرامي روي زمين نشست، شنيدم “همه چيز درست ميشود. من از عهده برميآيم.” اشكي روي گونههايم لغزيد. براي اولين بار در زندگي من آرامش را احساس كردم.
سالها بعد درجلسهاي نشسته بودم كه روي دوازده قدم كار ميكرد. رهبر از همه ميخواست كه تجربهاي را راجع به قدم دوم بيان كنند. آنچه كه من به خاطر آوردم، يك روز سرد پاييزي بود. آن زمان، زماني بود كه من ايمان آوردم قدرتي مافوق من ميتواند سلامتي رابه من بازگرداند. بهبودي من در جلسات خانواده های الکلی ها تجربههاي غيرمنتظرة زيادي را برايم پيش آورد. اما تجربة من در قدم دوم مؤثرترين و محركترين تجربة من بود.
آن به من سلامتي را معرفي كرد
از بين قدمهاي دوازده گانه قدم دلخواه من است. سالها پيش وقتي براي بازپروري آمدم، نميدانستم كه بيمار هستم. در يك خانوادة الكلي بزرگ شده بودم و عدم تعادل نايش از اين بيماري تمام آن چيزي بوده كه من در همة عمرم شناخته بودم. هرگز از خودم سؤال نكردم كه آيا راههاي ديگري هم براي زندگي كردن وجود دارد يا نه؟ و اين مرا متعجب ميكند. گمان ميكنم با توجه به تربيت الكلي كه داشتم به قدري محدود شده بودم كه سؤال كردن حتي به ذهنم خطور نميكرد.
سالها وقت ميگيرد تا معني قدم دوم كاملاً جا بيفتد. مدت طولانيتري براي من گرفت تا اعتراف كنم كه روشي كه كه من در آن زندگي ميكردم، روش ناسالمي بود كه بيماري الكليزم در خانوادة من ايجاد كرده بود. من نميدانستم كه زندگي كردن بر اساس ترس كه من موقع بزرگ شدن تجربه كرده بودم، راه زندگي نيست. نميدانستم كه چيزي به شدت به اشتباه در نحوة بزرگ شدن من وجود داشته است.
در ابتدا آنچه كه در جلسات شنيدم، مرا ترساند. به حدي كه ديگر نميخواستم برگردم. به هرحال زندگيم روز به روز بدتر ميشد براي پيدا كردن جوابهايم راههاي متنوع زيادي را امتحان كردم. مشاوره، درمان، دارو و كتابهاي مختلفي را امتحان كردم. بالاخره سخت نااميد شدم و به مرحلة خودكشي رسيدم. درست در اين مرحله بود كه يك مشاور مهربان پيدا كردم كه تشخيص داد الكليزم عامل اصلي اين مشكلات است. او به من گفت كه جلسات خانواده های الکلی ها براي بزرگسالان هم هست. بعد از اينكه به من پيشنهاد كرد و مهربانان تشويق به شركت در جلسات گروه كرد، كمكم كرد تا يك جلسه جلسات خانواده های الکلی ها را پيدا كنم.
به برنامه برگشتم براي معالجه خودم نه براي اصلاح كس ديگري. قبلاً هم روش غيراصولي زندگيم را كشف كرده بودم. در حقيقت هرچه بيشتر هدف قدم دوم براي من روشن ميشد. اين قدم را اينطور براي خودم تشريح مي كردم كه قدم دوم سلامتي را به من برنميگرداند، بلكه آن را به من معرفي مي كند. ناسالمي خانوادة الكلي من تمام آن چيزي بود كه شناخته بودم. مهجور ماندن، طردشدن، منفي بافي كاملاً عادي به نظر ميرسيد. بعد از مدت زمان كوتاهي، توجه و مهربان اعضاء جلسات خانواده های الکلی ها در من مؤثر واقع شد. به طور مرتب در جلسات حضور پيدا كردم. به طوريكه اين خود براي من يك راز بود. ميبايست كه از منصرف شدن خود جلوگيري ميكردم، بنابراين توانستم استقامتي را كه هيچ وقت قبلاً در خانه تجربه نكرده بودم، تجربه كنم.
داستانهاي ديگران مرا متعجب ميكرد. بدرفتاريهاي جسمي، خشونت و سوء استفادههاي جنسي براي من اتفاق نيفتاده بود. اما اگر اتفاق افتاده بود هم نميتواستم تصورش را بكنم كه بتوانم آنها را در يك اتاق پر از غريبه در ميان بگذارم. از آنجا كه پنهان كردن هميشه نحوة زندگي من بود، نميتوانستم اين صادق بودن و بيتكلف بودن را تصور كنم. گرچه داستانهاي من با ديگران متفاوت بود، اما فهميدم كه ما همه يك احساس داريم (ما احساسات يكديگر را درك ميكنيم). بعداز گذشت زمان كوتاهي شروع كردم به بيان بعضي ازچيزهايي كه به خاطر ميآوردم. خيلي شك و ترديد داشتم. چون نميدانستم كه چطور اعتماد كنم. كم كم ياد گرفتم كه ميتوانم به اعضاء جلسات خانواده های الکلی ها اعتماد كنم. اما بيشتر از آن ياد گرفتم كه به خودم اعتماد كنم.
پيام قدم دوم را به كندي گرفتم. در تماس با اعضاء خانوادهام ميتوانم بعضي از مراحل بازپروري خود را ببينم. هيچ كدام آنها در مرحله بازپروري نيستند. گرچه اميدوارم كه يكي دوتا از آنها به من بپيوندند. بازپروري من كاملاً در تنهايي بوده است چون خود را كاملاً با خانوادهام بيگانه احساس ميكنم. با اطلاعاتي كه از جلسات و قدمها بدست آوردهام، ميتوانم روش غيرصحيح رادر خانوادهام ببينم كه آنها نميتوانند.
بيشتر بيماري خانوادگي من به شكل خشونتهاي احساسي و گفتن ناسزا بود، بيان مشكلات ما بسيار سخت است. تا زماني كه به احساسات و واكنشهاي خود ايمان ندارم چگونه ميتوانم تشخيص دهم كه اين شكل بيماري چه عواقب يا تاثيراتي دارد؟ فائق آمدن بر مشكلاتم بسيار سخت و دردناك بود. اما به هر حال هيچ راه ديگري نداشتم. تاواني كه در درد و كمبودهايم پرداخت بسيار زيادبود و ادامه دادن آن بيارزش. نميتوانم بگويم كه بلافاصله پس از ورود به جلسات خانواده های الکلی ها بهبودي كامل يافتم. هنوز هم اوقاتي پيش ميآيد كه در چنگال اين بيماري هستم. اما از آنجا كه ديگر برايم خوشايند نبود، سريعتر آن را تشخيص دادم. دراين زمان است كه به قدرت برتر خود رو ميآورم و قدم دوم را تكرار ميكنم. دعا ميكنم كه سلامت عقل خود را به دست آورم.
يك معجزه
قدم يازدهم، يك قدم استثنايي است. از لحظهاي كه آن را شنيدم، اين را دوست داشتم. قبل از اين كه به جلسات خانواده های الکلی ها بيايم، به مذاهب شرقي علاقمند شده بودم. ديدم كه ايدة تمركز جالب به نظر ميآيد. اما به نظر ميرسيد كه تمام تلاشهايم در تمركز گرفتن شكست ميخورد. نميتوانستم بيشتر از 30 ثانيه ذهنم را آرام نگه دارم. از آنجايي كه بار اول آنرا به دست نياوردم، ديدم كه نااميد هستم و تسليم شدم.
وقتي به جلسات خانواده های الکلی ها آمدم، يك راهنماگرفتم. ازاو پرسيدم باتوجه به اينكه تازه قدمها را شروع كردهام، آياميتوانم تمركز را شروع كنم. او گفت كه به جلو بروم دعاكردن و تمركز ابزاري هستند كه من هميشه ميتوانم از آنها استفاده كنم. دوباره سعي كردم تمركز بگيرم. با اطمينان از اينكه، اين بار آنرا هرچه كه هست به دست خواهم آورد. خيلي نااميد شدم ديدم كه هنوز همنميتوانم ذهنم را ساكت و آرام به استفاده از قدمها ادامه دادم. به قدم نهم رسيدم.
راهنماها عوض شدند. دوباره روي قدمها كار كردم تا بالاخره به قدم يازدهم رسيدم. با وجود اينكه روي آن قدمها در حدود 5 يا 6 ماه كار كرده بودم، خيلي عوض شدم. ميخواستم كه طالب باشم سعي ميكردم به بهترين وجهي كه ميتوانم دعا و تمركز كنم. اگر بار اول نميتوانستم آنرا به خوبي انجام دهم، تسليم نميشدم.
اگرچه نگاهم به زندگي به طور قابل ملاحظهاي تغيير كرده بود، هنوز هم هنگام بيدار شدن در صبح اوقات سختي داشتم. اغلب اوقات در رختخواب دراز ميكشيدم تا وقت زنگ زدم به راهنمايم برسم. بعد از صحبت كردن با او، احساس ميكردم ميتوانم به بقيه روز خود ادامه دهم. وقتي شروع به تمرين قدم يازدهم كردم، تصميم گرفتم اولين كار هر روز صبح انجام اين قدم باشد.
هر روز صبح درحالي از خواب بيدار مي شدم كه از زنده بودن خود ناراحت و غمگين بودم. نميخواستم هيچ كاري را انجام بدهم. شروع كردم به خواندن دعاهاي كوتاهي كه راهنمايم به من پيشنهاد كرده بود. يادداشتها را ميخواندم و سعي ميكردم كه به قدرت مافوق گوش فرادهم. اغلب آن را بلند ميخواندم. چون فهميده بودم كه اينكار باعث ميشود كه افكارم آرام بگيرند. شگفت
زده شده بودم. از اينكه ميديدم بعدا ز حدود يك ساعت از اين تلاش، احساس شادي ميكنم، آماده هستم كه روز خود را شروع كنم. حتي تصميم گرفتن راجع به اينكه چه كاري را اول انجام بدهم، كار را آسانتر ميكرد. اين كار سرگرم كننده بود. اين برنامه را هر روز دنبال ميكردم. تغيير را در رفتار خود احساس ميكردم. بعضي روزها اين تغيير سريع بود و بعضي روزها بيشتر طول ميكشيد. من فقط به كار كردن روي اين برنامه ادامه دادم. به دليل نامعلومي، قلبم پر از شادي و اميد شده بود. به نظر يك معجزه ميآمد.
حتي مواقعي كه احساس ميكردم ميخواهم تسليم شوم، به برنامة هر روز صبحم ادامه ميدادم. چون معجزة رفتار تغييريافتهام را به خاطر داشتم. من حتي هديهاي بزرگتر را به خاطر تمرين روي قدم يازدهم به دست آوردم. يك روز از خواب بيدار شدم. پر از انرژي وشادي. نميتوانستم آخرين باري را كه با اين احساس بيدار شده بودم، به خاطر بياورم. حالا بيشتر از يك سال است كه تقريباً هر روز آماده براي سروكله زدن با كارهاي روزانه و زندگي از خواب بيدار مي شوم. نميتوانم به شما بگويم كه احساس عجيبي است بيدار شدن و به روزي كه در پيش داريد نگاه كردن. بيدار شدن و اين احساس كه من جزئي از اين جهان هستم.
يك چرخش ساده
براي من كار سادهاي نبود كه راجع به قدم يازدهم صحبت كنم. ارتباط من با پروردگار خصوصيتر از روابط بين دو جنس متفاوت بود. بياد ميآورم شوهرم بعداز مدت كواهي كه از بهبوديش ميگذشت، يكبار گفت كه او ترجيح ميدهد كه ما باهم دعا كنيم. فقط فكر كردن راجع به آن مرا ميترساند. به او جواب ندادم. وانمود كردم كه اصلاً نشنيدم او چه گفته است. در سالهاي رشد، مادرم تنها فرد مذهبي در خانواده بود. ارتباط او با خداوند هم خيلي خصوصي بود، اما من ميتوانم بگويم كه اين ارتباط براساس ترس بود. تنها وقتي كه پدرم خدا را به ياد ميآورد، زماني بود كه ميخواست ما را نفرين كند. ميدانم كه اين تجربيات مرا خواص نميكند تا شروع خوبي را با خدا داشته باشم. زندگي كردن با يك فرد الكلي براي ساليان متمادي هم كمكي نميكند. خداوند به هيچ كدام از دعاهاي من براي اين كه شوهرم را به حالت عادي برگرداند، پاسخ نداد. كم كم به اين فكر افتادم كه خداوند به من توجهي ندارد.
با كمك جلسات خانواده های الکلی ها و قدمهاي دوم و سوم، يازدهم امروز متفاوت شدهام. ميدانم كه خداوند مرا دوست دارد و به من توجه ميكند. تمام آنچه كه او براي من ميخواهد،شاد بودن است. وقت زيادي صرف شد تا اين را ياد گرفتم. چون خدايي كه من قبلاً ميشناختم، خدايي بود كه قضاوت و تنبيه ميكرد. كساني را در برنامه ميديدم كه ارتباط خوبي كه من ميخواستم با خدايشان داشتند. اما من نميدانستم چطور آن را به دست بياورم. درباره دعا كردن و تمركز ياد گرفتم كه دعا كردن الزاماً همان چيزي نبود كه من از كودي حفظ كرده بودم. دعا كردن به سادگي ميتوانست صحبت كردن با خداوند باشد كه خيلي سخت نبود. چون من قبلاً اين كار را انجام ميدادم. تمام معني تمركز گوش كردن به خدا بود. فقط ساكت بودن و پاك كردن ذهن از افكاري كه نگراني ميآورد. بنابراين ميتوانستم به آنچه كه خداوند به من ميگفت، گوش بدهم. قدم يازدهم ميگفت كه ارتباط من با خدا حتماً نبايد كامل باشد. من فقط نياز داشتم كه سعي كنم اين ارتباط را وسعت بدهم.
قسمتي كه مربوط به ارادة خداوند بود، انجام دادنش به نظر من سختتر بوده. تا وقتي كه به سادگي اين قسمت براي من تشريح شد. چطور بدانيم كه ارادة خداوند چيست؟ فهم اين مسئله بسيار ساده است. فقط هر روز صبح بلند شويد به حركت كردن ادامه دهيد، و وقتي به يك ديوار برخورد كرديد، به سمت ديگر بپيچيد. اين كار به نظر ساده ميآمد، اما چند بار تاكنون من به اين ديوارها رسيدهام و همانجا متوقف شدهام و هيچ كاري انجام ندادهام. چند بار تاكنون من خودم را به ديوار كوبيدهام؟ در نتيجه فقط خود را از پا انداختهام و به جايي نرسيدهام؟ چقدر آسانتر است كه يك تغيير مسير ساده بدهم و به حركت كردنم ادامه دهم.
ما منحصر به فرد هستيم
قدم يازدهم را به چهار قسمت تقسيم كرد. دعا كردن،صحبت كردن با خداست راجع به اينكه تصميم او براي من چيست. تمركز كردن فقط گوش كردن و تمركز كردن روي قدرت خداوند است كه درون من است. ارتباط آگاهانه اين است كه در اعماق وجودم به حضور خداوند ايمان داشته باشم. آگاهي و قدرت وقتي به دست ميآيد كه راههاي متفاوت را متوقف كنم و شروع كنم به گوش كردن به ارادة خداوند. از اين طريق، من رابطة عميقتري را با خداوند برقرار كنم. ميتوانم قدرت، دانايي و عشق و آرامش او را احساس كنم. شهامت قبول كردن ارادهاش را با عشق وفروتني، آرامش، مهرباني و گاهي اوقات با شوخ طبعي به دست ميآورم.
دعاي من اين است كه هركسي عشق، قدرت و دانائي و فهم يك قدرت مافوق را پيدا كند، دعا ميكنم كه هركس عشق بلاشرط را در راه دوست داشتن خود بيابد، همه بدانند كه ما منحصر به فرديم و فرزندان خداوند هستيم.
درباره بیماری و بهبودی