خانواده ها4
نيت كردن براي اصلاح يك رابطه
اصطلاح (گناه كردن قبل از پريدن) وقتي كه وارد قدم هشتم شدم، براي من كاربرد داشت. كلمهاي كه در قدم هشتم روي آن تمركز كردم، نيتها بود. برايم مهم بود كه از وسوسة پريدن به جلو و جبران خطاهايم دوري كنم. قدم هشتم تا قدم نهم بود و بنابراين احتياج داشتم كه از سرعت خود بكاهم. براي قصد كردن (خواهان شدن) نياز داشتم بدانم چه مرهمي مناسب است. نياز داشتم به جاي اينكه به مرحلة عمل بجهم راجع به كارهايي كه كردهام، فكر كنم.
كلمة مهم ديگري كه در قدم هشتم بايد درنظر ميگرفتم. لغت (همه) بود اين كلمه به من كمك كرد تا از بعضي زخمهاي كهنه، عصبانيتها در بخشها دوري گزينم. قسمت اول قدم ميگفت: يك ليست از تمام افرادي كه لطمه زدهبوديم، تهيه كنيم. پيشنهاد شد كه يك صفحه كاغذ را به سه ستون با عنوانهاي زير تقسيم كنيم:
1) به چه كسي صدمه زدهايم؟
2) چطور لطمه زدهام؟
3) مرهم مناسب كدام است؟
وقتي شنيدم كه بايد اسم خودم را بالاي ليست قرار دهم، متعجب شدم. نميدانستم كه به خودم بيشتر از هركس ديگري لطمه زدهام. كمي وقت گرفت تا جزئيات چگونگي لطمه زدن به خودم را آموختم.
نميدانستم كه احتياج داشتم كه فرد الكلي را هم در ليست خود قرار دهم، چون فكر ميكردم كه او به من لطمه زده است. آنچه كه من فهميدم، اين بود كه او به من لطمه نزده است، بلكه خودم به خودم لطمه زدهبودم، يك مثال زماني بود كه او ميخواست ماشين را بردارد و برود چندي براي نوشيدن بخرد و من دستگيرة در ماشين رانگه داشته بودم تا مانع رفتن او شوم. او ماشين را راند و دست من زخمي شد. گريه كردم و گفتم كه او به دست من صدمه زد. قدم هشتم به من آموخت كه او دست مرا زخمي نكرد. من باعث شدم كه دستم زخمي شود. چون آن را جائي قرار داد كه نبايد قرار ميدادم. آن الكلي متوجه نبود كه دست من زخمي ميشود. اتهامات ناشي از عصبانيت من در هر صورت به او صدمه ميزد. اين حادثه يكي از نمونههاي بازي كردن من بود “باز سرزنش كردن”. بالاخره فهميدم كه احتياج داشتم خدا را هم در ليست خود قرار دهم. به خاطر اينكه از او روي گرداندم و ايمان و اعتمادم را از او سلب كردم. حالا ميدانم كه خدا بايد در بالاترين نقطه ليست من باشد. چون او هميشه با من بود. او به من كمك كرد حتي وقتي كه من فكر ميكردم تنها كسي هستم كه از خود مراقبت ميكنم.
وقتي شروع كردم به تهيه ليست قدم هشتم، فكر ميكردم كه خيلي از مردم هستند كه من به آنها صدمه زدهام. همانطور كه برنامه ريزي شده، فهرست قدم چهارم جداً به ن كمك كرد و مرادر اين راه راهنمايي كرد. همانطور كه ستون (چطور لطمه زدهام) را ميخواندم، متوجه شدم كه بعضي از افرادي را كه در ليست قراردادهام، كه به آنها لطمهاي نزدهام. براي مثال اگر من افكار بدي راجع به كسي داشتم، اين افكرا براي من مضر بودند. چون روي رفتار من اثر ميگذاشتند. از طرف ديگر كساني بودند كه در ليست خود قرار ندادم، چون لطمهاي كه به آنها زدهبودم، ناشي از اين بود كه آنها به من لطمه زده بودند. كشف كردم كه اين طريق توجيه كردن به كار من نميآيد. چون اين ليست، ليست من بود. من مسئول رفتار آنها نبود و سرزنش كردن آنها اشتباهات مرا توجيه نميكرد. همچنين فهميدم كه براي كارهايي كه انجام داده بودم تا به ديگران صدمه بزنم، احساس گناه ميكنم. حتي اگر طرف مقابل صدمه نديده باشد. تمام آنچه را كه نياز داشتم، اين بود كه رفتار خود را عوض كنم. قبل از اينكه ياد بگيرم مسئول اينكه ديگران چطور احساس ميكنند، نيستم. حتي كساني را در ليست وارد كرده بودم كه مرا به خاطر اينكه به احساسات آنها لطمه زده بودم، سرزنش ميكردند.
بعضي از لطماتي كه زده بودم به خاطر كارهايي بود كه انجام داده بودم و برخي از آنها به خاطر كارهايي بود كه در انجام دادنش شكست خورده بودم. چون تمام توجه خود را روي فرد الكلي قرار داده بودم. اغلب از خودم و ديگران غفلت ميكردم. بنابراين نياز بود كه كارهايي كه انجام دادهم و كوتاهيهاي خودم را در ليست قراردهم.
ستون سوم (مرهم مناسب) تا وقتي كه قدم نهم را ياد بگيرم، به طور كامل انجام نميشد. اما ميتوانستم فكر كنم راجع به اينكه چطور از كساني كه به آنها لطمه زدهام، دلجويي كنم. از آن افرادي بودم كه خيلي در مسائل فرو ميرفتم. براي مثال فكر ميكردم جبران اشتباهاتم به اين معني بود كه ميبايست تنبيه شوم. اگر مراقب نبودم، ميبايست ليست ضررهايي را كه به خود زده بودم، به ليست اضافه كنم.
مهمترين چيزي كه در قدم هشتم ياد گرفتم اين بود كه فقط بايد نيت كنيم كه خطاهايم را جبران كنم. همچنين ياد گرفتم كه قدم هشتم براي من است. اگر ديگران از قدم هشتم من سودي ميبردند اين يك پاداش اضافي بود. اگر من ليست خود را تهيه كنم و بخواهم كه مرهمي مناسبي روي زخمهايم بگذارم، يك چيز حتي خواهد بود. از اينكار سود فراواني نصيب من خواهد شد.
من فقط ميبايست سعي ميكردم
به آرامي اما با اطمينان، آگاه شدم كه خداوند در زندگي من وجود دارد. ازيك ارتباط نزديكتر و تازه با قدرت مافوقم آگاه شدم كه ترجيح ميدهم اين قدرت را خدا بنامم. درست مثل قدم اول، دوم آمدم ، بعد آگاهي پيدا كردم و بعد باور كردم.
بيداري روحي من درست به همان روش به تدريج پيشرفت كرد. به عاجز بودن خود اعتراف كردم، تشخيص دادم كه خداوند ميتواند به من كمك كند و ياد گرفتم كه اراده و زندگيم را به قدرت مافوق دوست داشتنيام بسپارم. باايمان به قدمهاي چهارم و پنجم، ياد گرفتم كه در قدمهاي ششم، هفتم، هشتم ونهم به خداوند اعتماد كنم. استفاده از قدمهاي دهم ويازدهم آگاهي تازهاي از عشق و توجه او را براي من به ارمغان آورد. همانطور كه روي قدمها كار ميكردم، نكات عمدة مشترك صداقت، مهرباني، عشق، اعتماد، فروتني، خواهان بودن، بخشش و آزادي راتشخيص دادم.
ميديدم كه بسياري از اعضاء نكات عمدة خاصي را متعلق به بعضي قدمها ميدانند، اما اينكار براي من مفيد نبود. چرا كه نكات عمدة زيادي رادر يك قدم ميديدم. ياد گرفتم كه به ترتيب روي قدمها كار كنم. چون هر قدم به قدم قبلي وابسته بود. وقتي به قدم دوازدهم رسيدم، اين قدم كمكم كرد تا موضوعي را راجع به پيامي كه قرار بود به ديگران برسانم، بفهمم. خوشحال بودم كه فهميدم من فقط ميبايست سعي كنم كه پيام را برسانم. من مسئول نحوة درك مردم و يا پذيرش آنان نبودم.
قسمت آخر قدم دوازدهم، به من يادآوري كرد كه اين نكات عمه رادر تمام مسائل زندگيم تمرين كنم. اين قدم به من گفت آنچه كه در جلسات خانواده های الکلی ها ياد گرفتهام، در روابط باديگران بكار بندم. براي من كافي نبود در جلسات خانواده های الکلی ها فقط مهربان باشم و ببخشم ودوست داشته باشم. ممكن بود من تنها الگوي جلسات خانواده های الکلی هاباشم كه بعضي افراد در عمر خود ميديدند. هربار با مردم رابطه برقرار ميكنم، يك پيغام را با خود حمل ميكنم. قدم دوازدهم اين سؤال را به ياد من ميآورد كه آيا من براي اينكه ديگران را جلب كنم، مناسب هستم؟
من باور دارم كه قرار است پيام عشق، بخصوص عشق به خداوند را به همه مردم برسانم. از آنجا كه روي قدمهاي دوازده گانه براي منفعت خودم كار ميكردم، اين نكته را دريافتم كه قبل از اين كه بتوانم ديگران را دوست داشته باشم، بايد خودم را دوست داشته باشم. قبل از اينكه بتوانم به كسي كمك كنم، بايد به خودم كمك كنم.
گشودن در
در انتهاي هر جلسه، گروه ميخواند: اگرچه ممكن است كه همه ما را از ابتدا دوست نداشته باشي، ما را به شكل خاصي دوست خواهي داشت. درست به همان صورتي كه ما تو را ازاول دوست داشتيم. در طول مدت اولين سالي كه در جلسات خانواده های الکلی ها بودم، يكي ازاعضاء بود كه نه تنها او را دوست نداشتم، بلكه به طور آشكار نميتوانستم او را تحمل كنم.
او اين ضعف شخصيتي وحشتناك را داشت كه در طول جلسات خيلي حرف ميزد. هربار كه او دستش را براي صحبت كردن بالا ميبرد، من در درون خود ناله ميكردم. ميدانستم كه او براي بيست تا بيست و پنج دقيقه صحبت ميكند و اغلب راجع به مواردي كه در جلسة قبل راجع به آنها صحبت شده بود. در مدت صحبتهاي طولاني او، از هر طريقي كه ميتوانستم، نارضايتي خود را نشان ميدادم. به فضاي خالي با چهرهاي كسل خيره ميشدم، آهي ميكشيدم، گاه به گاه به ساعتم نگاه ميكردم و روي كتاب “فقط براي امروز در جلسات خانواده های الکلی ها” با انگشت ضربه ميزدم. ميدانستم كه ديگران را هم آزار ميدهد. چون چند تن از اعضاء پيشنهاداتي راجع به محدود كردن زمان صحبت كردنمان دادند. هيچكدام از اين راه حلها به كار نيامد. به جايي رسيده بودم كه اگر به جلسه ميرفتم و او را آنجا ميديدم، بيشتر مواقع جلسه را ترك ميكردم.
يك روز اتفاقي افتاد كه فقط ميتوانست در جلسات خانواده های الکلی ها اتفاق بيافتد. من در جلسه نشسته بودم در ذهنم دربارة اينكه چقدر او خودخواه است و چرا ملاحظة ديگران را نميكند، غرولند ميكردم. او حتي هنوز چيزي نگفته بود. من فقط داشتم پيشبيني ميكردم. ناگهان فكري در ذهنم جرقه زد. آيا تو فكر ميكني با رنجاندن او ميتواني او را تغيير بدهي؟ نزديك بود از روي صندلي بيفتم. خداي من! داشتم همان كاري را با او ميكردم كه در تمام آن سالها با الكليام انجام داده بودم. دارم سعي ميكنم كه او را تغيير دهم و در اين راه خودم را ديوانه ميكنم.
اجازه دادم افكار كنترلي من كنار بروند و چيزي اتفاق افتاد كه من فقط ميتوانم بعنوان يك معجزه آن راشرح دهم. به طور ناگهاني نسبت به آن زن پر از عشق شدم. ديگر او را بعنوان يك زن خودخواه نميديدم. بلكه عنوان يك زن شيرين وآرام كه با او وجه تشابهات زيادي داشتم.
امروز همان زن يكي از افراد مورد علاقة من است. وقتي در اتاق صحبت ميكنم و او را ميبينم ميتوانم احساس كنم كه تمام صورتم روشن ميشود. من همچنين فهميدم كه صحبتهاي او به صورت باورنكردني جالب است. بنظر ميرسد كه در صحبتهاي او خود و حكمت نهفته است. من نميخواهم بگويم كه مردم حرف بزنند و حرف بزنند. بخصوص اگر جلسات كوتاه باشد، و ديگران هم بخواهند صحبت كنند. بغير از يك وجدان گروهي كه صحبتها را كوتاه كند، حقيقتاً نميدانم راه حل چيست؟ اعضايي كه خيلي طولاني صحبت ميكنند، هنوز هم مشكل عمدة جلسات هستند. با استفاده از تجربة شخصيام دريافتهام كه كنترل كردن رفتار ديگران يك دام است. اگر كنترل كردن را رها كنم، ميتوانم توجهم را به خودم معطوف كنم كه در خيلي از معجزات را برويم ميگشايد.
تمام اين گنجها
بنابه دلايل بسياري خودم را مشغول كاركردن در جلسات خانواده های الکلی ها كردم. ميخواستم از خانه فراركنم. ميخواستم تمام دردهايم را در يك برنامه درمان كنم. آنچه پيدا كردم عشق بلاشرط، پذيرش، آرامش،عقل و شهامت بود. فرصتي پيدا كردم تا استعدادهايم را براي پيشرفت كردن بررسي كنم. وقتي احساس تعلق پيدا كردم، فهميدم هر وظيفة كوچكي كه انجام ميدهم، به من كمك ميكند تا يك احساس مالكيت را تجربه كنم.
ميخواستم از همراهي دوستاني كه هدفهاي معنوي داشتند لذت ببرم. روابط دوستانه بر اساس سنتهاي دوازده گانه پيدا كردم. تركيبي از ايدهآلها و مرزهاي نجات كه در زندگي خصوصيام به آن خيلي احتياج داشتم، ميخواستم فكري را از مغشوش بودن دور نگهدارم. آنچه پيدا كردم، اين بود كه اگر روي برنامه كمك كردن تمركز كنم، مشغول تراز آن خواهم بود كه ذهنم را با مشكلات ديگران پر كنم. همين روش براي وقتي كه ميخواستم مشكلاتم را در خانه حل كنم مناسب بود. وقتي كه تمركز خود را از روي مشكلاتم برداشتم، زندگيام آرامتر شد و مشكلاتم راه حلهاي خدادادي خود را پيدا كردند.
وقتي عكس العمل نشان دادن به انتقادهاي منفي رامتوقف كردم. عكس العملهايي را كه خودم انجام داده بودم، مطالعه كردم. اطلاعات مفيدي را راجع به خودم به دست آوردم كه به من كمك كرد اعتماد به نفس خود را بسازم. وقتي سعي ميكردم ارزش خود را بعنوان يك انسان بسنجم فهميدم كه اين كار نقاط ضعف و قوتم را بزرگتر جلوه ميدهد. تمام اين خودآگاهيها كمك كرد كه آن شخص كامل كه آرزو داشتم، بشوم. وقتي خواستم ياد بگيرم كه چطور يك ايده را شكل بدهم و آن را در ذهن خود نگهدارم، فرصتهاي زيادي پيدا كردم.
فهميدم كه ميتوانم ايدههاي مؤثري داشته باشم. آنها را بيان ميكنم و به ديگران اجازه ميدهم ايدههاي مؤثر خود را داشته باشند.
قصد نداشتم وقت و انرژي زيادي را صرف رساندن پيام كنم. درست مثل وقتي كه نتوانستم جواب رد به كساني بدهم كه جلسات خانواده های الکلی ها و يك زندگي بهتر را به من معرفي كردند شوق و احساسات و دعوت آنها بود كه مرا به سمت اين راه زندگي هيجان انگيز و پاداش دهندة جلسات خانواده های الکلی ها راهنمايي كرد.
بيشتر از هرچيزي ميخواستم كه بهبودي را به دست بياورم و حفظ كنم. آنچه پيدا كردم، شادي سهيم شدن آن بود. به همان صورتي كه ديگران دست و دلبازانه خدمت به من را با عشق و احترام و مهرباني هديه كردند. وقتي فكر ميكردم كه خيلي كمتر به دست ميآوردم تمام اين گنجها را پيدا كردم.
كار گروهي:
من با درخواست تشويق از طرف خداوند براي تغيير دادن آنچه كه ميتوانم، بر روي قدم هفتم كار ميكنم. من ياد گرفتهام كه خداوند هيچ كدام از نقاط ضعفم را به خودي خود رفع نميكند. بلكه من بايد براي رفع آنها از او درخواست كنم. علاوه بر اين هنگامي كه از او درخواست ميكنم، بايد براي همكاري با او خودم را آماده كنم. يعني بايد به نواقص خود اعتراف كنم و براي تمرين كردن رفتارهاي متفاوت نيز آماده باشم.
من براي تمام نقاط ضعفم فقط “درخواست” نميكنم، چون تا زماني كه آماده رها كردن آنها نباشم، خداوند آنها را رفع نخواهد كرد.
اگر من تغيير نكنم،هيچ چيز تغيير نخواهد كرد. به عبارت ديگر، اگر من درمانده هستم، بايد در خودم تغييري ايجاد كنم. بنابراين درمانده نخواهم بود. اگر هر آنچه را كه من انجام ميدهم، و منتظر رخ دادن اتفاقي هستم، مسلماً همچنان درمانده خواهم ماند.
گاهي اوقات نياز دارم بدانم كه يك نقص چه فايدهاي برايم دارد. بدين ترتيب خواهم فهميد كه صرفنظر كردن از آن نقص چقدر برايم گران تمام خواهد شد. سپس بايد روشهاي ديگري براي دريافت فايده آن بيابم. اگر من نميتوانم در مورد يك جايگزين ديگر فكر كنم، بايد اعتراف كنم كه هنوز هم نميخواهم از دست آنها خلاص شوم. بعنوان مثال من هميشه دوست داشتم كه شوخ و بامزه باشم و طعنه زدن به ديگران براي خودم جالب و سرگرم كننده بود. ولي به ضرر فرد مقابلم بود. هنگامي كه با گوشه و كنايه رفتار ميكردم، ظاهراً باهوش و دوست داشتني بودم، ولي درحقيقت وجهه خودم را درنظر دوستانم ازدست ميدادم.
امروز ميخواهم “خدابينانه” زندگي كنم، نه “خودبينانه”. در ابتدا كنايه نزدن به ديگران برايم بسيار مشكل بود. وقتي از خداوند تقاضاي كمك كردم،فهميدم كه ديگر مجبور نيستم به خاطر متوقف كردن اشتباهات گذشته از شوخ طبعيهايم دست بكشم.
به سادگي احتياج داشتم تا خصوصيتهاي خودم را به طريقي بيضرر هدايت كنم. حتي اگر شخصي درصدد آزار رساندن به من باشد، سعي ميكنم بجاي طعنه زدن، صادقانه با موقعيت روبرو شوم. هنگامي كه من با خداوند در رفع عيوب شخصي خود همكاري ميكنم، او كارهايي را كه من توانايي انجامش را ندارم، براي انجام خواهد داد. او به من كمك ميكند كه مهرباني را در وجود خودم خلق كنم. اگر من احتياج دارم كه روي پاي خودم بايستم، او مرا تشويق خواهد كرد. بنابراين نياز نيست كه از كنايه زدن براي فشار آوردن به مردم استفاده كنم. او مرا به يك انسان برتر تبديل نميكند. من ياد گرفتهام كه آرامش من بر اساس فروتني من پايهگذاري شده است. وقتي كه به كلي از مشاركت صرفنظر ميكنم،هيچ چيز تغيير نميكند. فروتني براي من به معني متعادل كردن وظايف خداوند با وظايف خودم ميباشد. بنابراين ما ميتوانيم با هم يك گروه باشيم. كنار گذاشتن “ترس” و “گسترش” براي من مشكل بود. زريا براي رها كردن آنها مطمئن نبودم. من با نقاط ضعفي كه بعضي اوقات براي آرامش بخش و گاهي اوقات پر دردسر بودند،احساس آشنايي و انس ميكردم. اگر خداوند ميخواست به خاطر موهبت آنها را برطرف كند،پس چه چيزهايي را بايد جايگزين آنها ميكرد؟
از يكسو ممكن بود اين جايگزينها را دوست نداشته باشم. و از طرف ديگر واقعاً خواهان اين برنامه و چيزهايي كه برنامه ممكن بود در صورت عمل كردن به آن به من بدهد، بودم.
به بدبختي بزرگي گرفتار شده بودم. احساس عجيبي داشتم مانند اينكه تمام چيزهاي قابل اهميت در معرض خطر بودند، مثل تمام كردن يك جمله، كاركردن و نگهداشتن شغل و زندگيام.
در ابتدا هر چيزي سرجاي خودش بود. من يك پرستار بودم. بنابراين تمام چيزهايي را كه فكر ميكردم به من التيام ميبخشد، امتحان كردم. به جز واگذار كردن به قدرت برتر – اما تمامي ترفندهايم اشتباه از آب درآمد. در اوج نااميدي خودم را در اختيار قدرت برترم قرار دادم. احساس ميكردم دوباره در دامي گير افتادهام. و او به من نزديك و نزديكتر ميشود. در آن موقع فهميدم كه بدون آرزو كردن و كمك خواستن از خداوند حتي نميتوانستم نفس بكشم. صحبت كنم، راه بروم و يا حتي سادهترين كار ممكن را انجام بدهم. من چه كسي بودم؟ فردي متكبر كه نميتوانستم تحت كنترل چيزي باشد ولي در آن وضعيت، درخواست كمك از خداوند براي انجام تمام كارهايي كه او فكر ميكرد و برايم بهترين است، آسان شد و من تمام چيزهايي را كه مطابق ميل او بود، پذيرفتم. نيروي برتر من مرا كاملاً به سمت وظايف انساني سوق داد. او به من زندگي هديه كرده است كه تا آن زمان آرزويش را داشتم. من ازدواج كردهام و يك خانواده دوست داشتني هم در داخل هم در خارج از برنامه دارم.
من از خداوند به خاطر يادآوريهايش براي رفع نواقصم و اطمينان به او تشكر ميكنم. او ميداند چه چيزي براي من بهترين است. او مرا به يك معجزه پويا و گويا تبديل كرد.
پس از اينكه فهميدم قدمها از ابتدا براي الكليهايم گمنام نوشته شده و سپس در اختيار پيشگامان جلسات خانواده های الکلی ها گذاشته شده، بدون ترديد توانستم به منطق تفكر متواضعانه الكليها پي ببرم. يكي از نواق شخصيتي كه من در قدم چهارم يافتم، رفتار چاپلوسانه من در ازدواجم بود. در جلسات شنيدم كه “اگر فكر ميكني آدم متواضعي هستي، واقعاً اينطور نيست”. من فكر ميكردم اين رفتار متواضعانه درحال رشد تنها مخصوص بانوان مقدس كليسا ميباشد. حتي در ليست آن چيزهايي كه بايد به آنها فكر ميكردم، وجود نداشت. در جلسات اغلب يك كلمه شانس (فرصتي كه به ما امكان ميدهد تا لحظهاي درمورد آنچه اتفاق افتاده، فكر كنيم) است كه ما را به سمت آرامش هدايت ميكند و هيچكس تا به حال نگفته كه اين كلمه ميتواند در حين رفتن به سمت جلسات شنيده شود. اما يكشب درحال رانندگي با ماشيني كه اعضاء در آن حضور داشتند، با يك گودال برخورد كردم و باعث شد سر آنها به سقف ماشين بخورد. وقتي به آنها گفتم متاسفم، يكي از آنها پرسيد، براي چه عذرخواهي ميكني؟ سؤال خوبي بود. معذرت خاستن چيزي فراتر از گفتن كلمات بود. حس مسئوليت افراطي من تقريباً به صورت يك عادت در زندگيم تبديل شده بود و اين مساله در خور توجه من بود.
تا چندين سال بعد من اين درك و فهم را در قدم هفتم دخالت ندادم. درست قبل از اينكه براي طلاق تصميم بگيرم، به جلسات فوقالعادهاي رفتم. اين جريان هفتمين ماه از آمدنم به جلسات بود و در آن جلسات، قدم هفتم در هر لحظه مورد بحث قرار ميگرفت. من ميخواستم راجع به خشم، شهامت و قدرت تصميمگيري بشنوم، ولي “درخواست متواضعانه” مرتباً تكرار ميشد.
هنگامي كه با وسواس كمتري نسبت به روزهاي اول جلسات خانواده های الکلی ها گوش ميكردم، فهميدم كه فروتني ممكن است به معني داشتن يك تفكر ساده و صادقانه همراه با يك سري افكار آموزنده باشد. تا زماني كه تصورم نسبت به فروتني بعنوان يك ويژگي مثبت بود، فهميدم كه كاركردن بر روي آن به معني كاوش كردن عميقتر در افكارم دربارة خودم ووقت گذاشتن بر روي عيوب شخصيام ميباشد.
اگر تفكرات اوليه من در مورد فروتني اشتباه بود، و فروتني واقعي هيچ ربطي به نتيجه سودمندي كه در اثر گفتن “متاسفم” منعكس ميشد،نداشت. در اين صورت سالها توسعه دادن اين تفكر كه همسر (زن) و مادر هميشه ديگران را مقدم بر خود قرار ميدهند جايگزين تفكر ديگري ميشد. چه عقايد و باورهايي مرا توصيف خواهند كرد؟ عقايد دوست داشتني من در مورد اينكه چگونه بايد به موقعيتهاي مختلف زندگي پاسخ دهم بيشتر از اين براي براي من صلاح و آرامش را به ارمغان نميآورند.
به عبارت ديگر،فقط فكر كردن درباره انواع تغييرات ذاتي كه من به آنها احتياج داشتم، و رفتاري كه صادقانه منعكس كنند، افكاري باشد برايم ترسناك بود. من سعي ميكردم تا عادتهاي قديمي را با افكار جديد درباره فروتني وفق دهم. من براي صادق بودن احتياج به تغييرات اساسي در افكارم داشتم. من مجبور بودم به اين شيوه صداقت عمل كنم كه ممكن بود حال خيليها را خراب كند. مطمئن نبودم كه از عهدة انجام آن برميآيم. افكار و ارزشهايي كه از آنها دست كشيده بودم،بسيار به من نزديك بودند طوريكه احساس ميكردم آنها خود من بودند. هنوز فكر ميكردم خداوند كساني را ياري ميكند كه به خودشان كمك ميكنند.
اما خداي درك و فهم من كه در قدم سوم بيان شده بود، اهميت داشت. تاكنون توجه او بخشي از روابطمان بوده است. متواضعانه از او درخواست كردن تا كمبودهاي اخلاقي مرا برطرف كند،تنها اميد من بود.
اطمينان به اينكه صداقت با سادگي و گستردگي، اقداماتي در جهت فروتني هستند، بسيار كمك كننده بود. با كمتر بودن كنترلهايم بر روي هر چيز تمايل پيدا كردم به روشناييها وارد شوم. عادي ساختن اين كار در زندگي روزمره مسالهاي است كه هنوز هم براي آن تلاش ميكنم.
آيا كار كردن اين قدم تصميم مرا براي جدايي پس از پانزده سال ازدواج تغيير داد؟ نه، اما اين كار روش نزديك شدن به خداوند و دريافت كمك او در كنار آمدن با چيزهايي كه آن تصميم را همراهي ميكرد، تغيير داد. هنگامي كه من متواضعانه از خداوند درخواست ميكنم ولي به چيزي كه درخواست ميكنم، دست پيدا نميكنم، اغلب اوقات ميتوانم بيشتر در صلح و آرامش به سر ببرم.
درباره بیماری و بهبودی